تن آنلیا در سرزمین سبز یخی روی شانههای گوزنش بالا و پایین میرفت. دستش را روی شاخهای گوزنش کشید و از آن پایین آمد. او شنل سبزی روی پیراهن قرمز مخملش پوشیده بود. وقتی که با چکمه سیاهش روی سرزمین یخی راه میرفت، صدای جرینگجرینگ سگکهای چکمه و ترق ترق پاشنهاش در کنارِ رِپرِپِ پای صدای گابی، سکوتِ آن سرزمین را میشکست. گوزنش که او را گابی صدا میزد، نیز در کنارش به آرامی راه میرفت و عکسش را که در زمین زیر پایش افتاده بود، نگاه و به عکسش در یخها دهن کجی میکرد.
زمین زیر پایشان مثل آیینه بود. با اینکه شب بود، اما همه جا روشن بود. پدربزرگش به او گفته بود:«شبها کرمهای شبتاب آنجا را تا صبح روشن نگه میدارند، اما اگر از چیزی بترسند، همه جا تاریک میشود.»
قلعهی یخی بزرگی در آنجا قرار داشت که نوک بزرگ هرمی و تیزش تا کمرِ کوه مارپیچی میرسید که آنها از آن پایین آمده بودند. انگار به همه جا رنگ سبز پاشیده بودند: کوهها، قلعه یخی، سنگریزهها، زمین یخی، صخرهها و سنگها. حتی آسمان در چشمان آنلیا سبز بود. رنگ سبزی که خطهای عمودی سفیدی در آن برق میزد.
وقتی به آسمانی که ستارهها در آن میدرخشیدند دقت کرد، متوجه گوزن سفیدی شد که در ستارهها درخشید و سپس ناپدید شد. گابی لحظهای ایستاد و گفت:« من که به تو گفتم اومدنمون به اینجا اشتباهه. آخه مگه این موقع شب هم جشن میگیرن؟ اونم چی؟ جیرجیرکها و کرمهای شب تاب، موشها و زنبورها.»
آنلیا گفت:« هیس!مگه نشنیدی که پدربزرگم چی گفت؟ باید آروم صحبت کنی. اگه یه لحظه اینجا تاریک بشه، دیگه چشم، چشم رو نمیبینه.»
گابی گفت:« آخه آنی اینجا که بجز یخ چیزی نیست. ما بخاطر حرف یه نفر پا شدیم، اومدیم اینجا. اگر چیزی بود، تا الان باید سر و کله شون پیدا میشد. »
آنلیا پیشانیاش چروک افتاد و گفت:« یعنی تو میگی پدربزرگم دروغ میگه؟»
گابی سرش را پایین انداخت و گفت:« من میگم…»
هنوز جملهاش را تمام نکرده بود که متوجه شد سنگریزههای یخی زیر پایشان تکان میخورند. سنگریزههایی دورشان را گرفتند و صدای جیرجیری از صدها سنگریزه بلند شد. سنگریزههای یخی مثل تخممرغ شکستند و جیرجیرکهای کوچکِ رنگینی از آن بیرون آمدند. جیرجیرکهایی به رنگهای سیاه،بنفش، زرد،سفید و قرمز. آنلیا از شگفتی دستش را روی دهانش گذاشته بود.جیرجیرکی از سایرِ آنها بزرگتر و به رنگ طلایی بود، جلو آمد، سپس بالهایش را باز کرد و روی شانههای آنلیا نشست و با صدای جیرجیرش گفت:« چرا به اینجا اومدید؟ شما درست الان وسط جشن ما رسیدید.»
وقتی که گابی متوجه شد، سرزمین یخی کم نورتر میشود، یاد حرفی افتاد که پدربزرگ آنلیا گفته بود:« درصورتیکه کرمهای شب تاب احساس خطر کنند، سرزمین روشناییشو از دست میده.»
آنلیا با دو انگشتش بالهای جیرجیرک را گرفت، آن را در کف دستش گذاشت. روی صخره شیشهای و یخی نشست. صورتش را به جیرجیرک نزدیک کرد و گفت:« مادرم روی زبونش تاولهایی زده شده و با هیچ دارویی هم حالش بهتر نشده. پدربزرگم گفت اینجا یه چشمهای هست که آب اون چشمه حال مادرم رو بهتر میکنه. البته باید عسل مخصوصی رو که شما تو مهمونیتون دارید باید با اون آب قاطی کنیم تا حال مادرم بهتر بشه. من فقط یه ذره از اون آب و عسل رو میخوام.»
جیرجیرک بالهایش را تکان داد و کنار سایر جیرجیرکها قرار گرفت و گفت:«اما کسی از این مکان خبر نداره. من چطور میتونم حرفتون رو باور کنم؟»
آنلیا دستش را در جیب شنل سبزش فرو برد و استوانهای را به او نشان داد که گلی در آن قرار داشت که ساقه و برگهایش بنفش و گلبرگهایش طلایی بود. جیرجیرک به استوانه نزدیک شد و گفت:”این رو از کجا آوردی؟”
آنلیا جواب داد:”این برای پدربزرگمه و میگفت وقتی که سیزده،چهارده سالش بوده، با تو دوست بوده و وقتی که یه بار به مهمونیتون اومده بود، این رو بهش هدیه داده بودی.”
جیرجیرک روی پاهایش ایستاد،بالهای طلاییاش را باز کرد و گفت:”پس اون پسر هنوز زندست؟”
آنلیا گفت:”آره. حالا حرفامو باور کردی؟میشه به من بگی اون چشمه کجاست؟”
جیرجیرک دستش را زیر چانهاش گذاشت و گفت:”باشه. خب چشمه رو بهتون نشون میدم. اما باید قبلش به شبتابها بفهمونم خطری نیست.”
او بالهای طلاییش را تکان داد و صدای جیرجیر بلندی از آن بلند شد.سپس فضای اطرافشان روشنتر شد. گابی و آنلیا پشت سرجیرجیرک طلایی به راه افتادند. آنها ده قدم که به جلو حرکت کردند،فضای اطرافشان را مه رقیقی فرا گرفت و از مکان پله مانندی پایین رفتند. وقتی از آخرین پله پایین آمدند. چشمه ای روبرویشان قرار گرفته بود که از کنار سنگها صدای شرشرش را میشنیدند.میزهای کوچکی اطرافش قرار داشت و دشتی پر از گلهای طلایی و شبیه گلی بود که در استوانه قرار داشت.
اطراف میز موشهای سفیدی بودند که انگار با دیدن سایهی آنلیا و گابی ترسیده بودند و در پایهی میزها پنهان و زنبورها نیز در لالهی گلها پنهان شده بودند. اما وقتی جیرجیرک طلایی را کنارشان دیدند، کم کم از کنار میز و داخل گلها بیرون آمدند. جیرجیرک طلایی به آنلیا گفت:”از این چشمه کمی استوانهتو با آب پر کن و بعدش با عسلی که تو کاسههای روی میزه پر کن.” موشهای سفید و زنبورها اطراف گابی حلقه زدند و با تعجب به او نگاه میکردند. جیرجیرک طلایی روی سانهی گابی نشست و گفت:”اون دختر،نوهی گابریله،همون پسر کوچیکی که چندین سال پیش اومد اینجا.”

یک پاسخ
عزیزم فوق العاده زیبا بود.ادامش کجاست