سؤالی دستم داد و گفت صبحها که بیدار میشوی به این سوال پاسخ بده.
کودک در این سؤال، همان کودکِ درون است.
سؤال: من کودک تنها و درماندهای دارم که دنبال شاد بودن و زندگی کردن است.
روز سوم: سکون در خودم
تازه به خانه رسیده بود. لباسهایش را درآورد. پشت میز نشست و شروع کرد به یادداشت کردن
چیزهایی که امروز انجام داده بود و خوشحالش کرده بود:
پیادهروی کردن، نشستن در آلاچیق یا روی سبزهها و اجازه دادن به عبورِ نسیمی خنک از روی پوستش، گوش دادن به آواز پرندگان، دیدنِ پرواز یکِ پروانه سفید،
لمس کردنِ گلبرگِ صورتی و سفید در باغچه، بوییدنِ طبیعت، راه رفتن روی شنهای نرم، دیدن آدمهایی که قدم میزنند، راه میروند و گفتوگو میکنند، دیدن خورشید از پشت برگهای یک درخت ، لمس کردن بافت یک برگ از روی شاخهاش.
همه اینها آرام بر او عرضه شده بود. او میخواست یک آدم معمولی باشد. همه آن کارها و چیزها، او را از کدری روح و خستگی دور میکرد.
او به همه آنها توجه کرد. لحظات برایش آرامتر گذشت. او خسته شده بود از عجله. عجول بودنش داشت باعث میشد خیالش خاموش شود و بمیرد.
وقتی از پشت شاخه یک درخت، نور خورشید را دید، جرقه یک ایده به سرش زد. وقتی روی نیمکت نشئت شروع کرد چند جمله درموردش نوشت.
اما بعدش خودکار را گذاشت در جیب کیفش و بعد خواست فقط بشنود،تماشا کنند، لمس کند و ببوید.
میخواست همه چیز آرام بگذرد و لحظاتی آرام در گوشهای بنشیند.
دوست داشت تصویرها در سرش ثابت بمانند.
نمیخواست عجله کند تا همه چیز در لحظه بمیرد.
هرچیز را که میدید اجازه خلق یک روایت را به او میداد. در گوشه هرکدامشان یک داستان وجود داشت؛ البته نه برای بازگو کردن به دیگران.
بلکه در همه آنها سکونی را میدید که نیاز داشت به روایت و دیده شدن برای خودش.
نمیخواست چیزها به شکلی خشونتبار و وحشیانهای که در آن عجله پررنگ است، اجازه خیال از او گرفته شود.
او در همه چیزهایی که نیاز به سکون دارند، رازهایی را کشف میکرد و پیچیدگی جهان را بهتر درک میکرد.
او درک کرد که فقط با غوطهور شدن در لحظهها میتوانست آرام باشد و پیچیدگی جهان را درک کند.
و اگر روی خودش سکون نکند، نمیتواند هنری خلق کند، نمیتواند آرام باشد و مدام به عجله دست میزند. سکون نداشتنش باعث میشود که یک زندگی نزیسته خیلی سنگین داشته باشد و نتواند درصدی از زندگی را مال خودش کند.
