خندید و گفت:《 لازم نیست حساب کنی.》
پیرمرد زل زده بود به من که کنارش ایستاده بودم. قبلش هم به او گفته بودم سررشتهای از حساب ندارم.
او راحت نمیتوانست حرف بزند. انگار زبانش گیر داشت. درست مثل ترمز یک ماشین.
من نمیدانم چرا!؛ ولی وقتی عددها را جلوی دستم قرار بدهند، انگار اعداد جلوی چشمانم و دور سرم چرخ میزنند.
پیرمرد جوراب فروش میخواست بداند چقدر میتواند از جورابهایش سود کند؟
سود و بدهکار و بستانکار چیزهایی بودند که مرا نتوانستند پابند دانشگاه کنند.
سرانجام بعد از دو ترم از رشته حسابداری انصراف دادم.
دستم را روبروی پیشانیم به چپ و راست تکان دادم و ابرهایی که دور سرم میچرخیدند، محو کردم. آن ابرها میخواستند مرا دوباره به دوران گذشته ببرند
چند لحظه قبل از آنکه پیرمرد را ملاقات کنم، دود از سرم بلند شده بود. من یک مجسمه برنزی شیر
را دیده بودم که پشت ویترین شیشهای مغازهای بود. شیر طلایی برق میزد. یک شیر روی یک مکعب طلایی.
آن میتوانست چشم هر بینندهای را کور کند.
قیمتش هشتاد میلیون بود. همانطور که راه میرفتم، داشتم با خودم حساب میکردم با فلان مقدار پول، چه مقدار طول میکشد تا بتوان یک شیر طلایی خرید.
بعضی از کالاها بهقدری زیبا هستند که دوست داری از آن خودت شوند.
وقتی از کنار مغازهها رد میشدم هر کسی مشغول به کاری بود. دو کارگر افغان هر کدامشان، لبه نردبانی را گرفته بودند. بار اول نتوانستند لبهاش را به لبه ساختمان برسانند. شاید جلوی عابرین خجالت میکشیدند.
من فکر میکنم بعضی از آدمها با خندیدن خجالت یا ترسشان را پنهان میکنند. من هم همین آداب را دارم؛ وقتی نتوانم کاری را به سرانجام برسانم دوست دارم از جلوی چشم دیگران رد شوم.
رد شدن بهترین سلاح است.
کار دم دستیام در این مواقع، خندیدن یا پوزخند زدن یا حرف زدن است.
وقتی در راهرو قطار نشسته بودم صدای هوهوی کلفت قطار در سرم زنگ میزد. صدای همهمه زنها را میشنیدم که روزمرگیشان را برای هم روایت میکردند.
محمدصدرا چسبیده بود به من.
یک جرعه آب از بطری خوردم. یک تکه یخ باریک لولهای شکل در بطریام بود.
فکر میکنم اگر آن یک تکه یخ نبود، گلویم مثل کویر ، خشکِ خشک میشد و زبانم مثل زمین بیابان ترکهای ریزی میخورد. در آن لحظه بیآبی، باید آرزو میکردم زودتر به مقصد برسم تا آب خنک یخچال را بنوشم.
تا رسیدن به مقصد با ایرپادی که در گوشم بود، کمی پادکست انگلیسی گوش دادم. میدانم که باید همه چیز را واقعی یاد گرفت اگر از یاد گرفتن لذت ببری خودش مثل یک مسافرت است.
حتی در زمانهایی که ساکت هستی میتوانی کاری را انجام دهی. وقتی به خودم، مکانها و آدمها فکر میکنم به این نتیجه میرسم که هر کداممان تکهای از بودنمان را در این جهان میخواهیم نشان دهیم و به رخ شهر بکشیم؛ به شهر پر هیاهو، پر دود و پرآشوب.
