امروز تعطیل بود اما برای من تعطیل نبود.
امروز کمی زبان انگلیسی تمرین کردم.
چند پادکست آموزش زبان هم از یوتیوب گوش دادم و یادداشتبرداری کردم و جملههای جدیدی را به جملههای قدیمی در دفترم اضافه کردم.
امروز میخواستم کمی متفاوتتر پیش بروم. ابتدا کتاب سندروم دختر خوب را مطالعه کردم و جملات مهمش را یادداشت کردم. به نظرم تمام جملاتش را باید یادداشت کردم یا زیر تمام جملاتش خط بنفشی کشید.
دومین کتابی که میخواستم بخوانم، مطالعه کتاب من ملاله هستم بود.
البته این یک کتاب صوتی است.
دوست داشتم صوتی این کتاب را گوش دهم. آن را از قبل دانلود کرده بودم. پس آن را از حالت فشرده خارجش کردم و گوش دادم.
من این کتاب را نوعی کتاب تاریخی و جامعهشناختی میدانم.
این کتاب در مورد یک دختر پاکستانی است و در ابتدای داستان و صفحات اول با او آشنا میشویم.
ابتدا میدانیم او دختری است که طالبان به او شلیک کردند و او به وسیله هواپیما به مکان دیگری منتقل شده
و بعد فلش بک میخورد به گذشته به دوران تحصیلش ما با نوع پوشش دختران ،وضعیت تحصیلی، اجتماعی، مذهبی و کتابهایی که آموزش میبینند آشنا میشویم.
و حتی اطلاعات اولیهای به دست میآوریم از: جزئیترین کلماتی که خاص هستند و افراد بر زبان میآورند.
به نظرم خواندن این گونه کتابها یعنی خواندن بخشهای مختلفی از تاریخ به شیوه عینیتر است.
زیرا در رمانها و داستانها به صورت جزئی تر، ریزتر و موشکافانهتر با آدمهای آن دوره، سبک پوشششان، سبک زندگیشان، تروماها و ترسهایشان، قواعد و قوانینشان، عقاید و باورهایشان بهتر آشنا میشویم.
به عنوان مثال: در ملاله _که البته از این کتاب، فیلمی هم ساخته شده_ ما با برتری پسران بر دختران در قالب داستان آشنا میشویم.
در داستان است که حتی به شعارهایی اشاره میشود که در صف مدرسه باید خوانده میشدند. ما با خواندن داستانش است که متوجه میشویم دانش آموزان به پاشنههای پایشان فشار میآورند و میگویند: الله! هوشیار.
اوج ترسی که در بخشی از تاریخ است نمیتوان در کتابهای تاریخ درک کرد؛ اما یک نویسندهی داستان نویس اینگونه ترس از دشمن (طالبان) را تصویرسازی میکند: من با سرویس میرفتم، زیرا مادرم از اینکه تنهایی پیاده میرفتم میترسید. ما تمام سال تهدید میشدیم. بعضی از تهدیدات در روزنامهها بود. بعضی تهدیدات و پیامها با مردم به ما منتقل میشد؛ اما تا به حال طالبان هرگز به سراغ یک دختر نیامده بود. اما من همیشه نگران آن بودم که پدرم را هدف قرار بدهند زیرا همیشه علیه آنان صحبت میکرد.
ما میتوانیم به وسیله داستانها،
از آرزوها، تمایلات، رازها و محدودیتهای شخصیتها در داستان مطلع شویم وبهتر میتوانیم آن بخش از تاریخ را ببینیم و درکش کنیم.
ملاله در همان بخش اول داستان از جایگاه دختران در جامعه سخن میگوید:
ملاله کیست؟ این منم ملاله و این داستان زندگی من است.
این گونه با یک نقلقول شروع میکند: افتخارم این است بدن سوراخ سوراخ شده است با باران را بغل کنم تا اینکه خبر بزدلیت را از جبهه جنگ دریافت کنم.
وقتی متولد شدم، مردم روستا با مادرم همدردی کردند، اما به پدرم هیچکس تبریک نگفت.
من در سحرگاه، وقتی آخرین ستاره چشمک میزد به دنیا آمدم.
در صفحات بعد میخوانیم:
من در سرزمینی به دنیا آمدم که برای تولد پسران شلیک میکنند. درحالیکه دختران را پشت پرده قایم میکنند و نقش آنها در زندگی صرفاً پخت و پز و بچه به دنیا آوردن است.
در فرهنگ پشتوها وقتی دختری به دنیا میآید یک روز تیره و تار به حساب میآید.
ما در این کتاب داستانی و تاریخی با راز و داستانِ اصلی پشت نامها آشنا میشویم.
به نظرم این گونه کتابها، خواندنش جذابتر و دوستداشتنیتر از خود کتاب تاریخ است. چون بیشترِ بچهها خود کتابهای تاریخ را طوطیوار حفظ کنند؛ بدون آنکه برایشان مهم باشد.
به نظرتان بهتر نیست که کتابهای تاریخ برای دانشآموزان و دانشپژوهان طوری نوشته شوند که حتی داستان پشت رقصها، مهمانیها و مناسبتها را بداند تا هم بهتر بفهمد و درکش کند و هم تاریخ را به گونهای یاد بگیرد که با روش جذابتری در ذهنش ماندگار کند.
به نظرتان حفظ کردن طوطیوار مناسب است یا تاریخهای داستانی؟
به نظرتان بهتر نیست روشهای خشک قدیمی روانه سطل آشغال شوند و روشهای جدید، مدرن، داستانی و جذابتری تعلیم داده شود.
به نظرم داستان، این سفر را زیباتر و جذابتر میکند.
