پشتی صندلیم را سفتتر میکنم و به آن تکیه میدهم. پشتِ پنجره، باد برگهای روی درخت را تکان میدهد. صدای خشخش در حیاط، پشتِ در میشنوم. امروز چند ساعت روی زبان انگلیسی و ویدئوهای آموزش ویراستاری تمرکز کردم. اشتیاق زیادی به یادگیری زبان انگلیسی دارم. به نظرم یادگیری زبان جدید، ذهنم را فعالتر میکند.
ساعت 4 و نیم صبح بود که بیدار شدم. دو تا از ویدئوهای زبانم را گوش دادم. و بعد دوباره که پلکهایم سنگین شد خوابیدم.
نمیدانم دور و بر ساعتِ چند بود که از رختخوابم بلند شدم. فکر میکنم ساعت نه و نیم بود. صدرا پتو را دورِ خودش پیچیده بود. من به زور میتوانستم دو چشمش را از لایِ پتو ببینم.
وقتی که زیرِ کتری را روشن میکردم ، به این موضوع داشتم فکر میکردم که چه چیزایی باعث میشوند تا حس خوبی داشته باشم و چه چیزهایی باعث اضطرابم میشوند؟
بعضی اوقات نوشتن باعث اضطرابم میشود. زمانهایی که از روی اجبار باشد و من احساس کنم باری سنگین روی دوشم است. تمام سعیم را میکنم که از آن دور شوم. آری! گاهی نوشتن را مانند باری سنگین مثل کیسهای پر از آجر روی دوشم سنگینی میکند.
البته خودم مقصر بودم. تصور میکردم چندکار را میتوانم با هم انجام دهم. اما بعد از مدتی که گذشت، متوجه شدم دارم خودم را به زور به انتهای شب میرسانم. نیاز داشتم که دور شوم. بعضی چیزها را حذف کنم و به بعضی چیزهایی که در اولویت هستند، نظم دهم. بنابراین تصمصی که گرفتم به این صورت بود:
دو الویت برای خودم انتخاب کنم: آزمون ویراستاری و زبان.
برای اینکه بتوانم خودم را به ترم دوم زبان زودتر برسانم و در انگلیسی مسلطتر شوم، باید زمانی را خالی کنم.
و دومین اولویتم هم که با زبان در یک سطح قرار دارد، آموزش دیدن در ویراستاری است.
دو چیز را فعلا حذف کردم. شاید هم روزها را آرامآرام پیش بروم. و با آرامش خاطر بنویسم. تصور میکردم هم میتوانم روی رمانم و هم داستان کودکم و هم زبان و ویراستاری زمان زیادی را صرف کنم. اما این کار باعث خستگیم شد. و متوجه شدم دیگر هیچ علاقهای به نوشتن داستان ندارم. حتی علاقهای به ساختن شخصیت و دنیای خیالی نداشتم. علاقهای به خواندن کتاب نداشتم. همهشان را از روی اجبار النجام میدادم.
درست است که به کارگاه نقد راه پیدا کرده بودم و میتوانستم پارت به پارت بخشهایی از داستان و رمانم را قرار دهم و بعد از بازخورد شروع کنم به نوشتن فصلهای بیشماری از آن. اما همه این برنامه شلوغ باعث میشد که من نتوانم با اشتیاق بنویسم.
تنها کاری که کردم این بود که برنامه ایتا را حذف کردم. دست نداشتم در هیچ گروهی فعالیت داشته باشم. تصمیم گرفتم روی خودم تمرکز کنم. تصمیم گرفتم اگر بخواهم بنویسم یک پروژه کوچک را انتخاب کنم. مانند داستان کوتاه کودک. داستانی که پیچیدگیهای رمان را ندارد. یکی از آنها را تمام کنم و بعد بروم سراغ رمانم. اما فعلا اولویت اصلیم زبان و ویراستاری است.
باید زمانم بین این دو تقسیم شود.
باید هر روز کارهایی را انجام دهم تا پرانرژیتر ادامه دهم.
یکی از کارهایی که باعث خستگیم میشود و انرژیم کمتر میکند این است که من میخواهم با یک جمع یا گروه همراه باشم و خودم را به آنها برسانم. مثلا در کنار هم کتاب بخوانیم یا پادکستهایی را گوش دهیم و گزارشش را در گروه ارسال کنیم. اوایل خوب بود. پادکستهای توسعه فردی را گوش میدادیم و گزارشش را در گروه ارسال میکردیم. اسم گروهمان پیشرفت جمعی بود. زهرا ایدهاش را با من در میان گذاشت و بعد به گروه پیوستیم. اوایل بسیار خوب بود. با آدمهای جدیدی آشنا شدم و پادکستهای توسعه فردی را با یکدیگر گوش میدادیم و بازخوردهایی نسبت به آنچه گوش دادیم، ارسال میکردیم یا درموردش صحبت میکردیم.
فکر میکنم هرکس در هر زمینهای که هدفی دارد، نیازمند این است که شناخت و آگاهی نسبت به توسعه فردی داشته باشد. این شاخه موضوعات مختلفی را پوشش میدهد. منکر این نمیشوم که حرکت بسیار خوبی بود. و من بسیاری از چیزها را از طریق پادکستها یاد گرفتم و به شناخت و آگاهی بیشتری رسیدم. اما باز من نمیتوانستم همراه همهشان باشم. چون با آن فرمانی که آنها پیش میرفتند، من از برنامههای خود عقب میماندم و نمیتوانستم نظمی به آنها دهم و همه چیز به سروسامان میشد.
پس تصمیمم این بود. از زهرا معذرتخواهی کردم که نمیتوانم همراهشان باشم. گرچه دوست داشتم زمانهای بیشتری را به گوش دادن پادکست اختصاص دهم. اما این را میدانستم که زمان مثل آب است و نمیتوان آن را در مشت جمع کرد. از کنار انگشتانت سرازیر میشود. من نمیتوانم مثل هیچکس باشم. باید اولویتهیا خودم را دنبال کنم. اما در کنارش باید روی توسعه و رشد فردی خودم هم زمان بگذارم.
آیا شما هم تابهحال مثل من سردرگم شدید و بعد با یک حساب سرانگشتی سعی کردید تصمیم بهتری بگیرید؟ اگر در این زمینه تجربهای داشتید خوشحال میشوم که با من هم درمیان بگذارید.
