بخش اول:
صبحها معمولاً قبل از اینکه یک فنجان چایم را بخورم، چند لحظه به یک چیز کوچک خیره میمانم؛ بخار لیوان، خط نور روی دیوار، یا حتی صدای یکنواخت کولر.
اینها چیزهای مهمی نیستند، اما انگار ذهنم از همین چیزهای بیاهمیت شروع میکند به ساختنِ چیزی.
و هم یک جور گرمکردنِ آرام است برای روزی که هنوز شروع نشده.
بعد، وقتی در مسیر کارم یا خرید قدم میزنم، چشمم به چیزهایی میافتد که دیگران رد میکنند؛ یک برگ خشک که روی زمین گیر کرده، یک تکه کاغذ که باد تکانش میدهد، یا یک آدم که عجله دارد.
دیروز وقتی از کنار دختری رد شدهم چهرهاش جوری بود که انگار از چیزی پشیمان است. یک لحظه فکری به ذهنم رسید:《نکند به او تجاوز شده.》 البته منظورم به آن تجاوزی نیست که فوراً به سرتان زد. شاید به حقش دستدرازی شده.
به نظرم همینها کافیاند تا یک سؤال کوتاه در ذهنم روشن شود:
سؤالهای ساده مثل یک کلید کوچک عمل میکند و در را باز میکند.
در ذهنم شاید برگ رو تبدیل به چیزی کنم. چیزی شبیه جوجهتیغی. به آن رنگ و اندازه میدهم. او را در اشکال و کالبد موجودات مختلفی تصور میکنم.
به نظرتان یک برگ را به چه چیزی میتوان تبدیل کرد و چه ویژگی و نیروی خاص و منحصربهفردی میتوان داد؟
جوابش را به عهده خودتان میگذارم.
در طول روز، وسط کارهای جدی، ذهنم گاهی از مسیر خارج میشود. مثلاً دارم ایمیل مینویسم، اما ناگهان یک تصویر کوتاه میپرد وسط ذهنم: یک خیابان عجیب، یک موجود کوچک، یک اتفاق غیرواقعی. لازم نیست کاملش کنم. فقط چند ثانیه میگذارم باشد و بعد برمیگردم به کارم.
این «فرارهای چندثانیهای» بخشی از روتینم شدهاند؛ مزاحم و جدی نیستند، فقط یک مکث کوچکند.
گاهی هم یک شیء معمولی تبدیل میشود به نقطهٔ شروع یک داستان کوچک. مثلاً یک لیوان ترکخورده روی میز.
ذهنم بیدلیل میپرسد: این ترک از کجا شروع شده؟ و بعد چند سناریوی کوتاه میسازد. آنها را به صورت پراکنده در دفتر ایدههایم یادداشت میکنم.
و میگذارم چند لحظه در ذهنم بچرخند.
عصرها، وقتی روز کمی سنگین شده، خیالپردازی برایم مثل یک استراحت کوتاه است. مثل یک مراقبه و تمرین ذهنی.
رؤیاباعث میشود از واقعیتهای سخت فرار کنم.
من به صدای یکنواخت خیابان گوش میدهم و تصور میکنم هر ماشین یک مقصد عجیب دارد. یا هر رهگذر یک راز کوچک.
این کارها هیچ فایدهٔ عملی ندارند، اما روز را قابل تحملتر میکنند.
و این یکی از نیازهای همه ماست.
شبها قبل از خواب، معمولاً یک چیز کوچک از روز را مرور میکنم؛ همان چیزی که صبح دیده بودم یا همان سؤال کوتاهی که پرسیده بودم. انگار خیالپردازی برای من یک چرخهٔ ساده است: دیدن یک چیز کوچک، پرسیدن یک سؤال کوتاه، ساختن یک تصویر خیلی کوچک، و بعد رها کردنش.
خیالپردازی برایم کار بزرگی نیست؛ فقط یک عادت روزانه است که کمک میکند روزم کمی نرمتر بگذرد و جهان کمی کمتر جدی باشد.
