من و او همبند بودیم. یواشکی او را نیمههای شب دید میزدم. همه او را طوفان صدا میزدند. کتابی با جلد قرمز در دستش بود. آیا کسی میدانست که او، کسی که صورتش پر از ردّ زخم است، و حتی یکجای سالم در آن نیست،کتاب میخواند؟ آخر چرا؟ راستی ما آدمها را میتوانیم از روی ظاهرشان قضاوت کنیم؟ اصلاً به من چه؟ کتاب است دیگر. یک چیز مزخرف که در دنیایِ ما فقط آدمهای عجیب و غریب میخوانند. شاید همین کناب باعث شد که او شروع کند به حرفهای احمقانه زدن.
آره آره. ولی نه مگر یک تکه کاغذ میتواند آدمها را از این رو به آن رو کند. روی جلد کتاب عکس یک حلقه ترکخورده کشیده شده بود. دوست داشتم کشف کنم محتویاتِ کلمات کتاب چیست؟ چرا شبها کشیک میدهد که من خوابم یا بیدار؟ چرا در شهرِ ما کتابها را آتش میزنند؟ اصلا به من چه؟ من باید خرمن خودم را بکوبم. شکم گرسنه که چیزی حالیاش نمیشود. من باید به فکر شکمم باشم. شبها وقتی که خیالش از به خواب رفتنم راحت میشود، دستش را میبرد زیرِ بالشتش. زیپ آن را باز میکند و بعد شروع میکند به خواندن. نکند در اینجا خواندن جرم است؟
البته دزدیدن نان برنجی هم جرم است. من یک دزد ناواردم. آفتابنزده از خانه زدم بیرون. حدود یکماه پیش بود پسرِ کوچکم تمام شب را تا صبح گریه کرد. نمیدانستم چه کار کنم؟ صاحب کارخانهمان که شکمگندهای داشت. بخاطر یک هندسهای که آن را کج ساخته بودم، مرا از کارخانهاش انداخت بیرون. بعد من ماندم و شکم گرسنه همسر و فرزندم. وقتی فکرش را میکنم ترس، اندوه و مرگ، درد مشترکی است که از همان اول گهواره من را تکان دادند. وقتی به دنیا آمدم مادرم مُرد. ویرانی جزئی شده بود از وجودم. دیگر به آن خو گرفته بودم. باید به سرنوشتم اعتماد میکردم. وقتی در آفتابنشین، پایم را از خانه بیرون گذاشتم. بوی نان برنجی مرا کشاند به یک مغازه شیرینی فروشی. عطرش عقل را از سرم پراند. همینقدر به شما بگویم وقتی آمدم دست را بردم روی بیضی نانبرنجیای که از تنور بیرون آمده بود و یک مُشت از آن را گذاشتم در کیسه نخیای که همررنگ خاک بود. مردی با صورتِ نخراشیده و پر از زگیلش سایه بلند و چاقش افتاد روی سرِ من.
گفت:« چشمم روشن! زدی به کاهدون! ای گداصفت. من تو را چند بار این دوروبرا دیدم. میدونستم میای و یه روز از مغازه من دزدی میکنی»
و بعد داد زد:« پاسبان! بیا این رو با خودت ببر.»
پاسبان مثل کسی که دمش را آتش زده باشند. خودش را رساند به شیرینی فروش. انگار آنجا با باتومش حاضر و آماده بود. حاضر بود که به وظیفهاش عمل کند.در این سرزمین قانون برقرار است. مگر میشود تو دزدی کنی و به سزایش نرسی. سکه سکه اطلسی در جیبها صدای جیرنگ جیرینگش میآید. اینجا عدالت حکمفرماست. فقط آن چیز که باید به ان اعتماد کنی بیعدالتی است. باید سرنوشتمان را بپذیریم. اینجا تاریک است. تاریکِ تاریک. تمامِ حواسم به پسرم است. آیا من هم دیوانه شدهام؟ همه این چیزهایی که دارم به آن فکر میکنم مثل جرم دندانند. طوفان انگار چشمهایش خسته شده باشد. پلکهایش را روی هم گذاشت. یواشکی او را نگاه کردم. آری خوابش برده بود. بایستی بروم و ببینم در ان کاغذها چه نوشته شده! کتاب از دستش افتاد روی زمین. آن را برداشتم. کتاب را باز کردم. آن را خواندم:« همه چیز از تو شروع میشود. مغزش هشدار میدهد کلماتی وجود دارند که روی جهان سرپوش میگذارند. کلماتی وجود دارند که مناسب و تمیز و قانونیاند. بزرگترین مانع بر سر راه رهایی ما، این نیست که اول خودمان را محکوم کنیم؟ به همین دلیل لازم است برای شروع در اوج، محکومیت را به همه تعمیم دهیم تا از همان اول قدت اصلی را کم کنیم. بُبر و بدوز. همه چیز در دست خودت است. همانطور ک عدالت و بیگناهی از هم جدا شده، یکی بالای صلیب است و دیگری در کشوی گنجهات.»

یک پاسخ
مرضیه جان قلم زیبا و تخیلی قوی داری. بسیار لذت بردم.