سؤالی دستم داد و گفت صبحها که بیدار میشوی به این سوال پاسخ بده.
کودک در این سؤال، همان کودکِ درون است.
سؤال: من کودک تنها و درماندهای دارم که دنبال شاد بودن و زندگی کردن است.
پاسخ من برای روز دوم:
خلوت و انزوای خاص و تراش دادن افکارم
امروز داشت به خلوت و انزوای خاصی که در زندگی باید داشته باشد فکر میکرد. فکر میکند هرکسی به این دو کلمه انزوا و خلوت نیاز دارد.
امروز به این توجه کرد که باید در روزمرگیهایش سعی کند که امور معمولی و کوچک را ببیند و درک کند. یک کاغذ برداشت و یکییکی آنها را پشت سر هم نوشت:
دیدنِ باران، راه رفتن یا قدم زدن در باران، نوشیدن یک فنجان چای، نگاهی به خاطرات شیرین گذشته و کودکی در خانه مادربزرگش با تمام جزئیاتش، دیدنِ نوری مثلثی که روی فرش افتاده، خریدن یک شاخه گل برای خودش.
او وقتی آنها را مینوشت و به آنها توجه میکرد، متوجه این موضوع شد که با دیدنشان خلوتش مرگ پیدا نمیکند و رسوب نمیکند.
به نظرش زندگی یک قبر بزرگ است؛ یک قبر روکاری است اگر دلیلی برای بیرون پریدن از قبر پیدا نکند.
لباسها کفن ما هستند اگر ما معنایی یا دلیلی برای زندگی پیدا نکنیم.
این معنا در امور بسیار معمولی زندگی پیدا میشود.
اموری کنار ما هستند و گنجینه عمیقی از معنا در آنها هست.
او متوجه این موضوع شد که به عنوان نویسنده و هم یک انسان به خلوتِ خاص خودش نیاز دارد.
به خلوت و انزوا نیاز دارد تا عمیقتر فکر کند.
به خلوت و انزوای نیاز دارد تا چیزی عمیقتر خلق کند.
به خلوت و انزوا نیاز دارد تا خودش را بهتر ببیند.
او نیاز دارد به خلوت خاص و انزوای خودش تا با خودش و افکارش تنها باشد.
انزوا و خلوت موهبتی است که به دور از شلوغیهای جهان، میتواند عمیقتر بیندیشد.
او به این خلوت نیاز دارد تا بتواند افکارش را بتراشد و بعد بتواند خلق و تولید کند.
قبل از شناگر شدن، باید بتواند مثل یک ماهی آب را حس کند.
خلوت داشتن یعنی حس کردنِ عمیقِ لحظات معمولی در زندگی.
