ماجراجویی روز اول برای شادی و زندگی:
سؤالی دستم داد و گفت صبحها که بیدار میشوی به این سوال پاسخ بده.
کودک در این سؤال، همان کودکِ درون است.
سؤال: من کودک تنها و درماندهای دارم که دنبال شاد بودن و زندگی کردن است.
پاسخ من برای روز اول:
خواندن کتابهای جدید خوشحالش میکند. رفتن به کتابخانه عمومی و تماشای قفسه کتابها باعث میشود او در جهان دیگری غوطه ور شود.
لمس کتابها، دست زدن به جلد کتابها، در دست گرفتن ورقهای کاغذی سفیدشان، ورق زدنشان مانند این است که او وارد یک دنیای تازه شده.
او در دنیایی آزاد قرار میگیرد و آزادانه انتخاب میکند.
در جهانِ درون کتابها سعی میکند دنیایشان را بشناسد.
در این جهان افکار جدیدی برای خود انتخاب میکند. سعی میکند آدمها را بشناسد.
تلاش میکند درونیات خود و اطرافش را بهتر بشناسد.
در این جهان با انسانهایی آشنا میشود که احساس میکند روح و درونشان با هم یکی است. میتواند احساساتش را درک کند.
ناخودآگاهِ فراموششده خودش را بشناسد؛
آن چیزی را که در دره عمیق وجودش سقوط کرده، بیرون بکشد و آن را جلویِ روی خود ببیند.
با کتابهاست که میتواند خودِ گمشدهاش را پیدا کند.
کتاب خواندن مانند نقاشی کردن است.
در نقاشی همه چیز را میتوان بهتر دید. همه چیز جلوی چشمانمان قرار میگیرد.
و تو سعی میکنی جزئیترین چیزها را بزرگتر و بهتر ببینی.
کاش زندگی هم مثل ورق زدن کتاب بود و ما میتوانستیم قسمتهای تلخ و بدش را تند تند ورق بزنیم و رد کنیم.
در کتابها حتی احساسات در چشمها را میتوان از کلمات فهمید.
اما در دنیای واقعی نمیتوان فهمید در کلّه احساسات دیگران چه میگذرد؟
بعضی چیزها در دنیای واقعی مثل چوب است؛خرده چوب.
انگشت را محکم و تندتند روی چوب میمالی تا اینکه خرده چوب، انگشت را میبُرد. فکر زیاد همان خرده چوبها هستند. باید چیزی باشد تا آن خرده چوب را بیرون بیاورد برای کودک درماندهام(کودک درون)، کتاب نقش همان ابزار کمکی را دارد تا خرده چوبها را بیرون بیاورد.
وقتی که دستش قرمز میشود، خون میآید و خونش پخش میشود و وارد شکاف میشود. باید با یک دستمال جای خون را ببندد.
درِ بعضی از اتاقها را نمیتوان باز کرد چون اجازهاش را ندارد. اما وقتی یک کتاب مخصوص در دستش میگیرد، میتواند وارد آن اتاق ممنوع شود، وسایلش را ببیند، در آن بنشیند. تمام اجزائش را لمس کند و با فردی که در آن اتاق سکونت دارد، گفتوگو و بحث کند.
کتاب باعث میشود که در خیالاتش با آدمهای بیشتری معاشرت کند. با آنها حرف بزند.
گاهی اوقات معجزه زندگی را در تک تک کاغذهای یک کتاب میبیند و آن را لمس میکند.
با بعضی از کتابها با نوستالژیهای زندگی پر کن اخت میشود.
و دوران کودکیترش برایش بازنمایی میشود. و در این زمان است که بیشتر به این نکته توجه میکند که من وجود دارم.
شاید در زمانهای دیگر خودش را یک موجود نامرئی بداند.
آری! موجودی که فقط حرف میزند، میخورَد، میآشامد و میآساید.
او اینها را دلیلی بر وجود داشتن نمیداند.
چیزهایی را دلیل بر وجودش میداند که بقایای روانش در آن ادامه داشته باشد.
با کتاب خواندن انگار از نو به دنیا میآید و دوباره زندگی میکند. گویی با کتاب خواندن جاودانهتر میشود.
نوستالژی کودکی یعنی پیشروی در ابدیتِ درون.
در کودکیترینِ کودکی، بارِ چیزها روی دوشش سنگینی نمیکند.
کودکی یعنی معصومیت.
کودکی یعنی کشف کردن
کودکی یعنی مجذوب لحظه شدن
کودکی یعنی غلبه کردن بر زمان
کتاب خواندن یعنی در لحظه اکنون بیهراس زندگی کند.
