این اتاق. نه مال من نیست. درش قفل نیست. خراب است. زبانهاش درآمده. تا به حال به زبانهاش توجه نکرده بودم. وقتی بر آن دست میکشم صیقلی است و کنارهاش تیز. مثل تیزیهای زبانِ یک موجودِ زنده. اگر خیلی محکم روی آن دست بکشی، شاید پوست نرمت را بشکافد. اتاقم نیمه روشن است. میخواهم بنویسم. خواب یک گل سرخ را دیدم. دامنی به پا داشت همرنگِ خون. داشت باله میرقصید. از پاهایش چیزی میچکید. قطره قطره. دستکشش را نشانم داد؛ آن هم همرنگ یک الماس قرمز که برق میزد. دانهدانه انگشتهایش را از دستش باز کرد. ناگهان همه چیز شکافت. زمان شکافت. تصویر گلسرخی که باله میرقصید مثل یک صاعقه دونیم شد. شکمش جلو آمده بود. شاید جنینی میخواست درونش را بشکافد و بیاید بیرون.
هنوز دارم به همان گلِ سرخ فکر میکنم. شبهای بسیاریست که به او فکر میکنم. فکرش دست از سرم برنمیدارد. آن لحظه برایم مثل پوستاندازی یک مار بود. زمانِ حال ابدی نیست. چرا فکر میکردم گلِ سرخ ماندنیست؟ چرا فکر میکردم قرار نیست اجزائش از هم بشکافد؟ چرا چرا چرا؟
خوابم میآید ولی نمیتوانم بخوابم. سرم را روی بالشت میگذارم ولی باز خوابم نمیبرد. پلکهایم را روی هم میگذارم. از این پهلو به آن پهلو میشوم. اما باز خوابم نمیبرد. انگاار من و خواب با هم میانهای نداریم. کاش یکبار بتوانم بخوابم و تصویرش را ببینم. تصویرش را قبل از شکافتن ببینم. تصویرش را قبل از گسستن ببینم. تصویرش را قبل از جنینی در شکمش ببینم. اما زمان از دسترفته دیگر بازنمیگردد.
فکر میکنم صدها سال پیش دختری مثل من زندگی کرده و حالا مرده. اما من نمیخواهم بمیرم. برای من نوشتن مانند این است که جنینی را از مغزم بکشم بیرون. نوشتن درباره بعضی چیزها برایم سخت است. از گلِ سرخ. از نهایت بودنش که با یک صاعقه شکافت. انگار چیزی زیرِ پوسته شعورم منتظر است به آن چنگ بزنم و درکش کنم. به تیترِ درشت روزنامهها فکر میکنم. هیچ تیتر درشت روزنامهای نیست که فریاد دردناک کسی را دربرنداشته باشد.
نمیخواهم از یادم برود. همان گل سرخ را میگویم. همان که مثل یک مار پوستاندازی کرد و همان رقصنده بالهای که جنینش او را مثل صاعقه از هم شکافت. دیگر حتی خوابهای آشفته هم نمیبینم. حتی نمیدانم شبها پلک روی هم میگذارم یا نه. نمیدانم. سرم سنگین است انگار از استخرِ آب داغ آلودهای بیرون آمدهام.
چراغی بالای سرم میسوزد. در اتاقم دراز کشیدم. مغزم زندگیهای گوناگون را تجربه کرده. اگر بخواهم چیزی از ان بگویم. در سرم پر از کاغذ است. پر از کاغذهایی که نوشته شده یا قرار است نوشته شود. شاید به صورت پوسیده سیب هم شباهت داشته باشد. اتفاقها مدام در سرم سروصدا میکنند مخصوصا زمانهایی که از کنار مردم، هیجانزده میگذرم و دزدکی نگاهشان میکنم.
به گمانم شاید زندگی به نحوی وهمی پارانویایی باشد نه یک امید. مثل یک نورِ خاکستری است که از میان پردهها به درون اتاق میریزد. پردهها مثل موهای سفیدِ خیس و سنگین افتادهاند.

یک پاسخ
مرضیه جان توصیفات خیلی زیبا بودن. لذت بردم.