بارش باران و رعد برق آسا؛ آن چیزی است که در مغزم مدام صداهایشان را می‌شنوم. مغزم پناهگاه جیغ‌های بسیار است و نعره‌های طوفان زا. مغزم کمین‌گاه آدم‌های مشوش است، اما همه جان‌ها خودمم.

 در صندلی قطار نشستم. پسری فال می‌فروشد. می‌گوید: 《خانم‌ها و آقایون! بیایید سعد آینده‌تون رو پیش‌بینی کنم.》

 به کلمه پیش بینی فکر می‌کنم. آن را کلمه‌ای مبهم می‌دانم و دروغ.

 اگر پیش بینی می‌توانست نفس بکشد شاید شبیه اژدهایی می‌شد که می‌خواست جان‌هایمان را آتش بزند. ما مدام در حال پیش‌بینی هستیم؛ پیش‌بینی رفتارمان، پیش‌بینی آینده‌مان، پیش‌بینی خودمان، پیش‌بینی اطرافیان‌مان.

 گاهی این پیش‌بینی ما را به هم می‌ریزد. اگر پیش‌بینی درست از آب در نیاید، شروع می‌کنیم متلاشی کردن خودمان. 

و خویشتن خودمان را دستی‌دستی تکه‌وپاره می‌کنیم. خودمان را در آینه می‌بینیم و هرچیزی که در دستمان است سمت آینه پرت می‌کنیم. با زدنِ سنگی بر آینه، هم خودمان و هم آینه  با هم می‌شکنیم.

جمله: بر خودت سخت نگیر.

را دشمن می‌پنداریم و نقل کننده را بی‌حال از احوال خودمان.

 آیا هر کدام‌مان یک ورق پیش بینی در دستمان نیست؟ و هر کدام‌مان آن را رو نمی‌کنیم؟

 اگر ما پیش بینی را پلی بدانیم مدام با آن کلنجار می‌رویم و تکانش می‌دهیم و پایمان را روی تخته‌اش می‌کوبیم‌.

 من نمی‌دانم کدام یک از پیش بینی‌ها درست از آب درآمده!

در هم اکنونِ خودم فراموشی آمده سراغم.

 من هم مدام در حال پیش‌بینی‌ام؛ پیش بینی خودم و رفتارها در آینده‌ها.

هیچ راهی برای خاموشی‌اش نیست. آدم‌های زیادی در سرم ولوله می‌کنند و من نمی‌توانم هیچ کدام‌شان را ساکت کنم.

ولوله‌ها سرم را سنگین می‌کنند.

هیچ راهی نیست برای خاموشی‌شان.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *