روزِ مه

روزِ مه… روزِ مه‌… روزِ مه…

این اسم را شنیده‌ام؛ ولی یادم نمی‌آید. آن را جایی شنیدم. چرا یادم نمی‌آید؟ چرا بعضی چیزها پاک از یادم رفته؟

 قهوه… روزنامه…

 تصویرهای پراکنده‌ای یادم می‌آید. یک صندلی و بعد یک صحنه برفکی.

 یک مرد گزارشگر در تلویزیون خبر می‌خوانَد:《 در روزِ…》

 صدایش قطع می‌شود.《 روز مه را یادبود می‌گیریم.》

 چند روز دیگر روزِ مه است.

 در این روز همه ما برای آزادی‌مان جشن می‌گیریم.

 من معمولاً در تختم روزنامه می‌خوانم.

 آیا ما آزادیم؟ مه یعنی چه؟

 به نظرم مه یعنی جنازه.

مه  یعنی آزادی‌های حبس شده.

چرا اسمش را مه گذاشتند؟

شاید می‌خواستند بگویند دلبسته آزادی‌تان نباشید.

مه یعنی تدبیرگری.

 مه مرا یاد جنین می‌اندازد؛ جنین‌های اشباع شده.

 شکم‌هایی که جلو آمدند، دردی چون نیشتر بر شکم.

 روز مه نشانه‌اش خنجری است ضربدری بر روی یک دایره کاملاً سفید؛ سفید چون مه. سفید چون جغد.

چرا نمی‌گویم سفید چون برف. برف یعنی پاکی.

 مه مرا یادش نمی‌اندازد.

در روزِ مه در خیابان راه می‌روم. پُر است از ایست‌های بازرسی.

 آنها از چه می‌ترسند؟

 مگر از چیزی که یادبود می‌گیرند کسی می‌ترسد!

 کاش هیچ روز مه‌ای نبود.

کاش سربازان را در خیابان نمی‌دیدم.

در مه، سایه‌ها پنهان می‌شوند و من انعکاس خودم را در مه نمی‌بینم.

 به ما می‌گویند حد و مرز را خودتان می‌توانید تعیین کنید. باید قدر خودتان را بدانید. اما این یک فریب است؛ یک دروغ.

مه یعنی دستکش‌های سفید؛ دستکش‌هایی که می‌توانند گردنی را بشکنند.

 می‌توانند گلویی را فشار دهند و خفه‌اش کنند.

 مه می‌تواند شبیه سایه روشن سر زنی عریان باشد بدون تن؛ با حاشیه‌های کنگره‌ای.

 

 در مورد خبرهای داغ چه می‌دانی؟ سخنرانی‌ها را گوش می‌دهی؟

 آدم‌ها را می‌بینی؟

 همه دور یک میز، چهره تکیده‌شان را جا می‌دهند.

 آیا می‌شود درکشان کرد؟ یا احساساتشان را حدس زد؟

 شاید یکی از آنها یک لبخند عصبی بزند. شاید آنها طوری نمایش اجرا می‌کنند که انگار دلشان برایمان می‌سوزد.

 لبخند گدا آمیزشان را به دوربین نشان می‌دهند.

 نگاهشان کجا را نشانه می‌رود؟

 نگاهی خیره به بالا؛ از بالا ما را ورنداز می‌کنند.

 انگار ما به سقف چسبیده‌ایم؛ سقفی شیشه‌ای.

 آنها هستند که همه چیز را، همه حد و مرز را، همه قانون را برایمان تعیین و تکلیف می‌کنند.

 پنداری سقف می‌ترکد، شکاف برمی‌دارد و از آن خدا ما را می‌بیند.

 خدا بر روی ابری صورتی خودش را به ما نشان می‌دهد.

 از لابلای تورهای سیمی سفید همچون مه نگاهش پایین می‌آید.

 آیا تورهای سیمی است که نمی‌گذارد دست خدا به عدالت برسد؟

 همه جا را خدا می‌گیرد.

 

 آیا ماجنین‌های شکست خورده‌ایم؟

 

 صدایش می‌آید؛ از پشت بلندگو.

همان ناظم عصا قورت داده‌ای که بلند می‌گوید:《 آینده در دستان شماست. لبیک و پذیرش از هویدای دل.》

 و طوری به دستش نگاه کرد که انگار ایده‌اش را از همان دستان نحسش گرفته است. اما در دستش هیچ نبود. خالی بودند. این دست‌های ما بود که می‌باید پر می‌بود از آینده‌ای که ممکن بود تصاحب شود بی آنکه دیده شود.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *