مادربزرگم صندوقِ چوبی بزرگی داشت. آن مستطیلی که سبزیاش از سبزههای کنارِ خانه در حیاطش روشنتر بود و درِ هلالیِاش که از بالا باز میشد ، رنگش مانندِ شیر، سفید بود؛ در ایوانِ درازِ مستطیلیاش، گوشهای قرار داشت و به نردههای چوبی چسبیده بود. سایهی بلندِ درختِ سیب، بِه و انجیر، برگهای پهنشان، کنارِ صندوق میافتاد. یکی از کارهای مورد علاقهام این بود که دستم را روی سایهها بگذارم. بازی با سایههای خاکستری را دوست داشتم.
کودک که بودم، تصور میکردم:« اگر دستم را روی سایه بگذارم، سایه ناپدید میشود یا میتوانم آن را در مشتم بگیرم.» اما وقتی کف دستم را باز میکردم و روی قالیچهای میگذاشتم که رویش عکس یک پلنگ قهوهای داشت، سایه، روی مچ دستم میافتاد. من به صندوقِ چوبی بزرگ تکیه میدادم و بعدش میایستادم. به درِ صندوق، قفلِ بزرگِ فلزی، محکم بسته شده بود. اگر دستم را هم دراز میکردم، باز دستم به قفلش نمیرسید. دوست داشتم بدانم چه چیزی داخلش است که همیشه درش بسته است؟
خیل کم پیش میآمد که کلید را ببینم؛ مادربزرگم زمانهایی درش را باز میکرد که ما کنارش نبودیم. یکی دوبار توانستم کلید و صندوق باز شده را زمانیکه مادربزرگم با چارقد صورتیاش کنارش ایستاده بود، ببینم. او را میدیدم که با دستانِ چروکیده و رگِ ورم کردهی آبی که مایل به سبز بود. دسته کلیدی همرنگ نقره در دست داشت، آن را در مچ دستش گرفته بود و بعد آن را در گرهی که درچارقدش زده بود، پنهان میکرد. سرِ قلبیِ کلید با شیارهای سه گوشهاش در کمرش پنهان میکرد؛ او دستش را در پشتش میانداخت، در هم حلقه میکرد و از صندوقش دور میشد.
یک بار از خواهر کوچکترم خواستم که به مادربزرگم بگوید تا درِ صندوقش را باز کند. اولش موافقت نکرد؛ اما من مصرانه از او درخواست کردم؛ میدانستم مادربزرگم، هیچوقت به درخواستهای خواهرِ کوچکترم، جواب رد نمیدهد. خواهرم با قدِ پنج ساله و موهایی که رنگش مثل طلا و مجعد بود، روبرویِ مادربزرگم، چهارزانو نشست؛ مادربزرگم او را در آغوشش جای داد و بوسهای بر پیشانیاش زد. خاله و مادرم هم کنارش نشسته بودند و با یکدیگر حرف میزدند.
کمی دورتر از آنها نشسته بودم و با سنگهای کوچکی بازی میکردم که از کف رودخانه پیدا کرده بودم. سنجاقکی را هم با بالهای سبز و آبیاش در یک بطری شیشهای باریک و استوانهای گذاشته بودم، جلوی چشمانم میچرخاندم و نگاهش میکردم. سنجاقک با پاهای نازکش روی بدنهی شیشهای ایستاده بود و بالهایش را آرام، تکان میداد.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مادربزرگم، خاله و مادرم به همراهِ خواهرم، زهرا نزدیکِ صندوق آمدند. مادربزرگم کنارِ صندوق با کمرِ خمیدهاش ایستاده بود. دستش را روی قفل صندوق گذاشت؛ کلید را از گرهِ چارقدش بیرون آورد؛ در سوراخِ قفل گذاشت و آن را در گردیاش چرخاند. صدایِ تِقی آمد و قفل باز شد. مادرم با گوشۀ چشمش به من اشاره کرد، من نزدش آمدم، او دستانش را دراز کرد و مرا در بغلش جا داد.
دستم را به بالای صندوق گرفتم و سرم را درون صندوق خم کردم. با چشمهای قهوهایِ کشیدهام، آن را نگاه میکردم؛ در آن لحظه حس عجیبی داشتم؛ دنبال چیز خاصی بودم؛ انگار گنج پیدا کرده بودم. اما چیزی را که دیدم، صورتم مثل یک آلوی پلاسیده جمع شد. داخلش چیزی نبود بجز تعدادی پارچه، آینه و تسبیح. البته بینشان گردوهایِ قهوهای را با پوست ردهردۀشان هم میدیدم. دوست داشتم دستم را داخل صندوق ببرم، پارچهها را کنار بزنم و ببینم چه چیزی زیرشان است؟! اما میدانستم که مادربزرگم باب میلش نیست، حتی به صندوق نزدیک شوم.
او دستش را داخلِ صندوق برد، یک کیسهی نایلونی سفید را در دستش گرفت، گرهش را باز کرد؛ پارچهای داخلش قرار داشت که رنگش مثل آسمان و گلهایی که مثل ابرها سفید بود. آن را برداشت و در دستش گذاشت. یک کیسهی نایلونیِ کوچکِ دیگر داخلش بود. گرهش را باز کرد. وقتی که کف دستش را باز کرد، کمی نخودچی و کشمش بود. دستش را جلوی من دراز کرده بود، من چندتا از آن هارا برداشتم.
سپس دستش را دراز کرد و چیزی را از زیر پارچهها بیرون کشید. یک مستطیلِ سیاه که در بالایش یک دستهی نازک بود. رادیویش را در دستش گرفت و دایرهای که روی بدنهی قرمزِ رادیو بود، چرخاند. صدای خشدارِ مردی را شنیدم. مادربزرگم، آن را دوباره چرخاند و بعد، صدایِ ترانهی مردی را از آن مستطیلِ سیاه شنیدم.
وقتی که سه ماه تابستان را به خانهی مادربزرگم میرفتم، اول نگاهم به صندوق بود. صندوق بزرگی که بالای ایوان را به خودش اختصاص داده بود.
پشتش به یک دیوارِ سفیدِ گچی بود. وقتی که باران میبارید، کنارِ صندوق میایستادم، دستم را روی نردهها میگذاشتم و قطرههایی را میدیدم که از آسمان، پایین میآمد و زمین را خیس و گِلی میکرد. بویِ نمش را در بینیام استشمام میکردم. باد،برگهایِ سبزِ نارنج را تکان میداد و چند برگش را کنارِ صندوق میانداخت. در آن لحظه پایم را روی یکی از نردههای چوبی میگذاشتم و پشتم را سفت، به صندوق میچسباندم. پنجهی پایم را بلند میکردم؛ دوست داشتم برگی را که در شاخههای بالاتر بود و تکان میخورد، از شاخه بِکَنَم.
شبها که میخواستم بخوابم، دوست داشتم کنارِ صندوق در ایوان بخوابم. دستم را رویِ چوبِ صندوق میکشیدم. جاهایی از آن خراشیده شده بود. توری که با پارچه ابریشم بافته شده و سفید بود، سه گوشش پایینتر از قفل افتاده بود. نقشی که رویِ آن تور بافته شده بود، شکلِ گردِ یک گل را داشت. جلویِ صندوق را مانندِ مردی میدانستم که شکم برآمدهاش روی پاهایش افتاده.
پایههایش کوتاه بود و رنگش مانندِ آلوهایِ گرد و کوچکِ صورتی در باغ مادربزرگم، کمرنگ بود. بویِ چوب گردویش را دوست داشتم. همیشه در مغز کودکانهام این سوال بود:« چگونه این پاهایِ کوچک میتواند تنِ بزرگ و سنگینِ صندوق را محکم، نگه دارد؟ درست، وقتی که هشت ساله بودم، یک روز که به خانهی مادربزرگم آمدم. جای صندوق خالی بود. دویدم داخلِ دو اتاقی که در ایوان بود. اما آن را نیافتم. داخل حیاط دویدم؛ اما باز آن را پیدا نکردم. بعد، شنیدم که آن صندوق را تکه تکهاش کرده بودند؛ میگفتند جای زیادی اشغال میکرد.
چوبش را در انبار گذاشته بودند و گَهگُداری تکههایی از آن را برمیداشتند و در آتشی که شعلههای قرمز و طلاییاش تکان میخورد، میانداختند و آتش را بزرگتر و شعلهورتر میکردند. صدایِ تِرِق تروقِ آتش بلند میشد. انگار یک گردو در گلویم گیر کرده بود. گردویی که نه پایین میرفت و نه بالا میآمد؛ داشتم خفه میشدم، دوست داشتم جیغ بزنم و گریه کنم. مدتی، تکههای سوختهی چوبها را در سرم، نمیتوانستم فراموش کنم؛ اما سالها که گذشت، در ذهنم کمرنگتر شد.
یک روز که در خیابان راه میرفتم. با دوستم وارد یک پاساژ شدم. او میخواست پیراهنی را برای خودش بخرد. لباسِ پرزرق و برقی چشمش را گرفته بود؛ پیراهنی بلند پشتِ ویترینِ یک مغازه با پولکهایی که رنگش مانندِ پرِ طاووس بود. مانندِ پیراهن رومیان یک آستینش بلند و دیگری آستین نداشت، به جایش دو بندِ مشکی داشت که رویش یک پاپیونی رنگش مثل شاتوت، سرخِ کبود بود.
لحظهای به پشتم نگاه کردم و صدایِ دو دختر را شنیدم. چشمم به مغازه کوچکی افتاد که تعدادی ظروف و وسایلِ تزئینیِ چوبی، روی طبقهها چیده شده بود. در بینشان صندوقِ کوچکی را دیدم که رنگش مثلِ برف، سفید و پنج نگینِ آبی روی بدنۀ جلویش قرار داشت. رویِ درِ مستطیلیاش یک صدف، برجسته بود و داخلش یک مروارید. وقتی که صندوق را دیدم، یاد صندوق مادربزرگم افتادم.
واردِ مغازه شدم؛ مغازهی کوچک و مربعی بود. بوی ملایمِ عود در مغاه پیچیده بود. در نگاهِ اول روسری سه گوشِ قرمزی را روی دیوار دیدم که سوراخهای بزرگی داشت. شبیه شنل بود تا یک روسری. مغازهاش خلوت بود. اجناس زیادی در مغازهاش نبود. روی پشخان هم یک خودنویس طلایی قرار داشت که در یک جعبۀ سیاهی که درش باز بود، وجود داشت. زنی پشتِ پیشخوان بود و در دفتر بزرگی چیزی مینوشت و با یکی از انگشتانش عددهای ماشین حساب را فشار میداد.
به او نزدیک شدم و از او خواستم که صندوق پشت ویترین را برایم بیاورد. وقتی آن را در دستم گرفتم، چرخاندم. آن، یک صندوقی چوبی با روکش چرم بود. درش را باز کردم؛ یک گوی بلوریِ کوچک داخلش بود. دختری را دیدم که در گوی ایستاده. وقتی آن را به صورتم نزدیک کردم، انگار داخلِ گوی آب بود. هنگامی که تکانش دادم، نقطههای سفیدی را دیدم که شبیه برف در آن تکان میخورد؛ زمانی که صندوق و گوی را خریدم، آنها را روی یکی از طبقههای کتابخانهام، قرار دادم.
اتاقم، کوچک و مربعی بود. عکس یک منظره روی دیوارِ سفیدِ اتاق قرار داشت که در آن زنی کوزهاش را از آبِ رودخانه پر میکرد و بالایش یک ساعتِ طلایی و گرد، شبیه خورشید قرار داشت. من قبل از خواب عادت داشتم گوی را در دستم بگیرم و آن را تکان دهم و بچرخانم. زمانهایی هم که میخواستم مطالعه کنم یا چیزی بنویسم، صندوق را کنارم میگذاشتم، انگار به من انرژی میداد. اسمش را گذاشته بودم: «صندوقچۀ آرزوها.»
در صندوق کاغذهای مربعی کوچکی گذاشته بودم و در آن آرزوهایم را نوشته بودم. در کنارِ کاغذها، تعدادی سنگ قرار داشت. من سنگها را دوست داشتم و هرجا سنگی را میدیدم که بهنظرم زیبا بود، برمیداشتم و در آن میگذاشتم.
