مربی زبانم گفته بود: life is really short  یعنی: زندگی کوتاهه. Do what ever you want do یعنی انجام بده هرچیزی رو که دوست داری انجام بدی.

من این روزها در حال شخم زدنم. افکارم و کلمات و جمله‌ها را شخم می‌زنم. به من نخندید، مسخره‎‌ام نکنید و نگویید این چه کلمه‌ای است؟ و نیز با خودتان نگویید: شخم؟ شخم زدن؟

اما باید بگویم:آری! شخم زدن. ما باید مدام در حال شخم زدن باشیم.

من وقتی کتابی می‌خوانم در حال شخم زدنِ آنم. به کلمات فکر می‌کنم. به کلمه و معنایش فکر می‌کنم که آن، چه کلمه‌ای است و چه معنایی دارد؟ چگونه به کار رفته؟ چرا به کار رفته؟ فلان جمله پرمعنا چه معنایی در پاراگراف دارد؟ چرا من آن را جمله‌ای عمیق و کاربردی می‌دانم؟ چه معنایی می‌تواند در زندگیم ایفا کند؟

و هزاران سؤال شخم زدنی دیگر…

ما نمی‌خوانیم. ما فکر می‌کنیم. و فکر کردن هم نوعی شخم زدن است. من مدام به این فکر می‌میکنم با کتاب‌هایی که می‌خوانم چگونه می‌توانم به افکار و درونیاتم آب‌وتاب دهم.

شخم زدن یعنی یک زمین را حاصلخیز کردن. زمینی که مناسب رشد باشد. ما با شخم زدن چیزهایی را بیرون می‌کشیم. بیرون می‌کشیم تا به ان لایه اصلی پی ببریم.

استاد خدابنده‌لو، مربی زبانم، می‌گفت سقفی نیست برای فهمیدن و یاد گرفتن. تو مجبوری که بنویسی و حرف بزنی تا یاد بگیری. و به جز آن درسی که به ما آموزش می‌داد، راه‌هایی را هم پیشنهاد می‌کرد تا انجام دهیم. برای مسلط شدن به زبان انگلیسی باید خودمان را در بسیاری از چیزها غرق می‌کردیم.

مثلاً آهنگ گوش دهیم. برای شروع از سلنا گومز می‌توانستیم شروع کنیم. چون روان، ساده و آرام می‌خواند. می‌توانستیم 10 تا از آهنگ‌هایش را حفظ کنیم. در گوگل تایپ کنیم: سلنا گومز. و بعد ترجمه فلان آهنگ را ببینیم. من دفتری را مخصوص آهنگ‌ها و فیلم‌ها کنار گذاشتم تا کلمه و جمله‌های جدید را در آن بنویسم.

در کنار فیلم دیدن و آهنگ گوش دادن باید مقاله هم می‌خواندیم و از منابع یوتیوب هم استفاده می‌کردیم.

یکی دیگر از کارهایی که ما باید انجام می‌دادیم این بود که در اینترنت گشت و گذار کنیم. ساعت‌هایی را در طولِ روز اختصاص دهیم به این کار. ما در دنیایی مدرن زندگی می‌کنیم و گوگل منبع خوبی می‌تواند باشد برای یاد گرفتن و مسلط شدن. البته نباید وقت‌مان را هدر دهیم. ما باید مدام روزانه در فکر این باشیم که چگونه می‌توانیم مهارت‌مان را بهتر کنیم؟

به نظرم کار کردن روی مهارت مثل تنفس به‌اضافه ورزش کردن است. 

آیا روزها من در حال حس کردنم؟

وقت گذاشتن برای بهتر کردنِ مهارتم نوعی حس کردن، زندگی کردن و زنده‌مانی است.

اوه! گفتم زنده‌مانی. دیروز داشتم به این فکر می‌کردم که چه چیزی باعث می‌شود که من باتری انرژیم شارژ شود. اگر روزها آن را در نظر نگیرم که چطور خودم را می‌توانم شارژکنم، آن روزم در بیحالی و گیجی به سر می‌‌برم. و به این فکر می‌کنم چه کاری انجام دهم تا باتری مغز و شادیم شارژ شود. البته نمی‌توانیم همیشه شادی‌مان را شارژ کنیم. گاهی شرایطی پیش می‌آید که نمی‌توانی. اما گاهی نباید به زندگی فکر کرد یا به مشکلات.

آری فکر نکن به زندگی.

خودت را مشغول کاری کن که دوستش داری.

راه‌های زیادی وجود دارد که فعالیت‌های مختلفی انجام دهیم. من اگر زندگی را هدر بدهم این به خویِ خود بد است. پس کاری را انجام می‌دهم که زندگیم و زنده بودنم به هدر نرود. من زمانی که فیلم می‌بینم. شعری می‌خوانم، پادکست یا کتابی صوتی  گوش می‌دهم، در اینترنت گشت و گذار می‌کنم برای فهمیدن و یاد گرفتن، در پیاده‌روی‌هایم به موضوعی فکر می‌کنم، همه این‌ها برای این است که زندگی را به هدر ندهم و هم بتوانم از ثانیه‌هایم لذت ببرم.

یکی دیگر از موضوعاتی که استاد زبانم بیان کرد این بود که می‌گفت هرچیزی را که جلوی خودتان می‌بینید توصیفش کنید.

هرچقدر بتونی یک موضوع را کِشَش دهی و بزرگش کنی، در موردش صحبت کنی و بیشتر و بیشتر هم صحبت کنی و هم بنویسی. حتی شده در آینه با خودت صحبت کنی، برای شما بهتر است. چون در مغزتان جامی‌افتد و بهتر می‌توانی یادش بگیری. به یک روش توربویی عادت کن. از جاهای مختلف صحبت کن و بعد به آن بچسبان. اگر می‌ترسی نرماله. اگر استرس داری نرماله. تو باید استرس داشته باشی تا بیشتر بخونی. پس مغزت را ورز بده برای تمرین‌های زیاد.

به نظرم مغز مانند خمیر است که می‌خواهی مدام ورزَش دهی. ما وقتی که مدام در حال فهمیدن و عمیق‌تر شدن باشیم، گویی داریم ماهیچه مغزمان را ورزیده می‌کنیم. من وقتی کتاب غروب بت‌ها که نویسنده‌اش نیچه است می‌خواندم، یک دفترچه یادداشت بزرگی که جلدش قرمز است باز کردم و سعی کردم از اندیشه خودم در آن بگنجانم. آن را زیر و رو کنم. به آن چیزی که در گذشته و حال بوده رجوع کردم و آنچه را نیچه نوشته بود با یکدیگر ورز دادم. مثال‌ها، زندگی‌هایی را که گذرانده بودم، شخصیت‌هایی را که به آن تبدیل شده بودم، شخصیت‌هایی که از کنار زندگیم عبور کرده بودند و مغزهایی که در جمجمه‌ام جا داده بودم، پاهایی که سفت یا نرم روی زمین‌ها گذاشته، ایستاده یا تعادلم را از دست داده و لیز خورده بودم، همه فصل‌ها، تابستان‌ها، پاییزها، بهارها و زمستان‌هایش، همه گردیدن خورشید و ماه و زمین را در یک لحظه در خواندن . بعد در نوشتن مرور کردم و سعی کردم همه‌شان را بنویسم. و همه این‌ها در یک پلک زدن در نوشتن به وقوع پیوست.

من با نوشتن خودم را نجات می‌دهم و درواقع همه چیز را شخم می‌زنم: زندگی، افکارم، گذشته، حال و آینده.

من با شخم زدن تغییر می‌کنم، تبدیل می‌شوم و مجسمه دیگری از خودم می‌سازم.

حالا به نظرت نوشتن نوعی شخم زدن نیست؟

تو با من هم‌عقیده نیستی؟

به نظرم ما باید سعی کنیم با همه چیز داستان بسازیم. با هرچیزی که در طول روز مشاهده می‌کنیم، با کسانی که حرف می‌زنیم، با چیزهایی که می‌خوانیم و جستجو می‌کنیم، ما باید مدام با آنها داستان بسازیم. به آن‌ها جزئیات و شخصیت دهیم. وقتی که یک لغت را یاد می‌گیرم، باید بتوانم آن را خوب یاد بگیرم. توصیفش کنم. با آن جمله‌های گوناگون بسازم. توضیحش دهم. توصیفش کنم. به آن لباس بپوشانم. شخصیت دهم و داستان بسازم. شاید هم یک قطعه شعر.

هیچ کدام‌مان نمی‌دانیم یک کلمه از کجا می‌تواند سر در بیاورد؟

 

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *