آن کابوس لعنتی از لحظه‌ای به سراغمان آمد که سروکله‌اش در ایستگاه مترو پیدا شد. درست در لحظه‌ای که سرم را در کتاب محبوبم فرو برده‌بودم و درحال بلعیدن کلمات کتاب بودم. در همان لحظات بود که صدای جیغ و فریادهای دلخراش به صدای اخطار مامورین ایستگاه، قژقژ آمدن واگن‌های مترو و لرزش بی‌امان زمین زیرپاهایمان افزوده شد. اولش گمان می‌کردم که آن جیغ‌وفریادها هم از آن مسخره‌ی‌بازی‌های نوجوانان است. اما همانکه نگاهم را به سمت چپ چرخاندم و خونی را که به اطراف می‌پاشید، دیدم. کتاب از میان دستانم بر کف ایستگاه افتاد.
نمی‌توانستم انچه می‌بینم باور کنم. دو دهان بزرگ دیدم که حالتِ مکش مانندی داشت. وقتی دهانش را باز می‌کرد دندان‌هایِ برّنده و بزرگش از دهانش بیرون می‌زد. دهانش مانندِ مرکّب ماهی بود. پاهایش خشک و قهوه‌ای و به درخت می‌مانست و کفِ پایش مانندِ گرگ. گوش‌های مکعب مانندی داشت. نعره‌هایی که از دهانش بیرون می‌داد، زبانِ سه شاخه‌اش را از حلقش بیرون می‌کشید. زبانی سیاه که نوکش به کبودی می‌زد.
پاهایم می‌لرزید. قلبم به شمارش افتاده و سرم داغ شده بود. پلک‌هایم را لحظه‌ای روی هم گذاشتم. بریده نفس می‌کشیدم. آب دهانم خشک شده بود. دوست داشتم وقتی چشم‌هایم را باز می‌کنم، این‌ها نباشند و همه‌شان کابوس باشد. شقیقه‌ام درد می‌کرد. گویی رگ‌هایم می‌خواست از پوستم بیرون بزند.
ناگهان دستی را روی شانه‌هایم حس کردم. او شانه‌هایم را تکان می‌داد. چشمانم را باز کردم. مردی درشت اندام بود که بازوهایش از آستینِ تنگ و کوتاهش بیرون زده بود. لباسِ سفیدی بر تن داشت که تکه‌هایِ سرخِ خون در آن دیده می‌شد. شلوارکی آبی پوشیده بود که تا زنوانش کشیده شده و تکه‌هایی از آن پاره شده بود. رویِ مچِ پایش خراش‌ها و سوراخ‌هایی دیدم. مانند این بود که میخ‌هایی در پایش فرو رفته باشد و یا جایِ دندان‌هایِ یک حیوان باشد.
او که پایش لنگ می‌زد، گفت:« ای دختر چرا ماتت زده؟ چرا یه گوشه وایسادی؟ نمی‌بینی اینجا چه خبره؟»
او دستش را روی شانه‌ام گذاشت. رویِ آرنجش خراش‌هایی بود که خون از آن بیرون می‌زد.
سپس ادامه داد:«باید هرچه زودتر از این مترو بریم بیرون.»
من که گویی زبان در دهانم قفل شده بود. سرم را تکان دادم.
موجودات رویِ سقف با چهار پای‌شان راه می‌رفتند. و دمِ دراز و سرخابی‌شان را تکان می‌دادند. در انتهایِ دم‌شان خارهای تیزی قرار داشت. نعره‌هایی که از دهان‌شان بیرون می‌دادند، مانندِ صدایِ کرکس‌ها می‌مانست. آنها از رویِ سقف با بال‌هایِ سیاه و خفاش مانندشان پرواز می‌کردند و بر سرِ فردی هراسان و وحشت زده فرود می‌آمدند و غافلگیرش می‌کردند. با چنگال‌های‌شان او را نزدیک سقف می‌بردند. سپس رهایش می‌کردند، با بال‌های خفاش مانندشان بر سرِ طعمه حاضر می‌شدند. سرشان را در شکمِ قربانی فرو کرده، تکه‌ای از گوشتش را از پوستش جدا می‌کردند و سپس آن را لایِ دندان‌هایِ تیزشان تکه تکه کرده، می‌جویدند و قورتش می‌دادند.
چراغ‌هایِ بالایِ سرم چشمک می‌زدند. صدایِ فریاد و ناله‌هایی را می‌شنیدم. لحظه‌ای سر بر گرداندم. آن موجودات دستِ مادری را از دستِ کودک جدا کردند، سرش را به دیوار کوبیدند و او را به قسمتِ شمالیِ مترو کشیدند. قصد داشتم کودک را از دستِ هیولاها نجات دهم.سومین قدم را که برداشتم، آن‌ها کودک را نیز با خود به سمتِ دیگرِ مترو بردند. چشمانِ سرخ و ملتمس وارش جلویِ چشمانم بود. صدایِ جیغ‌هایِ نازکِ پی در پی‌اش در گوشم می‌پیچید.
اشک در چشمانم جمع شده بود. تنها چیزی که چشمانم می‌دید، خون و گوشت‌هایِ کنده شده در دهانی مرکب مانند بود و گوش‌هایم صدایِ جیغ‌هایِ ممتد و ناله‌ها را می‌شنید. مترو دور سرم می‌چرخید. مردی که همراهش بودم، دستم را به سویِ خود کشید. سیلی محکمی به صورتم زد با چشمانِ عصبانی و کلماتی که بر لبانِ کبود و ترک خورده‌اش جمع شده بود، گفت:« فکر می‌کنی با یه جا ایستادن، جونِ سالم به در می‌بری؟ فکر می‌کنی اگه سمتِ اون بچه می‌رفتی می‌تونستی نجاتش بدی؟ نه دختر جون! تو رو هم مثلِ بقیه تیکه پاره می‌کردن.»
سپس با نوکِ انگشتِ سرخش بر وسطِ پیشانی‌ام زد و گفت:« بهتره به جای اینکه برگردی عقب ببینی چه اتفاقی داره می‌افته و چه کسی داره خورده میشه به فکرِ خودت باشی تا از این مترو بری بیرون و زنده بمونی. » سپس دستم را رها کرد و مرا به جلو هُل داد.
او با پاهایش لنگان‌لنگان قدم‌هایِ بلندی برمی‌داشت و من نیز در کنارش حرکت می‌کردم. من صدایش را شنیدم که گفت:« راستی می‌تونی من رو ویل صدا بزنی.»
نوری که از سقف می‌تابید و جلویِ راه‌مان را اندکی روشن کرده بود، نشان می‌داد که ما به درِ خروجی نزدیک می‌شویم. ما همراهِ جمعیتی که به سختی می‌توانستیم نفس بکشیم از پله‌ها پایین رفتیم. جمعیتی که پشت سرشان را نگاه می‌کردند و تعدادی نیز دیگران را هُل می‌دادند تا زودتر خود را به پایینِ پله‌ها برسانند. وقتی یکی از موجودات را رویِ سقف دیدند که نعره می‌کشد و سوی‌شان پرواز می‌کند، وحشت زده شدند. جمعیت همدیگر را هُل می‌دادند. شاید فکر می‌کردند با هُل دادن راه‌شان باز می‌شود یا از دستِ آن هیولاها نجات پیدا می‌کنند.
ویل دستم را گرفت و به نرده‌هایی که کنارم بود اشاره کرد و گفت:«باید خودمون رو از این جمعیت جدا کنیم و از رویِ این نرده‌ها بپریم.» آن سویِ نرده‌ها مکانِ سراشیب ِ سرسره مانندی قرار داشت و در انتهایش نورهایِ سپیدی با خط‌هایِ افقی رویِ زمین سایه انداخته بود.

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *