ریموند کارور:
میخواستم با هنر زندگی را تغییر دهم. اما بعد فهمیدم اینها برای تغییر زندگی نیست.من هستم که با هر اثر، با هر بار نوشتن، با شنیدن هر قطعه موسیقی ، دیدن یک نقاشی، طراحی یک داستان تغییر میکنم و اصلاً مگر میشود در معرض تغییر و تجربه نبود. برای همین این جمله کارن بلیک سن را روی یک کاغذ کوچک نوشتم و روی میز کارم به دیوار زدم. من هر روز کمی مینویسم. بدون امید و بدون ناامیدی.
روی زمین نشستم. فنجان چایم رو هورت میکشم و شروع میکنم به تایپ کردن. قبل از اینکه نوشتن را شروع کنم مجله صوتی« کتاب شنبه» را گوش دادم. همیشه استادم میگفت قبل از اینکه بنویسی قبلش موزیکی گوش بده یا کتابی بخوان. من هم زمانی که لقمههای نان و پنیر را در دهانم میگذاشتم و آرام میجویدمشان، به پادکست گوش میدادم.
تابهحال شده وقتی زندگینامه هنرمندی را بخوانی، به این فکر کنی چقدر شما، شبیه هم هستید؟
من همین حس را داشتم.
من مدام به نوشتن فکر میکنم. زمانی که در رختخوابم دراز میکشم به ان فکر میکنم. وقتی در ایستگاه اتوبوس ایستادهام یا در وسیله نقلیهای نشستم، در حال نوشتن در نت گوشیام یا در دفترچه یادداشتم هستم، گاهی هم در ذهنم قد و قامتشان را اندازه میگیرم. آدمها از زیر ذرهبین نگاهم رد میشوند. لبها، چشمها و لباسهایشان در چشمهایم ثبت میشوند و حرفهایشان را در سرم ضبط میکنم. چین و چروکِ دور چشم یک زن، دست پسر پنج سالهای که گوشه مانتوی مادرش را سفت گرفته، نگاه مردی که با تشر به پسر دوازده سالهای میگوید زود باش برو ته قطار و آدامسها رو بفروش. به همهشان فکر میکنم. آنها را در ذهنم برانداز میکنم و داستان و ماجرایی برایشان میسازم. گاهی ماجرایی نمیسازم، بلکه به پیراهن پسری نگاه میکنم که تیشرت چهارخانهای پوشیده و جعبه مستطیلی آدامسها که رنگش مثل موز میماند روی برآمدگی شکمش گذاشته. به او فکر میکنم، به احساساتش، به افکارش. دوست داشتم ذهنخوان باشم و درون افکارش را بیرون بکشم و صدای ذهنش را بشنوم.
کودک که بودم، کتابی در خانه نداشتیم. اما پدرم میدانست من دوست دارم کلمههای سیاه روزنامهها را بخوانم. او کارگر بود. وقتی که به خانه برمیگشت در بغلش روزنامهها بودند. من از او میگرفتم گوشهای چهارزانو مینشستم و شروع میکردم به خواندن. مادرم فقط به من حروف الفبا را یاد داد و کمی حساب. کتابی در خانه نداشتیم. تنها یک کتاب روی طاقچه خانهمان بود. کتاب قرآنی که مادرم بعد از نمازش میخواند. فقط همان بود. دور و برم هم کسی نبود که کتابخوان باشد. وقتی کسی کتاب یا روزنامهای را در دستم میدید، فکر میکرد من گوشهگیر هستم و شاید همین باعث شد که گوشهگیرم کنند.
اما دوستداشتنیترین اتفاق زندگیم در 9 سالگیم بود که اتفاق افتاد. داستانی علمیتخیلی نوشتم در مورد نوزاد دختری مریخی که در زمین گم شده بود. فکر میکنم خیلیها درموردش نوشته باشند. دومین داستانم هم درمورد دختری بود که پدرش را از دست داده بود. پدرم زیاد خاطره تعریف میکرد، از خودش و برادرش. در لابلای خاطراتش میفهمیدم رابطه صمیمانهای با پدرش نداشته. شاید هم به همین خاطر من هم رابطه صمیمانهای با او نداشتم. وقتی به گذشته و دوران کودکیم فکر میکنم، یادم میآید که پدرم به کتاب علاقه زیادی داشت. البته در خانه پدریاش نتوانسته بود به مدرسه برود. شاید کمی فقط حساب و کتاب را بلد بود. وقتی کلاس سوم بود، پدرم رفت کلاس نهضت سوادآموزی. وقتی از سرِ کار میآمد شروع میکرد به نوشتن. به ما میگفت ما برایش دیکته بگوییم. حروف الفباها و حسابها را مینوشت.
گاهی هم یکی از خواهر برادرهایم کنارش مینشست تا اگر کلمهای را اشتباه میخواند درستش را به او بگوید. او شمرده شمرده میخواند کلمه به کلمه واژهها را سرِ هم میکرد و میخواند. دستش را زیر کلمات میگذاشت و ادایشان میکرد. او معتاد یا بهتر بگویم عاشق خواندن و نوشتن بود. بعضی اوقات هم که کتابهای فارسیما را برمیداشت و شروع میکرد به خواندن. درست نمیدانم ولی شاید اگر من آمدم سراغ خیال و ادبیات، یک دلیلش پدرم بوده؛ گرچه او مدت کوتاهی میخواند. اما ناخواسته شاید او باعث شد که من بروم سراغ خیال و ادبیات. پدرم دوره کوتاهی سراغ ادبیات رفت اما بعدش در فکر امرار معاش شد. کتابها را گوشهای انداخت و انها را فراموش کرد. اما آنها از یادم نرفتند.
من مثل بعضیها پدر فیلسوف یا شاعری نداشتم. گاهی اوقات غبطه میخورم وقتی دیگران از خودشان و پدرشان صحبت میکنند و از قفسه کتابهایی که پدرشان داشته. اما امروز وقتی برای اولین بار بهتر به دوران کودکیام نگاه میکنم متوجه جرقهای میشوم که فقط پدرم توانست آن را در دلم روشن کرد. من حتی در خیالات و بازیهای کودکیم با تخته سیاه بازی میکردم یا درحال نوشتن بودم. هیچ وقت فکرش را نمیکردم که من هم روزی نویسنده شوم. فکر میکردم آنها آدمهای عجیبی هستند.
اما حالا نویسندگی تنها راهی است که میتوانم ادامهاش دهم.
