امروز انیمیشن خیالی را دیدم. این انیمیشن درمورد آمانداست. آماندا چیزهایی را تصور میکند و بعد آنها خلق میشوند. ابتدا این انیمیشن شروع میشود با این جمله: من اینجا به دنیا امدم، جایی که آماندا در خیالش ساخته. من سه ماه و سه هفته و سه روز است که متولد شدم توسط آماندا.
از همان ابتدای این انیمیشن، تصاویری رؤیایی و پر از رنگ روبروی چشمهایمان قرار میگیرد؛ رنگِ غالبِ آن، سبز، سبزآبی و طلایی است.
آنچیزی که جایگاهش را برایم پررنگتر کرده، تیتراژ شروعش بود:
پرندهای که نخواهم دیدش هرگز. گلی که نخواهم دیدش هرگز. نسیمی که نمیوزد هرگز و شبی دست نیافتنی و معرکه که عمر داری هرگز تکرار نمیشود.
ابتدای این انیمیشن با تصاویری خیالی رو به رو میشویم مثل: ستارههای طلاییِ پرنده در روز، دایناسوری سفید با خالهای آبی روی بدنش، چند برج به هم پیوسته و معلق در آسمان، قطاری در آسمان که حرکتش شبیه کرم است.
آماندا همیشه دنیاهای مختلفی را تصور میکند:
صخرههایی که شبیه یک مرد صخرهای غول پیکر است که نامش را گذاشتند:غول سختکوش
سنجابی که نامش سنجاب پرحرف است.
نهنگ اقیانوس.
آماندا گاهی چیزهای ترسناک هم تصور میکند. هر چیزی زمانی متولد میشود که آماندا تصورش میکند.
آماندا میخواهد یادمان بیندازد در دنیا همه چیز ممکن
میشود. با رؤیا ممکن است همه چیز وارونه شود.
چیزی که تماشای انیمیشن را برایم جذاب کرد این بود که کمی از سبک شازده کوچولو اقتباس کرده بود. مخصوصا آنجایی که میگوید:《آدم بزرگهایی که نمیتوانند ما را ببینند، اسم ما را گذاشتهاند خیالیها.》
و در جایی از زبان یک کودک دیگر میپرسد:《چرا آدم بزرگها، چیزهای مهم رافراموش میکنند؟》
سوالی در میانه انیمیشن از شخصیت منفی میشنویم و وقتی خوب دقت کنیم متوجه میشویم این انیمیشن حول
این سؤال میچرخد:《دنیای قدیم در حال مرگه و دنیای جدید در تقلّای دنیا اومدنه در جدال بین مور و تاریکی. چیه که داره به دنیا میآد؟》
دنیای قدیم منظورش به کودکی است و قدرتی که تخیل دارد. وقتی پا به دنیای جدید بزرگسالی میگذاریم، تاریکیها بیشتر میشوند. میخواهد این را هم بگوید که ما بدون تخیل تابآوریِمان کمتر میشود. و سردی و خاموشی تمام روحمان در بر میگیرد.
این انیمیشن میخواهد به ما بگوید:《تا زمانی خیالات وجود دارند که خالقشان آنها را ببیند. ولی اگر کمتر به خیالش توجه کند و دیگر آن را تصور نکند، آن خیالات ناپدید و گم میشوند.خیالات باعث سرزندگی ما میشوند. خیالات ار این میترسند که خالقشان آنها را فراموش کند.》
چالش راجر از جایی شروع میشود که آماندا تصادف میکند. راستی یادم رفته بود که به شما بگویم اگر کسی نتواند آن خیالی را که ساخته، به آن فکر کند کمکم آن خیال از بین میرود.
حالا برگردیم به ادامه داستان.
راجر توسط راهنمایی یک گربه وارد یک مکان تخیلی میشود گربه راجر را خطاب قرار میدهد و یک جمله به او میگوید (انگار آن یک جمله خطاب به ماست.): 《فقط به چیزی که مقابلت است، دقت کن. فکر نکن! فقط برو. وقتش است آدمهایی که فراموشت کردند را فراموش کنی و از زندگی جدیدت لذت ببری.》
او وارد یک مکانی تخیلی میشود. در اینمکان خیالات نگهداری میشوند. جایی که ابتدا شبیه یک کتابخانه بزرگ است.
این انیمیشن میخواهد از الزام تخیل به ما بگوید:
تخیل همه چیز را برای ما ممکن میکند. باعث شادیمان میشود. میخواهد به ما بگوید همه ما تا سن خاصی به تخیل اهمیت و بها میدهیم و تا آن زمان کودک درونمان بیدار است و همه چیزهای غیر ممکن را ممکن میدانیم. تخیل برای خیالات مثل اکسیژن برای آدمهاست و نشانه آن است که نباید هیچگاه تخیلات فراموش شوند.
راستی باید یادم باشد که همه چیزِ این داستان را لو ندهم.
اما چیزهایی که به نظرم مهم است برای شما دوست دارم بگویم.
خب برویم برای ادامه:
در جایی در آن شهر تخیلی از زبان یکی شخصیتها میخوانیم:
این شهر رؤیایی که ما در آن هستیم، از تخیلات در کتابها ساخته شده. با شهری که فردا یا پس فردا در آن هستیم فرق میکند. هر روزش به شکلهای متفاوتی است. این جا مثل خانهمان است. کتابخانهها این امکان را به ما میدهند که هرجا بخواهیم برویم و هروقت هم که خواستیم برگردیم. ما خودمان نمیتوانیم اینجاها را خلق کنیم، این کار ادمهای واقعی است که اینجا را با تخیلاتشان ساختهاند. از ما برنمیآید. اما کارهایی هست که فقط از ما برمیآید. ما با تخیلات بچهها میرویم ماجراجویی و بازی میکنیم.
در این انیمیشن بر جدی گرفتن رؤیاها و کتابها تأکید شده. این جملات باعث میشود که من به خودم ببالم. من در حال ساختن رؤیاهای مختلف هستم. آن رؤیاها را هم برای خودم و هم برای دیگران مینویسم؛ هم آدم بزرگهاو هم آدم کوچولوها.
من دوست ندارم رؤیایم بمیرد. میخواهم هم خودم و هم دیگران رؤیاها را زنده داریم. هرکسی داستانهایم را بخواند انگار گوشهای از وجود مرا میخواند مرا میخواند تا من زنده بمانم. مرا میخواند تا خیالم زنده بماند. مرا میخواند تا رؤیاهایم و رؤیاهایش نمیرند.
اگر خیالها از بین بروند،بهخاطر جای خالی در قلبمان، شاید روحمان بمیرد.
خیال راهی است برای فرار از واقعیتهای تلخ و بسیار جدی. چیزی که هیچوقت تخیل نمیتواند شکستش دهد، واقعیت است.
این انیمیشن مدام در حال جدال است. جدال با واقعیت. جدال با خالقش تا فراموشش نکند و او را به یاد بیاورد.
جدال با آدم بزرگها تا گذشته تخیلیشان را بهخاطر بیاورند.
جملهای را در این انیمیشن به خاطر میآورم اما نمیدانم که درستیاش برایم صادق است یا نه! ولی شاید برای شما صادق باشد:
بعضی وقتها راست و دروغ چیزی برایمان مهم نیست. ولی در زندگی ارزشش را دارد چیزی که آرزو داری حقیقت است باورش کنی. تنها چیزی که مهم است، همانی است که باورش کنی.
و در پایان میخواهم بگویم:
اگر میخواهی به دنیای تخیل پر از تصاویر،مکانهای عجیب سفر کنی و موجودات عجیبی با اتفاقات خیالی ببینی، حتما این انیمیشن را تماشا کن. و اگر دوست داری با کودک درونت آشتی کنی و یک انیمیشن ببینی، پیشنهاد خوبیه برای نماسا کردن. حتماً ببین تا بتونی لحظهای از دنیای پیچیده و عجیب و جدی بزرگسالی دور بشی.
