مردمنگاری
در امتدادِ یک خطِ مستقیم راه میروم. علیاصغر و صدرا در کنارِ هم قدمهایِ کوچکی برمیدارند.
بالایِ سرم پارچههایی هستند که رنگشان سیاه و سفید است؛ درست مثلِ روز و شب. انگار آنها شکلِ یک خانه را به آنجا دادند. درست است که راه باریک و کوتاهی دارد؛ اما همیشه آن را دوست دارم؛ به من حسِ نوستالژیکی میدهد. دوست دارم به جاهایی بروم که مرا یادِ چیزهایی در گذشته بیاندازد.
این مسیر، یادش مرا با خود به دوران کودکیم میبرد؛ روزهایی که در امتدادِ یک بازارِ سرپوشیده با نورِ کمی راه میرفتم؛ بازاری با سقفهای بلند و سنگی. گاهی اوقات روی نوکِ پاهایم راه میرفتم. دوست داشتم دست و پایم کِش بیاید تا بتوانم دستم را به سقفِ نوک تیزش برسانم. دستانِ کوچکم در دستِ کلفتِ پدرم بود و پابهپایش هم قدمهایی برمیداشتم.
من از کنارِ مغازهها که رد میشدم، صداهایی را میشنیدم، صدایِ دنگدنگهایِ سنگینی که انگار با یک چکش بر ظرفِ مسی میکوبیدند. صداهایِ مردانهای که پشت بلندگو از مردم میخواستند به مغازههایشان بیایند؛ پوشاک و خوردنیهایی را بخرند. گاهی اوقات یک عروسک پلاستیکی با لباس براق آبی و موهایِ بافتهای که رنگش مثلِ طلا بود، از پشتِ ویترین نظرم را جلب میکرد.
اکنون هم وقتی عروسکی را از پشتِ ویترینِ شیشهای میبینم لحظهای میایستم؛ گرچه الان عروسکها، شخصیتهایِ خیالیِ کارتونهای دیزنی هستند. اما هنوز هم دوست دارم عروسکی را بخرم که رنگ لباسش آبی باشد. از کنارِ مغازههایی عبور میکنم که لباسها بدونِ حرکت رویِ مانکنهایی ایستاده و تنش را پوشاندهاند. آن چیزی که مردم را به مغازهها میکشاند، تنهای بیجانشان است.
آیا تابحال به چشمِ مانکنها دقت کردی؟
انگار معصومیت خاصی در مردمکِ بیرنگِ چشمهایشان است. وقتی آنها را میبینم یادِ فیلمِ ترسناکی میافتم که چندماهِ پیش آنرا دیده بودم. یک بابانوئل به دخترانی که چشم و موهایِ زیبایی داشتند صمیمی میشد و بعد با وعدۀ بازیگری در نمایش فریبشان میداد؛ سپس در پایانِ نمایش سربزنگاه، زمانی که کسی دور و برشان نبود، بیهوششان میکرد. چیزی را روی بدنشان میریخت و بعد در قالبهای مانکن میگذاشت. در پایان به عروسکهای زنده، اما بیحرکت و لال تبدیلشان میکرد. آن چیزی که مردم را به دیدنِ نمایشها میکشاند، چشمها و موهایِ مانکنها بود. درست مثلِ مانکنهایی که نظرمان را جلب میکنند.
زود از کنارِ مانکنها رد میشوم. میخواهم زودتر خودم را به کیوسک سیار کتابفروشی برسانم. دلتودلم نیست. هروقت که میخواهم کتابی را بخرم، سر از پا نمیشناسم. دو روزی بود که به آن فکر میکردم:« کتابهایی را به قفسه کتابهایم اضافه کنم.»
پسرِ کوچکم، صدرا هم مثلِ من کتاب خریدن را دوست دارد. گاهی اوقات کتابهایی را که برای خودم میخرم، از قفسه کتابهایم برمیدارد، آن را ورق میزند؛
کلمات را بهم میچسباند و شمرده شمرده میخواند. خیلی کم پیش میآید که تلفظ یک کلمه را از من بپرسد. دوست دارد خودش به تنهایی کلمات را سر هم کند و بخواند. فقط معنایِ بعضی از کلمات را از من میپرسد. وقتی که به کیوسک نزدیک میشوم، میایستم.
یک مرد پشتِ پیشخوانش ایستاده و دستش را سویِ کتابی که در قفسه است، دراز میکند. انگار میخواهد مطمئن شود، انها در یک خط صاف چیده شدهاند. بیشترِ اوقات لباسی که میپوشد سیاه است. حالا هم کتِ مشکی پوشیده اما یقۀ سفیدی دارد. هر چند دقیقه یکبار دستی به ریشِ مشکیاش میکشد. فکر میکنم میخواهد رویِ چیزی دقیق شود یا شاید یادِ موضوعی میافتد و نمیخواهد که فراموشش کند.
اولش فکر میکردم کجاخلاق است، اما حالا فکر میکنم مثل جانش دوستشان دارد. او مرا یادِ دخترخالهام میاندازد. شش یا هفت ساله بودم. خانۀ مادربزرگم، در ایوان خانهاش نشسته بودم. «فهیمه» یک دوربینِ عکاسی خریده بود. آن را از جعبهاش بیرون آورد؛ چندبار آن را چرخاند و به من نشانش داد و گفت:« تازه خریدمش، گرون هم خریدم.»
سپس به طاقچه گچی سفید اشاره کرد و گفت:« اینجا میزارم، میخوام برم خونه زندایی. یه موقع بهش دست نزنی.»
من به دروبینِ عکاسی سیاهش نگاه کردم. دوست داشتم آن را در دستم بگیرم؛ اما نزدیکش هم نشدم. وقتی که میخواست درِ ایوان را ببندد، چند ثانیه ایستاد و دوباره حرفش را تکرار کرد:« یه موقع بهش دست نزنی. خراب میشه گرون خریدمش.»
چند هفته بعد مادرم یک دوربین عکاسی خرید. گاهی اوقات با آن عکس میانداختیم. الان هم جزئی از کتابخانهام است. یک روز که به خانه مادرم رفته بودم. پسرِ بزرگم، علیاصغر آن را در ویترین دید، برش داشت و در دستش گرفت.
وقتی مادرم اشتیاقش را دید، آن را به او داد. بعد از چند باری که از آن کتابفروشیِ سیار کتابی خریدم، کمکم متوجه شدم وسواسِ خاصی به کتابهایش دارد.
اما چطور میتوانم با کنجکاویام در مورد خلاصه داستانی کنار بیایم که در پشت کتابها نوشته شده!
یک کتاب را آرام برمیدارم، بلندش میکنم و در دستم میگیرم؛ کتابی است با جلدِ سیاه که در یک کادرِ قهوهای در بالایش با خطِ درشت و بزرگِ مشکی نوشته شده: «قتل در خانواده.»
انگشتم را افقی روی کلمهاش میکشم. حروفش زیرِ انگشتهایم برجسته میشوند. آن را سریع ورق میزنم. به پشتش نگاه میکنم، هیچ عددی را نمیبینم. میخواهم بدانم قیمتش چند است. اولین برگۀ سفیدش را ورق زدم. تند با چشمانم آن را خواندم. اما نتوانستم رقمی را پیدا کنم.
فروشنده گفت:« وای! کتاب رو که اینجوری ورق نمیزنن. کتاب میشکنه.»
او زل زده بود به من. نزدیک بود خندهام بگیرد؛ کتاب را تا نیمه باز کرده بودم. نمیدانم چطور باید کتابهایش را آرام باز کنم تا شاکی نشود. اگر اولین باری بود که میخواستم کتاب را بخرم، ابروهایم در هم میرفت، آن را سرِ جایش میگذاشتم و دور میشدم؛ اما میدانستم او مردِ مهربانی است و فقط با کتابهایش مثلِ یک موجودِ زنده رفتار میکند.
او به من و کتاب نگاه میکرد. دستش را دارز کرد و گفت:«لطفا کتاب رو بدید به من.»
احساسِ آدمی را داشتم که قتلی را مرتکب شده.
کتاب را در دستش گذاشتم. به چشمانم نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:« اینجوری باید کتاب رو توی دستت بگیری. اگه کامل بازش کنی، میشکنه و خراب میشه.»
گفتم:« کامل بازش نکردم. میخواستم ببینم قیمتش چنده؟»
کتاب را آرام در دستش گرفته بود؛ به پشتش نگاه کرد. کمرِ کتاب را در کفِ دستش گذاشت. با چشمانش به صفحه نیمه باز نگاه کرد.
در صفحه نیمه باز چگونه میتوان آن را مطالعه کرد؟
وقتی که به او نگاه میکردم، با خودم گفتم:« لابد از آن ادمهایی است که دوست ندارد دورِ کلماتش را هایلایت کند.» من عادت دارم از جمله و کلماتی که خوشم میآید، زیرشان خط بکشم. تمامِ حواسش به کتاب بود. من هم حواسم به عددی بود که میخواست از دهانش بیرون بیاید. دوست داشتم رقمی که بر زبانش جاری میشود عددِ بزرگی نباشد.
نمیدانم شاید او هم متوجه انتظارم شد.
لبِ بالاییاش را روی لبِ پایین کمی فشار داد و گفت:« پونصد و بیست و پنج تومن. با تخفیف میشه چهارصد و پنجاه.» نفسِ راحتی کشیدم. آن را به من داد و گفت:« میخوای بخریش؟»
گفتم:« بله.»
آن را به همراهِ کاغذی در یک نایلونِ سفید گذاشت. حدس میزدم، ورقی باشد که در آن آیدی اینستاگرام و آدرسِ کتابفروشیاش در آن نوشته شده. میخواستم پولِ کتاب را پرداخت کنم و از آنجا دور شوم؛ اما نظرم عوض شد. دوست داشتم چند کتابِ دیگر هم بخرم. چند عنوانِ کتاب نظرم را جلب کرد:
اولین کتاب، جلدش سبز بود، در کادرِ سفیدی، گوشه راست با فونتِ سبز و کوچکی نوشته شده بود:« گزیده و هوشمندانه صحبت کنید.»
کتاب دوم، جلدِ سیاهی داشت. تصویرِ ابرویی رویِ آن بود که در پایینش یک چشمِ قرمز قرار داشت. دو انگشت که شکلِ اشک و چشم را به خود گرفته، دورش را احاطه کرده بود. در زیرش هم دو کلمه به رنگهای مختلف دیدم. کلمه «زبان» به رنگ سفید و «بدن» به رنگِ قرمز. سرخیِ این رنگ مرا یاد دو چیز میاندازد: «یاقوت و خون.»
آنها قطرهای نازکی داشتند. میدانستم قیمتِ کمی دارند. کتاب « زبان بدن» را یکی از دوستانم در صفحه مجازیاش معرفی کرده بود. خیلی دوست داشتم آن را بخرم. آنها را برداشتم.
چشمم افتاد به قفسه کتابها. وقتی که کتابها را برمیداشتم یک زن و دختر را دیدم که سمتِ دیگرِ کتابفروشی ایستاده بودند. زن چادر سیاهی پوشیده بود و از پشتِ عینکش به آن چیزی که کنارِ چشمانش بود، نگاه میکرد. حدس میزدم برای دخترش میخواهد چیزی بخرد. وقتی به قدِ دختر نگاه کردم، حدس زدم یازده یا دوازده ساله باشد. صورتِ گردی داشت و از پشت کاپشن سفید و پف کردهاش شبیهِ یک آبنبات گرد یا پشمکِ وانیلی بود.
نمیدانم چرا وقتی او را دیدم یادِ چیزِ شیرین افتادم!
فروشنده داشت چند عود را به آنها نشان میداد.
علی اصغر سمتم آمد و گفت:« مامان اشکالی نداره من یه جا عودی بخرم.»
گفتم:« باشه! بخر.»
سرش را پایین انداخت و گفت:« نه نمیخرم.»
گفتم:« وقتی از یه چیز خوشت اومده بگیرش. چرا نباید بگیری؟ اینقدر زود نظرت رو عوض نکن.»
شاید ملاحظه جیبم را کرده بود. عادت دودوتا چهارتای زیادی داشت برای همه چیز.
ادامه دادم:« از این به بعد وقتی یه خواستهای داری و میگی. دیگه پشیمون نشو. باشه؟!»
سرش را بالا گرفت، باشهای گفت و خوشحالتر رفت نزدیکِ آن مادر و دختر ایستاد.
از فروشنده خواست که یک جاعودی برایش در کارتن بگذارد. آن شکلِ ازدهایی داشت که رنگش سیاه بود. وقتی که عودش روشن میشد، دودهای سفیدی از بینیاش بیرون میآمد.
وقتی که به قفسه کتابها نگاه کردم، کتابی با جلدِ سیاه نظرم را جلب کرد که رویش نوشته شده بود: «علم کنترل ذهن» و بالایش با خط سفید و زردی حک شده بود:« سایکو سایبرنتیک» تا به حال این کلمه به گوشم نخورده بود
یا جایی هم ندیده بودم.
از فروشنده خواستم آن را از قفسه کتابها برایم بیاورد. وقتی که خواستم پولش را پرداخت کنم، کلمه « ویکتور هوگو» به چشمم خورد. تا به حال کتابی از او نخوانده بودم، آن را هم برداشتم، با دستگاه پوز پولِ کتابها را پرداختم و از فروشنده خداحافظی کرد.
زمانی که چند قدم دور شدم، فروشنده گفت:« ما یه کافه کتاب هم داریم، آدرسش توی اون ورقه. هروقت خواستین، میتونین اونجا هم برین.»
تعجب کردم. گفتم:« پس اونجا هم متعلق به خودتونه؟»
او که دفتر یاداشتی در دستش بود و میخواست به مشتری نشان بدهد، گفت:« آره! هر کتابی هم که خواستین و ما نداشتیم میتونین توی پیوی اسمش را راسال کنین.»
از او تشکر کردم و از آنجا دور شدم. آنجا قبلا رفته بودم، اما فروشندهاش رفتارِ خشک و رسمی داشت. دختری بود که با چشمانِ سیاه و کشیدهاش قدمهایم را میشمرد و به دستانم نگاه میکرد که سمتِ دفترچه یادداشتی دراز میشود. در این چند سالی که کتاب و دفتر یادداشت میخرم، تا به حال فروشندههای این چنینی ندیدم. فکر میکنم باید چند بار به آنجا بروم، تا بتوانم تصوراتم را درموردش تغییر دهم.
حالا که فکر میکنم او هم دوست نداشت کسی به دفتریادداشتها دست بزند.
