مفاهیم پنهان روانی و اجتماعی در فیلم I swear

گاهی سخت‌ترین نبرد زندگی، جنگیدن است.

این فیلم معنای دوگانه‌ای دارد؛ هم به معنای قسم خوردن است و هم به معنای فحش دادن.

در این فیلم، جان درگیر سندروم تورت است. اما مشکل اصلی، اختلال جان نیست؛

مشکل اصلی این است که مردم به اندازه کافی درباره اختلالش نمی‌دانند و نسبت به او واکنش و قضاوت بدی نشان می‌دهند.

اول بیایید خیلی کوتاه درمورد سندروم تورت بدانیم که چیست:

سندرم تورت یک بیماری عصبی است که در آن فرد از حرکات ناخواسته و تکراری یا «تیک» رنج می‌برد. این تیک‌ها معمولاً به صورت پرش‌های بخش‌هایی از بدن یا صداها (آواگری‌ها) بروز می‌کنند.

ناسزاگویی غیرقابل کنترل (که به «کوپرولالیا» نیز معروف است) نادر است و در حدود ۱۰٪ از موارد دیده می‌شود. تصور می‌شد بسیاری از موارد سندرم تورت در گذشته بیماری‌های روان‌پزشکی یا رفتاری هستند، اما اکنون سندرم تورت به‌عنوان یک اختلال عصبی شناخته می‌شود که ممکن است تا ۱٪ از جمعیت را تحت تأثیر قرار دهد.

حالا برگردیم به ادامه:

این فیلم یک فیلم بریتانیایی و در ژانر بیوگرافی، طنز و درام است و برگرفته از زندگی جان دیویدسون است که درگیر بیماری‌ای به اسم سندروم تورت است. 

داستان از جایی شروع می‌شود که با ورود به دانشگاه متوجه یک سری تیک‌های عصبی در خودش می‌شود که بی‌اختیار داد می‌زند، ناسزا می‌گوید و با حرف‌های عجیبش باعث می‌شود که از طرف دوستانش مسخره و طرد شود. حتی پدرش هم خانواده‌اش را به خاطر همین مشکلِ جان ترک می‌کند.

چند سال بعد به صورت اتفاقی یکی از دوستانش را ملاقات می‌کند. او مادرش روان درمانگر است و همین باعث می‌شود که روند زندگیش عوض شود.

و او را از حالت انزوا نجات دهد.

 اختلال تورت مسیر زندگی‌اش را دگرگون کرده بود و او را با چالش‌ها، قضاوت‌ها و سختی‌های بسیاری روبرو کرد؛ او با کمک داتی، مادر دوستش، تلاش می‌کند که در تمام محدودیت‌ها امید داشته باشد و قدرت ادامه دادن را از دست ندهد‌.

 اختلال تورت فقط چند تیک حرکتی نیست. این فیلم خیلی خوب نشان می‌دهد  برای افرادی که به این اختلال دچار هستند، دردناک‌ترین بخش ماجرا خود تیک‌ها نیست بلکه نگاه‌ها، قضاوت‌ها و سوء برداشت‌های اطرافیان است.

 تیک‌ها عمدی نیستند و معمولاً با استرس، هیجان یا خستگی بیشتر می‌شوند. این فیلم هم آگاهی می‌دهد و هم همدلی ایجاد می‌کند. می‌خواهد بگوید گاهی فهمیده شدن، بزرگترین آرزوست.

  و یکی از چیزهایی که درباره سندروم تورت صحبت می‌شود اضطراب است. او اختلال وسواس فکری_عملی دارد یا خستگیِ ناشی از تظاهر به اینکه همه چیز خوب است؛ خستگیِ تلاش برای پنهان کردن تیک‌ها و سرکوب کردنشان.

 جان نمی‌تواند مانند اکثریت‌مان بسیاری از تکانه‌های ذهنی‌اش را پشت دیوارهای کنترلی‌اش پنهان کند. او در یکی از صحنه‌های فیلم نمی‌تواند در یک کار غیرقانونی همراه دیگران شود.

 به‌محض اینکه پلیس از راه می‌رسد تقریباً بی‌درنگ همه چیز را اعتراف می‌کند. اینجاست که جان برای من به انسانی تبدیل می‌شود که انگار تمام عمرش پشت یک دیوار شیشه‌ای زندگی کرده؛ نه اینکه از همه راست‌گوتر باشد؛ بلکه کمتر از دیگران توانایی پنهان کردن خودش را دارد و شاید به همین دلیل است که صحنه دادگاه دردناک می‌شود و او نمی‌تواند قسم بخورد.

 هر بار که می‌خواهد قسم بخورد، فحش می‌دهد. آدم‌ها بعد از قسم خوردن، دروغ گفتند، خیانت کردند، جنایت کردند. پس حقیقت از دل سوگند بیرون نمی‌آید.

چیزی که به رفتار ما معنا می‌دهد شخصیت، وجدان و نسبت ما با دیگران است و شاید مهم‌تر از همه شناخت باشد.

 به نظرم اولین پیام بزرگ فیلم همین است که ما بیشتر از اینکه واقعیت را قضاوت کنیم، برداشت خودمان را قضاوت می‌کنیم.

کسی که رفتار جان را می‌فهمد؛ دانستن، قضاوت را به همدلی تبدیل می‌کند.

دومین پیام فیلم در مورد شکست است. جان تقریباً از همان نوجوانی، بارها تحقیر می‌شود، در مدرسه شکست می‌خورد، روابطش آسیب می‌بیند، خانواده‌اش فرومی‌پاشد: اما عجیب اینجاست که این همه رنج او را تلخ‌تر نمی‌کند؛ بلکه انسانی‌تر می‌کند اینجا یاد حرف آلن دوباتن می‌افتم: 

اینکه انسان‌هایی که بارها زمین خوردند. تاریکی را دیدند و دوباره ایستادند؛ اغلب فروتنی بیشتری از خودشان نشان می‌دهند.

 شاید موفقیت همیشه فضیلت نیاورد؛ اما رنج، اگر انسان را نشکند معمولاً فروتنی می‌آورد و شاید به همین دلیل است که ارزش یک انسان را نباید فقط با پیروزیی‌هایش سنجید؛ گاهی شکست بیشتر از هر موفقیتی شخصیت می‌سازد.

کمی بیشتر درمورد جان دیویدسون بدانیم؛

روایتی واقعی از زندگی جان دیویدسون و مبارزه با سندرم تورت

بخش اول: کودکی جان دیویدسون؛ آغاز تیک‌ها و سقوط رؤیاها

جان در سن ۱۲ سالگی دچار تیک‌های شدید، فحاشی غیرارادی و حرکات کنترل‌نشده می‌شود.  

در دههٔ ۱۹۷۰، هیچ‌کس در اسکاتلند نمی‌دانست این رفتارها ناشی از بیماری هستند.  

همین ناآگاهی باعث می‌شود جان از همان کودکی وارد چرخه‌ای از تحقیر، تنبیه و طرد اجتماعی شود.

مشکلاتی که در مدرسه با آن مواجه شد:

– معلم‌ها رفتارهای جان را بی‌ادبی و گستاخی می‌دانند.  

– او را از کلاس بیرون می‌اندازند.  

– دانش‌آموزان مسخره‌اش می‌کنند و از او فاصله می‌گیرند.  

– رؤیای فوتبالیست شدنش، که تنها امید کودکی‌اش بود، از بین می‌رود.

مشکلاتی که در خانواده با آن روبرو شد:

– مادرش نمی‌تواند رفتارهای او را تحمل کند و بارها او را از میز غذا بیرون می‌کند.  

– پدرش ناامید و خسته می‌شود و رابطهٔ پدر و پسری به‌تدریج فرو می‌پاشد.  

– جان احساس می‌کند «مشکل» است، «مزاحم» است، و «بی‌ارزش» است.

تنهایی و افسردگی

فشارهای مدرسه و خانه باعث می‌شود جان در نوجوانی به مرز خودکشی برسد.  

این بخش از فیلم یکی از تلخ‌ترین و واقعی‌ترین لحظات است؛ لحظه‌ای که نشان می‌دهد بیماری‌های عصبی چگونه می‌توانند زندگی یک کودک را نابود کنند، اگر جامعه آن را نشناسد.

بخش دوم: جوانی جان؛ تلاش برای بقا در جامعه‌ای که نمی‌فهمد

جان وارد جوانی می‌شود، اما تیک‌ها شدیدتر می‌شوند.  

او نمی‌تواند شغل ثابت داشته باشد، روابط اجتماعی‌اش از هم می‌پاشد، و مردم رفتارهایش را به‌عنوان بی‌ادبی یا خشونت برداشت می‌کنند.

در ۲۵ سالگی، بالاخره بیماری او به‌طور رسمی سندرم تورت تشخیص داده می‌شود.  

این لحظه نقطهٔ عطف زندگی اوست؛ چون برای اولین بار می‌فهمد مشکلش تقصیر خودش نیست.

اما تشخیص بیماری به‌معنی پایان مشکلات نیست؛ جامعه هنوز نمی‌داند تورت چیست، و جان باید با قضاوت‌ها، نگاه‌ها و سوءتفاهم‌ها مبارزه کند.

بخش سوم: آشنایی با داتی؛ اولین کسی که جان را می‌فهمد

یکی از شخصیت‌های مهم و تأثیرگذار فیلم، داتی است؛ پرستار سلامت روان که با مهربانی و درک عمیق، به جان کمک می‌کند خودش را بپذیرد.

او اولین کسی است که رفتارهای جان را «بیماری» می‌بیند، نه «بی‌ادبی».  

به جان یاد می‌دهد که ارزشمند است، حتی با تیک‌ها و فحاشی‌های غیرارادی. به او کمک می‌کند اعتمادبه‌نفسش را بازسازی کند. رابطهٔ آن‌ها یکی از زیباترین بخش‌های فیلم است و نشان می‌دهد چگونه یک انسان می‌تواند زندگی انسانی دیگر را نجات دهد.

بخش چهارم: آزمایش پزشکی دانشگاه ناتینگهام؛ نقطهٔ امید

جان در یک آزمایش پزشکی شرکت می‌کند که روی کنترل تیک‌ها تمرکز دارد. این آزمایش یکی از مهم‌ترین بخش‌های فیلم است و زندگی جان را تغییر می‌دهد.

در اثر این آزمایش تیک‌های جان کاهش پیدا می‌کنند. او برای اولین بار می‌تواند بدون فحاشی وارد کتاب‌فروشی شود. می‌تواند با یک زن بدون تیک صحبت کند. کیفیت زندگی‌اش به‌طور چشمگیری بهتر می‌شود. احساس می‌کند «انسان عادی» شده است، حتی اگر برای مدت کوتاه.

این بخش از فیلم نشان می‌دهد علم چگونه می‌تواند زندگی افراد مبتلا به بیماری‌های عصبی را تغییر دهد.

بخش پنجم: فعالیت‌های اجتماعی جان؛ تبدیل شدن به صدای بیماران تورت

پس از بهبود نسبی، جان تصمیم می‌گیرد سکوت نکند.  

او تبدیل به یکی از چهره‌های شناخته‌شدهٔ آگاهی‌بخشی دربارهٔ سندرم تورت می‌شود.

و فعالیت‌های او شامل:

– حضور در برنامه‌های تلویزیونی  

– سخنرانی در مدارس و دانشگاه‌ها  

– همکاری با انجمن‌های سلامت روان  

– کمک به کودکان مبتلا به تورت  

– تولید محتوا و مصاحبه‌های آموزشی  

– مبارزه با قضاوت‌های اجتماعی و کلیشه‌ها  

جان به‌جای پنهان کردن بیماری‌اش، آن را تبدیل به قدرت می‌کند.

بخش ششم: دریافت نشان افتخار MBE از ملکه الیزابت دوم

یکی از مهم‌ترین و احساسی‌ترین بخش‌های فیلم، دریافت نشان افتخار MBE توسط جان است.  

او به کاخ هالیرود دعوت می‌شود و این نشان را از ملکه الیزابت دوم دریافت می‌کند.

در مراسم، به‌دلیل تیک ناگهانی‌اش فریاد می‌زند:  

«F— the Queen!»  

اما ملکه با احترام برخورد می‌کند و نشان را به او می‌دهد. این صحنه نماد پذیرش، انسانیت و درک واقعی است.

بخش هفتم: پایان فیلم؛ آرامش پس از سال‌ها رنج

در پایان فیلم، جان به نقطه‌ای می‌رسد که سال‌ها برایش جنگیده بود:

– تا دیگران او را بپذیرند.

– روابط خانوادگی‌اش بهبود یابد.

– تیک‌هایش بهتر کنترل شود

– احترام و جایگاه اجتماعی‌اش ثابت بماند.  

– به نماد امید برای بیماران تورت تبدیل شود.

فیلم با پیام امید، مقاومت و انسانیت به پایان می‌رسد؛ پیامی که به مخاطب یادآوری می‌کند هیچ بیماری‌‌ای نباید باعث شرم یا طرد اجتماعی شود.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *