ساعتی که بر تنه‌ی درخت نصب بود، تیک تاکش تندتر شد. دختر با موهایِ مشکیِ بلند و دامن کوتاهِ کلوشِ سبزش که راه راه‌هایی سفیدِ داشت و روبانی کاربنی بر کمربندش آویزان بود، در وسطِ جنگل روبرویِ ساعتِ درختی ایستاد. ناگهان عقربه‌های ساعت از حرکت متوقف شدند، صفحه‌ی شیشه‌ای‌اش تر‌ک‌های ریزی برداشت. ترک‌ها از بالا به پایین بیشتر می‌شد. صدایِ شکستن‌شان را می‌شنید.
شاخه‌ای از درخت جدا شد و زیرِ پایش افتاد. شاخه بزرگتر شد و تغییر رنگ داد. رنگش از قهوه‌ای به نیلی متغیر شد. سپس شبیه دستِ یک انسان شد که از آن خون می‌چکید. دستی قطع شده که بر آن انگشتان تکان می‌خوردند. مچ دستی که باز و بسته می‌شد. دست به صورت ایستاده قرار گرفت. گویی با انگشتانش چیزی را روبروی چشمانِ دختر می‌نوشت.
خطوطی به رنگِ سرخ که از آن خون می‌چکید:« دیگه دنبالش نگرد.»
چشمانِ دختر گرد شده و نفسش را در سینه حبس کرده بود. یکی از پاهایش را عقب گذاشت. آتشی جلویِ پایش قرار گرفت. آتش بزرگتر شد. دست نیز در آتش قرار گرفت و شبیه یک انسان شعله‌ور شد، اما شبح وار. دختر ضربانِ قلبش شدت گرفته بود. با چشمانِ وحشت زده‌اش به شبح شعله‌ور نگاه می‌کرد. پاهایش سست شده و لرزشی در پاهایش افتاد. همچنان که پاهایش را عقب می‌گذاشت، ناگهان یکی از پاهایش به سنگِ بزرگی برخورد کرد. تعادلش را از دست داد، بر زمین افتاد.
 زمین آرنجش را خراشید. آرنجش می‌سوخت. شاید شبحِ شعله‌ور بالینش را گرفته بود و بر بازوهایش فشار می‌آورد. صدایی را از دهانِ شبحِ شعله‌ور می‌شنید. صدایش شبیهِ زدنِ چکشِ آهنگری رویِ یک صفحه‌ی فلزی می‌مانست. کلمات به هم ریخته از دهانش بیرون می‌آمد. او با دستانِ شعله‌ورش تنِ دختر را بالا گرفت تا بایستد. دختر زبانش بند آمده بود.
او دستش را رویِ پیشانیِ دختر گذاشت. صورتِ دختر مثلِ گچ سفید شده بود. سپس دستش را از رویِ پیشانی‌اش  برداشت. کفِ دستش را باز کرد. در کفِ دستانش آینه‌ای بود که دسته‌اش به سیاهی می‌زد. دختر آینه را مقابلِ چشمانش گرفت. عکسِ سیاه و سفیدِ پسری را دید که کرکسی بر روی سینه‌اش نشسته و تخمِ چشمانش را به نوکش گرفته بود. سایه‌ی مردی نیز بر سرش افتاده و در کنارش نشسته بود. او ضامن چاقویش را بیرون داده بود و تیزی‌اش را در شاهرگِ پسر فرو کرد.
خون‌هایی که قرمزی تیره‌اش به قیر می‌مانست از گلویش بیرون زد و صدای خرخرش آمد. سپس مرد سکه‌ای را بر پیشانی‌اش گذاشت و گفت: ـ«این هم مزدت. امیدورام به خوبی ازش استفاده کنی.»
مردِ شبح وارِ شعله‌ور را دید که بر بالینِ پسرک نشست و دستش را رویِ چشمانی که از کاسه‌اش بیرون زده بود، گذاشت. دختر زانو زد و آینه از دستانش رویِ زمین افتاد. او اشک می‌ریخت و می‌‌گفت:« من تمامِ امیدم به اون بود. حالا اون مرده. وای خدایِ من! حالا من باید چه کار کنم؟ حالا اگر پولِ اون سیاه دندان رو جور نکنم اونا هم من رو میکشن. ای کاش میتونستم گنج رو پیدا کنم. اما فقط اون کرکس از جایِ گنج خبر داره. مطمئنم که الان دیگه حتی دستم به اون گنج هم نمی‌رسه.»
سپس سرش را بالا گرفت. شبحِ آتشین را در کنارش ندید. آسمان تاریک شده بود و هوا سوزِ سردی داشت. سایه‌هایِ درختان بر سرش سنگینی می‌کردند. انها برایش مانندِ دست‌هایی می‌مانستند که قصد دارند انگشتانشان را در گلویش فرو کرده و خفه‌اش کنند.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *