یکی بود یکی نبود. پوتک یک سنجاب دُم مرواریدی بود که در دشت گل‌های آوازخوان زندگی می‌‌کرد. گل‌های آوزخوان روزها ترانه‌های شاد می‌خواندند و حیوان‌های جنگل را شاد می‌کردند. شب‌ها هم لالایی‌هایی را با صدایِ آرام می‌خواندند تا حیوانات جنگل بتوانند آرام و راحت بخوابند. وقتی که شب می‌شد دُمِ پوتک، نورِ ماه را به سمت خودش می‌کشاند و جنگل را مهتابی می‌کرد. اما یک شب که داشت از این شاخه به آن شاخه می‌پرید ناگهان پایش به یک شاخه گیر می‌کند و از بالای شاخه می‌افتد روی یکی از گل‌های آوازخوان. وقتی بلند می‌شود، متوجه می‌شود که مرواریدِ روی دمش، تِق و تِق شکسته است. دلش می‌شکند. جنگل هم تاریکِ تاریک می‌شود. جوری که چشم، چشم را نمی‌بیند. همان لحظه شروع می‌کند به هق‌هق کردن. دُم زخمیش را در دستش می‌گیرد و می‌گوید:«آخ دمم!آخ دمم.»

گلِ آوازخوانی که پوتک رویش افتاده بود و داشت آرام لالایی برای حیوانات جنگل می‌خواند، سرش را بالا گرفت و گفت:« هیس هیس! چی شده؟ حیوونای جنگل خوابیدن. الان بیدار می‌شن.»

پوتک گفت:«آخ دمم! من از اون بالا افتادم و مرواریدم شکسته.»

و بعد دوباره شروع کرد به هق‌هق کردن. اشک‌هایش مثل شبنم از روی صورتش می‌افتادند روی برگ گل آوازخوان.

گلِ آوازخوان روبرویی که صدای پوتک را شنید، تن ساقه‌ای سبزش را کشید بالا و با دست برگیِ سبزش دست کشید روی موی پوتک و گفت:« سنجاب دم مرواریدی چی شده؟»

پوتک که دمش را در بغلش گرفته بود، گفت:« آخ دمم! دمم! شکست مرواریدم.»

گل آوازخوان دستش را انداخت زیر چانه پوتک و گفت:« خب این که غصه نداره. شاید ماه تی‌تی بتونه کاری کنه!»

هق‌هق پوتک قطع شد. اشک صورتش را پاک کرد و گفت:« ماه تی‌تی کیه؟»

گل آوازخوان گفت:« اون یه پرنده‌ست که توی ماه زندگی می‌کنه.»

دوباره اشک‌های شبنمیِ پوتک شروع کرد به ریختن و گفت:«آخه اون که صدای ما رو نمی‌شنوه.»

گل آوازخوان دستش را برد توی یکی از غنچه‌هایی که بسته بود و یک زنگوله بیرون آورد. یک زنگوله طلایی که ستاره‌های نقره‌ای رویش بود و بعد زنگوله را تکون داد. همان لحظه یک پرنده آبی با  تاجی شبیه ماه جلوی چشم‌شان ظاهر شد. او کنار گل‌آوزخوان بود و داشت پرهایش رو تکان می‌داد. با صدای مهربان و نازکی گفت:« گل آوازخوان چی شده؟ کاری از دستم برمیاد؟»

گل آوازخوان رفت کنار و پوتک را نشون داد و گفت:« ماه تی‌تی می‌‍‌تونی یه کاری کنی که سنجابِ دم مرواریدی یه مروارید روی دمش داشته باشه؟»

پوتک گریه‌اش قطع شد.. با دیدنِ ماه تی‌تی دلِ کوچکش آرام شده بود. ماه تی‌تی، پوتک را دید که دمش را بغل کرده. گفت:« من هرشب از اون بالا تو رو می‌دیدم که با دم مرواردیدیت جنگل رو روشن و مهتابی می‌کرد و نمی‌ذاشتی کسی از تاریکی بترسه.»

سپس نوکش را برد سمت یکی از بال‌هاش و یک گردنبند نقره‌ای بیرون آورد که یک سنگ هم‌رنگ مروارید به آن آویزان بود و داشت می‌درخشید. گفت:« این سنگ ماهه. به گردنت آویزون کن»

پوتک گردنبند را گرفت و به گردنش آویزان کرد. ماه تی‌تی گفت:« این پاداش کسیه که مراقب حیوونای جنگله تا شبا بتونن بدون ترس، آروم بخوابن تا صبح.»

همه جا دوباره روشن و مهتابی شده بود. گل از گلِ پوتک شکفت. خواست از ماه تی‌تی تشکر کند که دید ناپدید شده.  پوتک یاد گرفت وقتی دوستان خوبی داشته باشد و حواسش به دیگران باشد؛ وقتی برایش پیش بیاید، با همفکری هم دیگر می‌توانند مشکلات را حل کنند.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *