اسمش را باید بگذارم سرد و متروک.
البته باید بگویم این دوکلمه یهویی به ذهنم نرسید؛ چون این دو کلمه را بسیار امروز تکرارش کردم. نمی‌دانم از کجا امروز آن را شنیدم؛ شاید از ویدئویی در فضای مجازی! الان یادم نیست. و بعدش با خودم گفتم:« سرد و متروک یعنی چه؟!» بعد از آن لیستی در ذهنم ردیف شد.
در آن لیستی از آدم‌ها هم بودند که روبرویم قد کشیدند. آدم‌هایی که سردت می‌کنند، با رفتار یا مَکر یا حرفی. یا می‌تواند متروک آن چیزی باشد که من را از خیلی چیزها دور می‌کند.
دور می‌افتم از خیلی چیزها. امروز حوصله‌ام به صفر رسیده بود. دوست نداشتم کاری انجام دهم. دوست داشتم گوشه‌ای دراز بکشم و به یک چیز چشم بدوزم.
به خیلی چیزها هم فکر می‌کردم و هم نه. گاهی اوقات در یک تردید گیر می‌افتم. درست مثل زمانی‌که می‌خواهی بروی دنبالِ چیزی بگردی؛ اما همین‌که بلند می‌شوی یادت می‌رود دنبالِ چه بودی؟ نمی‌دانم شما هم این را تجربه کرده‌اید یا نه؟ به این فکر می‌کنید که چه می‌خواهید؟
شاید قبلش می‌دانستید چه می‌خواهید؛ اما حالا وسطِ یک چهارراه ایستاده‌اید و نمی‌دانید چه می‌خواهید؟ ماشین‌ها بوق می‌زنند که شما بروید کنار؛ اما انگار شما صدای‌شان را نمی‌شنوید. تا زمانی می‌توانید از جلویِ ماشین‌ها بروید کنار که صدایِ اولین بوق را بشنوید. من هم صدایِ اولین بوق را شنیدم.
نمی‌خواستم وسطِ چهارراه گیر کنم. می‌خواستم آن نقلیه‌های چهارچرخ راه‌شان را باز کنند و بروند سراغِ کارشان. اولین کاری که کردم این بود که بنویسم. اما چرا باید خودکارِ آبی‌ام را برمی‌‍داشتم و می‌نوشتم؟ فقط یک چیز را می‌دانستم:« می‌خواستم راحت شوم.» از چه چیز؟! از آن بوق‌های ممتدی که در سرم صدای‌شان را می‌شنیدم. پس شروع کردم به سوال پرسیدن از خودم. در آن لحظه به این فکر نکردم که جوابی برایش داشته باشم. فقط می‌خواستم از خودم پرسش‌هایی داشته باشم. بعدا می‌توانستم جوابی برای همه‌شان پیدا کنم.
من در آن لحظه تشنه پرسیدن بودم. دنبال پاسخ نبودم.
فقط سوال می‌توانست مرا بهتر کند.
چرا نباید ننویسم؟ چرا یک چیز آنقدر برایم بزرگ می‌شود که مرا آشفته می‌کند؟ چه چیزِ این آشفتگی حالم را بد می‌کند؟ چرا آمدم سراغِ نوشتن؟ نوشتن به چه دردم می‌خورَد؟ چرا نمی‌خواهم و نمی‌توانم کاغذهایم را بیندازم سطل آشغال؟ چرا آن‌ها برایم مهم نیستند؟ مگر چه دارند که من آن‌ها را از خود دور نمی‌کنم؟
و خیلی از سوال‌های بی‌جوابِ دیگر.
بعد از نوشتن سوالات باید بگویم به‌قولِ سروش صحت:
« اگر نمی‌دونی چی می‌خوای بنویس. اگر تو چیزی گیر کردی بنویس. اگه حالت بده بنویس. اگر خوشحالی بنویس. اگه ناراحتی بنویس. اگه درمانده‌ای بنویس. اگه ناامیدی بنویس. اگه از دستِ آدما ناراحتی بنویس. اگه خسته‌ای بنویس. اگه مریض هم هستی بنویس.»
من هم نوشتم تا یک چیزی درمان شود. در نوشته‌هایم از خود سوال پرسیدم و آرام شدم.
گاهی نباید به دنبال جواب باشی، فقط بپرس. بعدا می‌توانی پاسخ‌هایش را پیدا کنی. تا می‎توانی پرسش داشته باش از خودت.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *