بخش دومِ روتین یک خیالپرداز
خیلیها فکر میکنند خیالپردازی، یک اتفاقِ جادویی یا الهامی ناگهانی است که وقت و بیوقت سراغِ آدم میآید؛ اما من فهمیدهام که اینطور نیست.
خیالپردازی برای من شبیه رسیدگی به یک گیاه است؛ اگر هر روز به آن آب ندهم، خشک میشود.
مدتی بود حس میکردم ذهنم درگیرِ واقعیتهای روزمره شده و آن جهانِ عجیب و غریبِ نویسندگیام دارد رنگ میبازد. برای همین تصمیم گرفتم یک روتین ساده برای خودم بسازم. این مسیرِ من است، از لحظهای که چشم باز میکنم تا شب که میخوابم:
۱. ایستگاهِ نور: ملاقات با موجودات
نورِ صبح برای من فقط روشنایی نیست؛ یک شخصیت است. وقتی چشم باز میکنم، به نور نگاه میکنم. فکر میکنم اگر این نور دست داشت، کدام وسیلهی اتاقم را لمس میکرد؟ اگر موجودی بود، با چه شدتی وارد اتاق میشد؟ گاهی تند و قاطع است، گاهی مردد. این بازیِ کوتاه، ذهنم را از 《بیدار شدن》به 《آفرینش》 میبرد.
۲. ایستگاهِ صدا: گوش دادن به زمزمههای پنهان
صداهای اولِ صبح (نفس کشیدن، پارچهی ملافه، صدای مبهم خیابان) خالصاند.
انگار هنوز با واقعیتِ زمختِ روز ترکیب نشدهاند. به آنها گوش میدهم و از خودم میپرسم: 《این صدا چه رازی را از من پنهان کرده؟》
گاهی فکر میکنم این زمزمهها، پیامهایی از دنیای دیگری هستند که باید رمزگشاییشان کنم.
۳. ایستگاهِ لمس: تماس با واقعیتِ خیالی
پتو، سردیِ هوا، یا بافتِ لباست؛ اینها اولین تماسهای تو با جهاناند.
من سعی میکنم این لمسها را به بخشی از جهانِ داستانم تبدیل کنم. از خودم میپرسم: 《این گرما یا این سردی، از چه دنیایی آمده؟》
انگار که دارم با هر لمس، تکهای از دنیای فانتزیام را به اینجا احضار میکنم.
۴. ایستگاهِ مزه: نقشهخوانیِ امروز
عجیبترین بخش روتینِ من است. مزهی دهانم قبل از خوردنِ هر چیزی، انگار یک نشانه است. برای من شبیه یک نقشه است؛ نقشهای برای مسیری که قرار است امروز در ذهنم طی کنم. امروز مزهی 《فلز》 میدهم یا 《خاک》؟ این مزه، شخصیتِ امروزِ من را میسازد. کسی که در تمام طولِ روز، همراهِ من است و با هم مینویسیم.
پایانِ روتین:
این کارها شاید ساده به نظر برسند، اما برای من مثل کوک کردنِ یک ساز است. وقتی این مراحل را طی میکنم، دیگر فقط یک آدمِ معمولی نیستم که صبح بیدار شده؛ من یک خیالپردازم که با حواسِ جمع، آمادهی ساختنِ جهانهای تازهام.
شما چطور؟ صبحها اولین چیزی که به ذهنتان میآید، کدام حس است؟
راستی یادم رفت به شما بگویم که من امروز با خیالم و گوش دادن به موسیقی، یک دختر را در یک جنگل مرموز خلق کردم. او دنبال یک چاه میگردد و میخواهد روحِ پلیدی را فرا بخواند که در تهِ چاه زندگی میکند.
آیا شما میتوانید حدس بزنید در این جنگل مرموز، تاریک و ممنوعه که همه چیز، حتی درختها عجیباند . چرا او تنهاست و چرا همراهی ندارد.
شاید تا شب، داستانش را برایت بخوانم.
منتظری آن را بشنوی؟ من امروز با قلمم ساختمش.
