1. امروز دو تا انیمیشن دیدم به نام:
    Inside out 1
    و
    Turning red
    و در کنار تماشای این انیمیشن‌ها، جملاتی که به نظرم مهم بودند، نیز یادداشت کردم:

از انیمیشن Inside out 1:
۱. ما در طول زندگی به همه احساسات نیاز داریم: ترس برای بقا، غم، خشم، شادی.
۲.  هر خاطره اصلی یک هویت تازه‌ای را می‌سازد و یک شخصیت خاص خلق می‌کند.
۳.همیشه اوضاع خوب پیش نمی‌رود و انتظار چیزهایی که نداری پیش می‌آید.

۴.  نمی‌شود روی چیزهایی که اشتباه شده تمرکز کنی. همیشه یک راهی برای تغییر اوضاع هست برای پیدا کردن خوشی.
۵. غم یعنی حس پژمردگی. این هم یک نوع احساس است و گاهی به آن نیاز داری. گریه کردن باعث می‌شود آرام بگیری، ناراحت نمانی و حالت بد نماند.
۶. شادی مدام می‌خواهد همه چیز را کنترل کند ولی اوضاع گاهی از دستش در می‌رود.

۷. همه چیز وقتی خراب می‌شود که تقلا کنیم برای شاد بودن و درگیر غم نشدن.
۸.  شادی همیشه به دیگران می‌گوید از پسش برمی‌آییم. اما خودش در پایان می‌فهمد غم و شادی هردو به همدیگر نیاز دارند.
۹. هر خاطره‌ای که اهمیت ندهی محو می‌شود. اگر خیال فراموش شود و به آن فکر نکنی، کم‌کم حذف می‌شود.

۱۰. گاهی به غم، گریه و خاطرات غمگین نیاز داریم تا آرام‌تر شویم.
۱۱. احساسات نمی‌توانند استعفا دهند.
۱۲. بزرگترین ترس‌ها در ضمیر ناخودآگاهند.
۱۳. وقتی به چیزی فکر نکنی فراموش می‌شود.
۱۴.غم لحظات خوش را یادآوری می‌کند.

انیمیشن turning red یا قرمز شدن

درمورد پنهان کردن احساسات بود و داشت در قالب داستان یادآوری می‌کرد که پنهان کردن احساسات می‌تواند چه عواقبی داشته باشد. و در این انیمیشن به موضوع عشق به خود نیز اشاره می‌کرد.

و یادداشت‌برداری‌های کوتاهم از این انیمیشن:
مِی‌می دختری است که اوضاع برایش خیلی خوب پیش می‌رود  تا وقتی که یک شب در تختش تبدیل به هیولا می‌شود.

هیولا فقط وقتی از بین می‌رود که او عشق نسبت به خودش را بیشتر کند و بتواند خودش را آرام گرداند.
دلیل تبدیل شدن به هیولا عصبانیت‌ها و خشم‌هایش است.

مادرش زن سخت‌گیری است و بعضی اوقات غیر عادی رفتار می‌کند. همیشه از او خواسته که عالی باشد و او را راضی نگه دارد. به‌قولی بچه خوبی باشد. اما با این حال مادرش به او اعتماد ندارد.

تفکر اطرافِ مِی‌مِی این است که اگر بخواهد هویت پیدا کند، باید موجود وحشی درونش را طرد کند.

اما تفکر پدرش شخصیت هرکس جوانبی دارد. برخی جوانب گیج‌کننده هستند. آدم نباید جوانب بدش را از خودش دور کند. باید برای‌شان جا باز کند و با آنها کنار بیاید.

مِی‌مِی همیشه دوست داشت مادرش تأییدش کند.
اما بعد در طول داستان و اتفاقاتی که برایش می‌افتد، متوجه می‌شود که آن بخش وحشی و هیولایی باعث می‌شود که او نخواهد دیگران را راضی نگه دارد، نخواهد مثل دیگران باشد و نخواهد دیگران را اولویت قرار دهد.

در صحنه رویارویی مادر و مِی‌مِی
او به مادرش( دوران کودکیِ مادرش) می‌گوید: می‌دانم همیشه همچین احساسی داشتی که می‌خواستی بی‌نقص باشی و همه از دستت راضی باشند و هر کاری کنی که دیگران تو را تایید کنند؛ اما اینطور نیست…
و در صحنه دیگری جملات مادرش را می‌شنویم که می‌گوید: می‌دانم به خودت سخت می‌گیری. این‌ها را من به تو یاد دادم.
خودت را به خاطر هیچکس محدود نکن. من را ببخش. تو به آن وجه وحشی و مخالفت نیاز داری اون وجهی که خیلی‌ها دوستش ندارن.

……
بعد از دیدنِ دو انیمیشن، رفتم سراغِ پادکستی که از طریق اینستاگرام با صفحه یک زن نقاش آشنا شدم: به نام مهرنوش بادپَر.
نمی‌دانم پادکستِ کشو را گوش دادید یا نه؟
پادکست را گوش دادم و چیزهایی که به نظرم ارزش نوشتن داشتند یادداشت کردم. اما دوست دارم در یک فایل صوتی درموردش با شما صحبت کنم.
اما در گوگل جستجو کردم و نقاشی‌هایش را هم پیدا کردم.
بعضی از نقاشی‌هایش را به‌خاطرِ اینکه شرمش زیاد است نمی‌توانم اینجا بارگزاری کنم.
ولی تعدادی از آنها را در پایین قرار می‌دهم:

البته خواندن زبان هم بیشترِ روزها در برنامه‌ام سعی می‌کنم بگنجانم.

تصمیم گرفتم خواندن کتاب
و یادگیری زبان
یا دیدنِ فیلم رو برای شب‌ها انجام دهم.

#گزارش_نیک

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *