قاچی از شب‌های تابستان

داغیِ ظهرهای تابستان، مغز را می‌ترکانَد. 

شب‌های تابستان را بیشتر از فصل‌های دیگر دوست دارم؛ شب‌هایی با یک قاچ هندوانه.

شب یعنی آرامش.

شب یعنی راهروی طویل پر از بوق ماشین. 

شب یعنی رقصیدن؛ رقصیدن پس و دختری خردسال زیر سایه درخت نخل.

شب یعنی سبزیدن.

شب یعنی آسمان پتوی سیاه مخملی‌اش را بر دورِ ماه بپیچد.

شب یعنی بغض ترکیده مردی که پکی بر سیگارش می‌زند.

شب یعنی داستان‌هایی پشت پنجره‌های مربعی.

شب یعنی رکاب زدن پسربچه2ای با لباس آلبالویی.

شب یعنی تنهایی‌های معصومانه.

شب یعنی تو بتوانی خودت را از یزر چشم عاابرین گمشده پیدا کنی.

شب یعنی صدای چیرجیر زنجیر تابی بی‌سرنشین که مادری تنها آن را تکان می‌دهد.

شب یعنی پهلو گرفتن لب‌های دختری بر گوش تلفن همراهش.

شب یعنی ایستادن سنگ خاکستری کنار برگی رنگ‌پریده.

شب یعنی چشمک‌های لامپ تیر پراغ‌برق بر بالای درختانی قوزکرده.

شب یعنی ارواحی که سایه خاکستری‌شان مثل باد حرکت می‌کند و اسیه‌اش می‌افتد روی دیوار و نرده.

شب یعنی پرده بی‌انتها.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *