هولیا روبرویِ درخت ایستاد. پیچک‌هایی بر تنه‌ی درخت تنیده شده و بالا رفته بود. مانندِ این بود که می‌خواستند گلویِ درخت را خفه کنند. صدایِ کلفتِ دو مردِ زردبیشه که کاه‌ها را رویِ یکدیگر تلنبار می‌کردند، شنید. هولیا دخترِ دوره گرد و بی‌خانمانی بود که شب‌هایش را در انبارهایِ گندم و برنج به صبح می‌رساند و در لابلایِ کاه‌ها تنِ سردش را گرم می‌کرد. او باید سپیده دم پیش از آن‌که کارگران به انبار می‌آمدند، از انبار خارج می‌شد.
صحبت‌هایِ آن دو مرد آشفته‌اش کرده بود. شبِ گذشته هنگامی که خواب بود. با صدایِ باز شدنِ در انبار بیدار شد. پلک‌هایش را بر هم فشرد. دستی به موهایِ قهوه‌ایِ شلخته‌اش کشید که ماه‌ها شانه نکرده و آنها در هم گره خورده بودند. با انگشتانش کفِ سرش را خاراند و پیراهنِ چروکِ خاکی رنگش را که به خاکستری می‌زد و تا مچِ پایش می‌رسید، از لایِ تنِ نحیفِ چرک شده‌اش کشید و پشتِ کاه‌ها مخفی شد.
صدایِ ضعیفِ دو مرد را شنید. « می‌بینی! خیلی روزگارِ خوبی داشتیم که حالا باید خان بازی‌ها رو هم تحمل کنیم. می‌گن این خانِ جدیدی که قراره بیاد، یه قاضی هم همراهش میاد. یه زن هم همراهشه.»
« لابد زنشه.»
« نه زنش نیست. مگه خبر نداری؟»
« از چی باید خبر داشته باشم؟»
« نگاه کن! این زنه دستیارشه.»
« یعنی چی که دستیارشه. یعنی اونم قاضیه یا مثلا معاونی؟ چیزی؟»
« نه بابا! اون دستیارشه برایِ شکنجه دادن.»
« راست میگی؟ شکنجه؟»
«آره دیگه شکنجه؟ اون زن قبلا به دستورِ این قاضی روی لبه‌ی دارِ سوزاننده گذاشته بودن و زیرش هم آتیش روشن کردن تا آتیشش بزنن، اما اون جان سالم به در بُرد و از اون موقع قاضی گفت این یه نشونه است و از اون موقع این زن هم همراهِ این قاضیه و کارش شکنجه دادنِ زنا و دخترا با دستگاه‌های شکنجه‌شونه. بعضی وقتا هم زنا رو میسوزونن» « چه وحشتناک؟ زنا رو میسوزونن؟ آخه چرا؟»
«آره زنا. میگه بعضی از زنا از اقوامِ جادوگر نروتاس هستن. جادوگر نروتاس تو یه درخت زندانی شده. یه درختی که با پیچک‌های دور و برش گره خورده.»
« البته من هم این داستان را شنیدم. اما فکر نکنم واقعیت داشته باشه. یه افسانه است.»
« اگر واقعیت داشته باشه؟چی؟ می‌دونی اگه آزاد بشه، این در به دری‌ها و بدبختی‌هامون تموم میشه. من از این قاضی می‌ترسم. روزگارمون خیلی خوب بود حالا با اومدنِ این قاضی روزگارمون بدتر میشه. یعنی بدتر از بد. باید مراقب زن‌ها و دخترامون باشیم. میگن اون آدمِ چشم چرونی هم هست.»
« منظورت اینه که خیالایِ بد تو سرشه؟»
«آره خیالایِ بد. باید مراقبِ خونوادمون باشیم و چهارچشمی بپاییم‌شون.»
« خب حالا این جادوگری که میگی اگر واقعا واقعیت داشته باشه، چه کار میتونه بکنه؟ چرا تو درخت زندانیش کردن؟ اصلا چه جوری میشه آزادش کرد؟»
« من تو کتابِ آیینِ تِسوزا که تو «معبدِ نوتیسهو» یه روز داشتم اونجا رو تمیز می‌کردم. یواشکی کتاب رو برداشتم و یه صفحاتیش رو خوندم. مثل اینکه این جادوگر تو جنگلِ سیاه‌رگ تو یه درخت زندانی کردن و با یه وِرد با پیچک‌هایِ کلفت که خارهایِ تیزی هم دور و برشه سفتش کردن.
تو اون کتاب نوشته شده بود اگر کسی به پیچک‌ها دست بزنه. خار قرمز و بزرگ میشه و تو گلویِ اون فرد فرو میره. درخت با خون تغذیه و بزرگ میشه.»
« ولش کن! پس اون پیچکا با هیچی از بین نمیرن؟»
«نه! اما چرا یه خنجرِ فولادی هست که برای جادوگر بوده و روی دسته‌اش با خونِ خودش حرفِ ‌MO رو نوشته.»
« اون خنجر کجاست؟»
« پشتِ خونه‌ی پدر الکسه. البته زیرِ یه درختِ گردو.»
« اگر اونجاست پس چرا کسی تابحال نرفته اون خنجر رو پیدا کنه. من فکر می‌کنم اینا دروغه.»
« چون از اون درخت یه سگ خیلی غول پیکر که سه تا سر داره محافظت می‌کنه.»
« خب ولش کن بیا بریم. من خوابم میاد برم بخوابم که صبح زود باید بلند شیم کلی کار داریم و اون قاضی خونخوار هم میاد. باید حواسمون رو جمع کنیم تا بهونه دستش ندیم.»
هولیا با خنجرِ فولادی که در دستش بود، روبرویِ درخت ایستاده بود و تکه‌ای از شکلاتِ کاکائویی در دستش بود. می‌دانست سگ‌ها شکلات کاکائویی دوست دارند.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *