فکر میکردم اگر نادیده بگیرم همه چیز برایم عادی میشود. به صداها حساس شدهام. چشمهایم تار میبیند. وقتی که پدرم به مدرسه آمد به مدیر گفت من وقت پدر بودن ندارم. این یک جمله کافی بود تا برایشان معلوم شود که وقت ارزشمندش را بیشتر از این نگیرند و بابت کارهای بیارزش وقت و بیوقت او را به مدرسه احضار نکنند و یا کارت دعوت برایش نفرستند.
صداها باعث میشوند استخوانهایم درد بگیرند. میتوانم تمامِ آنها را احساس کنم. به صورتم در آینه نگاه کردم. صورتش مثل روحها بود. گفت:« اول بینائیت رو از دست میدی و بعد قرنیهتو.»
دوست نداشتم وقتی که تبدیل به هیولا میشوم کسی کنارم باشد حتی پدرم. راستی! هیولا شدن چه شکلی است؟ آخر همه هیولاها که شبیه هم نیستند. یک بار آن صورت در آینه به من گفت:« هیولاها نمایی از خود انسانهاست. هر انسانی هیولایی در وجودش دارد.»
اولین باری که یک هیولا را دیدم با پدرم از مترو داشتیم به خانه بازمیگشتیم. مترو در تونل توقف کرد و بعد ما صداهایی را از سقف قطار شنیدیم. انگار چیزی محکم خودش را بر سقف و شیشهها میکوبید. وقتی که دمخنجریاش را از شیشه شکسته در گلوی یک مسافر فروکرد. پدرم فهمید اوضاع وخیم است. در گوشم آرام گفت:« اینها لِیکِرَن و به صدا حساسن. خیلی مراقب باش.»
صدایشان شبیه صدای یک دایناسور بود یا شاید یک نهنگ. الان درست نمیدانم. اما یادم میآید آنها روی پاهایشان راه میرفتند. هر صدایی را که میشنیدند سربزنگاه به آن حمله میکردند و او را محکم به جایی میکوبیدند. بعضیهایشان هم اندام و احشام مسافران را تکهوپاره میکردند.
من جزء کدام هیولاها خواهم بود؟ هیچ فکرش را نمیکردم که یک روز هم تبدیل به هیولا شوم. روزهای اول دوست نداشتم کسی را ببینم. میخواستم در تختخوابم بخوابم. البته خواب به چشمانم نمیآمد. دراز میکشیدم و به سقف زل میزدم یا زانوهایم را بغل میکردم و به دیوار خاکستری روبرویم خیره میشدم.
دوستم در آینه میگفت درمانی نیست.
میدانستم اگر کسی مبتلا شود به کس دیگری اهمیت نمیدهد.
نور انگار میخواهد مغزم را سوراخ کند. فکر میکردم اگر نادیده بگیرم دوباره همه چیز عادی میشود. چیزهایی میبینم و میشنوم. صداها خیلی بلند هستند. زود به همه چیز واکنش نشان میدهم و خشمگین میشوم. یک بار که پدرم مرا به آزمایشگاهش برده بود. یکی از پرستاران مایعی را در پوستم تزریق کرد. بدنم به آن واکنش نشان داد و شروع کرد به لرزیدن و تندتند تکان خوردن. دستهایم تعادلشان را از دست داده بودند. عصبانی شده بودم. روی قفسه سینه پرستار نشستم و یکی از سرنگها را محکم در تخم چشمهایش فرو کردم. او از درد به خود میپیچید و جیغ میکشید. صدای هایهایش هنوز در گوشم است.
کاش پدرم آن روز مرا به آزمایشگاهش نبرده بود.
سرم گیج میرود. توهم میبینم. اگر تو نزدیکم شوی شاید تصور کنم تو همان سگ مریضی باشی که آن شب شانهام را گاز گرفتی.
ترس مانند تنهایی است. کاش تنها بودم یا تنهایم میگذاشتند. ترس ما را به سمت فرضیههای اشتباه و نتایج نامعقول سوق میدهد.
ما نمیتوانیم خودمان را پیشگام درک حقایق دشواری بدانیم که پیش از این ناشناخته بوده است. درد و رنجهایمان قابل اندازهگیری نیستند. هر زندگی یک داستانی دارد و هر داستان گستردگی جهان را جلوی چشمت قرار میدهد. داستان دریچهای از رنج را به رویت باز میکند.
فقط ترانه خواندن حالم را بهتر میکند. دوست دارم دوباره شروع کنم به آواز خواندن:
وقتی جوانتر بودم
دریانورد بودم
توی دریای آزاد.
اما حالا زیرِ آبم
و پوستم روشنتره
از اونی که باید باشه.
رؤیای زمان و مکانی را دارم
که من و تو دوستهای صمیمی هم باقی بمونیم.
حتی بعد از پایان همه اینها.
میشه وانمود کنیم.
من دوباره
من دوباره
دارم خودم رو آزار میدم.
هر لحظه بیشتر و بیشتر به نظر میآد.
که همه کارمون شده اینکه تا انتها خمش کنیم
تا از وسط نصف بشه
تا از نو سر همش کنیم
انگار من وسطش گیر کردم
آره بهم یاد دادن
یه مقداری ازش بلدم
توی خونمه.
خاطرات مثل آتش جنگل میسوزن.
باران سنگین هر جسد سوختهای رو
تبدیل به گِل میکنه.
پشت سر هم فیلمهای سیاه و سفید میبینم.
هرگز ندیدم کسی بهتر از من
بتونه این کار رو انجام بده.
باید ازت بگذرم
کارهای دیگهم دیرشده.
هیچکس مثل من تنها نیست
و حتی نمیدونم
تو واقعا توجه رو دوست داری
تو با همه آدم بدها همدردی
من هنوز قربانی خودم هستم
اما از دیدگاه خودم هم
آدم بده هستم
وقتی جوان تر بودم
دریانورد بودم
توی دریای آزاد.
دوست داشتم بخندم اما میدانستم که چیزی درست نخواهد شد.
بیقرار شدهام. چشمهایم تار میبیند و سرم گیج میرود. همانجا که نشستهام بالا میآورم. ابتدا رنگشان زرد است. اما دفعه دوم که بالا میآورم خونیاند.
چه کسی میتواند برایم سپیدهای شود که آفتاب را برایم به ارمغان بیاورد!
میدانم این شب بیپایان به پایان خواهد رسید و من طلوع خواهم کرد. بین هر خواب و بیداریام وجود دارد. بین هر برخاستن و استراحت کردن. همیشه حاضر است. قلبم را به تحلیل میبرد. روحم را ذرهذره میکند. برمیگردم و پیش رویم میبینمش. گوشهایم را میگیرم و میشنومش. خودم را میپوشانم و حسش میکنم.
برایم خوابالودگی چه خفقانآور و خواب دیدن چه هولناک است.

2 پاسخ
Hi there, You have done a fantastic job. I’ll definitely digg it and for my part suggest to my friends. I’m sure they’ll be benefited from this website.
Thank you for your attention and thank you for your presence.