امروز فیلم اعجوبه را تماشا کردم و با این فکر تنها ماندم که شاید ما بزرگسالان، بیش از حد در پوستِ جدیِ بزرگسالی‌مان فرو رفته‌ایم. گاهی برای فهمیدنِ واقعیت‌ها، باید از این پوسته‌ی سخت فاصله بگیریم و دوباره با چشم‌های یک کودک به دنیا نگاه کنیم؛ بازگشت به همان کودکی که در وجودمان زنده است.

آن کودکِ درون، با کوچک‌ترین و جزئی‌ترین چیزها جان می‌گیرد. او با آرزوهای ساده و تمایلاتِ خالص خوشحال می‌شود؛ مثل آرزوی یک فضانورد شدن، یا بازی کردن با نقشِ یک معلم در دنیای خیال. من خودم به یاد می‌آورم که تماشای برنامه‌ی هاچ زنبورعسل در کودکی، تمامِ دنیای خوشحالی‌ام را می‌ساخت.

اما وقتی بزرگ می‌شویم، انگار یادمان می‌رود چطور با این تمایلات و آرزوهای کوچک برخورد کنیم. و اینجاست که فیلم اعجوبه با یادآوریِ این نگاهِ کودکانه، به ما می‌آموزد که چطور دوباره به خودمان، به دیگران و به تفاوت‌ها با عشق و توجه نگاه کنیم…

آگوست، قهرمان این داستان، راهی برای دوام آوردن پیدا کرده است؛ او یاد می‌گیرد که وقتی در جایی حضور دارد که برایش ناآشنا و ناخوشایند است، با قدرتِ تخیل خود، آنجا را به جایی که دوست دارد تبدیل کند. او با خیال‌پردازی، دنیای اطرافش را قابل‌تحمل می‌کند.

ما هم در زندگی، دقیقاً به همین نیاز داریم. برای اینکه بتوانیم با آدم‌ها و مکان‌هایی که با آن‌ها هم‌سو نیستیم زندگی کنیم، باید راهی برای قابل‌تحمل کردن آن‌ها پیدا کنیم. این کار از طریق تغییرِ نگاه ما به آن‌هاست.

اما این نگاهِ متفاوت، بدون داشتنِ یک چارچوب ممکن نیست. ما به قواعد نیاز داریم. منظورم از قواعد، فقط قوانین خشک و اجباری نیست؛ بلکه آن پندها، نقل‌قول‌ها و اصولِ درونی است که در تصمیم‌گیری‌هایمان به ما جهت می‌دهند. این قواعد هستند که در نهایت به ما پاسخ می‌دهند: من واقعاً کی هستم؟ می‌خواهم چه کسی باشم؟ و چگونه می‌خواهم خودم را به این جهان معرفی کنم؟
اما درس‌های اعجوبه تنها به تحمل و هویت ختم نمی‌شود؛ فیلم به ما یادآوری می‌کند که نباید از از دست دادنِ دوستان یا حذف کردن روابط فرسایشی بترسیم. شاید مرور خاطرات سخت باشد، اما جهان آن‌قدر بزرگ است که همیشه جایی برای پیدا کردن دوستانِ واقعی وجود دارد. مهم این است که هیچ‌وقت خودمان را دست‌کم نگیریم.

وقتی به آدم‌های اطرافمان نگاه می‌کنیم، متوجه یک حقیقتِ پنهان می‌شویم: هر شخصی نقابی بر چهره دارد. خیلی‌ها می‌خواهند خودشان را قوی، استوار و همیشه مهربان نشان دهند؛ در حالی که از درون و بیرون با کوهی از مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آن‌ها در لحظاتی درمانده می‌شوند، اما توقعات و دردهایشان را پنهان می‌کنند و دوست دارند بار سنگین احساسات‌شان را به تنهایی به دوش بکشند. آن‌ها فقط می‌خواهند پناهی باشند، حتی وقتی خودشان نیازمند پناهند.

فیلم به ما یادآوری می‌کند که اعمالِ ما، آثارِ ما هستند. هر کاری که انجام می‌دهیم، ردی از خود در جهان به جا می‌گذارد. در این مسیر، دوستی، گذشت و صبر ستون‌های اصلی هستند. یاد می‌گیریم که بزرگی در قدرتمند بودن نیست، بلکه در استفاده‌ی درست از قدرت است. بزرگ واقعی کسی است که با قدرتش، بیشترین مهر و محبت را در دل‌ها بکارد؛ آن هم به واسطه‌ی جاذبه‌ی بی‌نظیرِ «گذشت».

در نهایت، اعجوبه درس بزرگی درباره‌ی دیدنِ دیگران به ما می‌دهد: هر کسی که تو را بفهمد، تو را فوق‌العاده می‌بیند. همه‌ی ما آدم‌ها لایق این هستیم که حداقل یک بار در زندگی، در جمع تشویق شویم و هر کدام دلیل خوبی برای این تشویق داریم.

رازِ شناختن آدم‌ها پیچیده نیست؛ کافی است مهربان باشیم، به‌ویژه با هرکسی که در یک نبردِ سخت و پنهان است. اگر واقعاً می‌خواهید آدم‌ها را بشناسید، تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید؛ با چشم‌های دل، با صبوری، و فراتر از نقاب‌ها.

در نهایت، اعجوبه از ما نمی‌خواهد که دنیا را تغییر دهیم، بلکه از ما می‌خواهد که نگاه‌مان را تغییر دهیم. وقتی یاد بگیریم با چشم‌های یک کودک و با قلبِ یک گذشت‌ورز به آدم‌ها نگاه کنیم، می‌بینیم که جهان از همان چیزی ساخته شده که ما در خودمان می‌پروریم: مهربانی.

ما همه در این جهان، با نقاب یا بدون نقاب، در حالِ گذشتن از کنار هم هستیم. اعجوبه به ما می‌آموزد که اگر می‌خواهیم در این مسیر تنها نباشیم، باید یاد بگیریم چطور با نگاهی مهربان، دیگران را دیده و پذیرفته باشیم. چرا که در نهایت، چیزی که از ما باقی می‌ماند، تنها اثراتِ مهربانی‌های ماست.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *