به دهانهی گردِ غار نگاه میکنم. جز سیاهی چیزی نمیبینم. قلبم تاپ تاپ میزند. یک شب همه در خانهی پدربزرگم، خان بابا، دور هم جمع شده بودیم، شنیده بودم که خان بابا میگفت:« اون غار نفرین شدهست. تا حالا هر کسی اونجا رفته دیگه برنگشته. چون مَدِزما اونجا زندگی میکنه. از وقتی که آدما یکی از بچههاش رو بیرون از غار کشتن. مدزما دیگه از آدما کینه به دل گرفت.»
زنعمو شهری میگفت:« بعضی شبا از تویِ غار صدای گریه میاد.»
اما مامانم میگفت:« همه این حرفا خرافاته.» حالا من نزدیکِ غار ایستادم، اما هیچ صدایی از درون غار نمیشنوم.
یک قدم به جلو گام برداشتم، بعد منصرف شدم و پشتم را به غار کردم. درست در همان موقع بود که صدایِ نازک و دخترانهای را شنیدم. صدایش ضعیف بود. انگار در حالِ خواندنِ ترانهای بود. از صدیِ پاهایش متوجه شدم که انگار در حالِ پریدن است. صدای تقتقِ پاهایش را میشنیدم.
ناگهان صدا قطع شد و صدایِ ضعیفی را شنیدم که گفت:« پسر کوچولو! تو رو خدا بیا به من کمک کن. من رو تنها نزار پام به یه سنگ گیر کرده.» و پشتِ آن صدای گریهی دختر را شنیدم. او هق هق میکرد. من همانطور که پشتم به غار بود، یک قدم برداشتم تا به خانه بازگردم. اما دوباره آن صدایِ دخترانه گفت:« نه توروخدا نرو. من اینجا تنهام. عروسکم تو آب افتاده بود، اومدم برش دارم پام به یه سنگ گیر کرد و لیز خورم. حالا پام خیلی درد میکنه.»
انعکاس صدایش را در غار شنیدم و صدای گریههایش را. روبرویم آسمانی سفید بود که رگههایی از آن به خاکستری میزد و رنگِ گردِ خورشید داشت سرخ میشد. صدایش را دوباره شنیدم:« اینجا تاریکه من میترسم. بیا دستم رو بگیر و از روی زمین بلندم کن. من نمیتونم بلند بشم.» صورتم را روبروی غار کردم و در تاریکیِ غار گفتم:« تو اصلا تک و تنها اونجا چی کار میکنی؟ همه میگن اینجا نفرین شدهست.» صدایی نشنیدم. چشمهایم را درشتتر کردم. شاید بتوانم در سیاهی چیزی را ببینم. اما نه صدایی شنیدم نه حتی نقطهای سفید.
پشتم را به غار کردم تا از آن دور شوم که صدایِ ضعیفِ دختر را شنیدم:« تو اینا رو باور میکنی؟ من هم میترسم. البته مامانم هم همیشه بهم میگفت اینجا نیام و به این غار نزدیک نشم. اما همراه گربهام اومدم اینجا. گربهام خیلی بازیگوشه. اسم گربهام پیشولیه. اومدم دنبال گربهام. یه ذره گوش کن صدای گربهام رو میشنوی.» گوشهایم را تیز کردم. صدایِ خفیفِ میومیوی گربهای را شنیدم. صورتم را دوباره روبروی غار قرار دادم. گفت:« خب حالا باور کردی؟ حالا میای به من کمک کنی؟» با اینکه مردد بودم. اما پاهایم را نزدیک غار کردم. داخلش شدم. تنها چیزی را که میدیدم، سیاهی بود و تاریکی. هیچ روزنه نوری دیده نمیشد.
دستم را روی دیوارهی غار گذاشته بودم و پاهایم را جلو میگذاشتم. بادی در گلویم انداختم و گفتم:« تو کجایی؟ اینجا تاریکه من چیزی نمیبینم.» صدایی نشنیدم. فقط تنها صدایی که شنیدم، صدای گربه بود. دوباره سوالم را تکرار کردم. انعکاس صدایم به دیوارها میخورد و بازمیگشت.صدایی را شنیدم، اما صدای دختر نبود. صدای دیگری بود، صدایِ یک پسر بود:« یه ذره که بیای جلوتر. یه مشعله. اون رو برش دار.» وقتی صدایِ پسرانه را شنیدم گفتم:« تو کی هستی؟»
صدایِ دختر را دوباره شنیدم که گفت:« یعنی چی تو کی هستی؟ مگه نمیخواستی بیای به من کمک کنی؟ انگار خیالاتی شدی.»
گیج شده بودم. مطمئن بودم صدای یک پسر را شنیده بودم. شاید هم خیالاتی شده بودم.مشعلی روی دیوار بود. آن را برداشتم. از روی سقفِ غار قطرههای آب چکه میکردند و جلوی پایم میافتادند. صدای قطراتِ آب را شنیدم. صورتِ سفید دختر را در پیراهنِ گلدارش دیدم که روی تخته سنگی نشسته بود و گربهای در بغلش بود و دختر با انگشتِ اشارهاش آن را نوازش میکرد. لبخندِ کمرنگی روی لبان صورتیِ کمرنگش نقش بسته بود.
لبانش را باز کرد و گفت:« میشه بیای جلوتر؟ دستام رو که بگیری میتونم بلند بشم.»
من قدمهای کوچکی برداشتم. به او نزدیک شدم. نمیدانم چرا دلشوره داشتم. مشعل در دستم پِرتپِرت میکرد. به چشمان دختر زل زدم. مشعل خاموش شد. صدای دختر را شنیدم:« چقدر خوب شد که اومدی پیشم.»
صدای پاهایی را از پشت سرم شنیدم. انگار افراد زیادی در حال دویدن بودند. روبرویم را به دختر کردم تا دستش را بگیرم تا هرچه زودتر از غار بیرون برویم. اما دختر سرجایش نیود. صدایش را در اطرافم میشنیدم. انگار صورتِ دختر مثل تصویرِ برفکی تلویزیون شده بودم. ترسیده بودم. پاهایم سنگین شده بود. انگار به زمین قفل شده بودم. تمام بدنم خشک شده بود. میخواستم داد بزنم، اما صدایم از درون خفه شده بود و لبانم به هم چسبیده بود. انگار کسی پوستِ صورتِ دختر را کنده بود استخوان فک و گونهاش از پوستِ خونیاش بیرون زده بود.
