وقتی دیرینگ دیرینگ هشدار گوشیم بلند شد. چشمهایم را باز کردم. اول از همه دنبال گوشیم گشتم تا بچهها و مهدی بیدار نشوند. کادر بالا در سمت چپ گوشیام روی 30 درصد بود. پتویِ صورتی که گلهای نارنجی و برجستهای داشت، کنار زدم. همان لحظه یادم افتاد به محمدصدرا قول داده بودم، برایش تخممرغ آبپز و سیب زمینی سرخ کنم تا با خودش به مدرسه ببرد. خوراکی امروزش سیب زمینی و تخممرغ است.
خوشحال شدم که یادم مانده بود تا برایش خوراکی مخصوصش را درست کنم. چند شب پیش به او قول داده بودم اما صبحش یادم رفته بود که خوراکی مورد علاقهاش را بپزم و در ظرف غإایش بگذارم . بلند شدم تا به آشپزخانه بروم. پذیرایی کاملا تاریک نبود و نور افقی کوچکی که از لای پنجرهی آشپزخانه میآمد آشپزخانه و پذیرایی را روشن کرده بود. جلوی در اتاق خواب هم لامپ کوچکی که در سقف فرو رفته بود، جلویش را روشنتر کرده بود.
وقتی که به آشپزخانه رفتم، زیر کتری را روشن کردم. وسپس در ظرف کوچکی آب ریختم تا تخممرغ را در آن بگذارم تا بپزد. سمت یخچال رفتم، تخممرغ بیضی را از داخل جا تخممرغی برداشتم و آرام، داخل آب انداختم. انگار آب، داشت تخممرغ را قورت میداد. اولین کاری که میکرد این بود که اول آن را آرام میچرخاند و بعد حبابهایی را درست میکرد و تخممرغ روی آن میغلتید، انگار آب و تخممرغ با هم بازی میکردند. بازی میکردند، داغ میشدند و بعد پخته میشدند.
زمانیکه به بالکن رفتم تا یک سیب زمینی گرد و قهوهای را از داخل جاسیبزمینی پیاز بردارم، به فرآیند پخته شدنِ تخممرغ فکر میکردم. چقدر فرآیندش شبیهِ ما آدماست. چاقوی کوچکی که دستهاش صورتی بود و خطهای خمیده و بلندِ آبی داشت، در دستم گرفتم. تخممرغ میانِ حبابها بود و میچرخید. در آب افتادن و در حباب چرخیدن، مرا یاد خودم انداخت. فرآیند پخته شدن مراحلی دارد. مثلا اگر من تخممرغ را زودتر از داخل آب بردارم، خام است و نمیتوان آن را در دهان گذاشت و قورتش داد. شاید وقتی چند ترک روی پوستش بیاندازیم و پوستش را در بین دو انگشت بگیرم، نتوانم آن را دهانم بگذارم، چون هنوز پخته نشده.
اما اگر تحمل کنم، تا آن زمان طی شود و سپس آن را بردارم. بعد از آنکه آن پوست زبر و سفیدش را کندم، آن بیضی نرم را میتوانم در دهانم بگذارم آرام بجوم و قورتش دهم. در آن لحظه داشتم به روندِ نویسندگیم هم فکر میکردم. برخی از اوقات من عجله داشتم و خودم را با دیگرانی که ماهر بودند، مقایسه میکردم. در آن لحظه به این موضوع کمتر فکر میکردم که آنها هم مسیری را گذرانده بودند تا ماهر شوند. آنها هم بسیار نوشته خط زده و نقد شده بودند. کتابهای زیادی خریده و مطالعه کرده بودند. شاید هم در دورههای زیادی شرکت کردند.
طول کشید تا بفهمم وقتی که زمانش برسد، من هم پخته میشوم. در مسیری که هستم، قدم به قدم باید همه چیز پیش برود. قدم به قدم اطلاعاتی را به دست میآورم. در دورههایی شرکت میکنم، انسانهایی سرِ راهم قرار میگیرند که با آنها آشنا میشوم . قدم به قدم است که پخته میشوم.
درِ کابینت را باز میکنم و دستهی مشکی ماهیتابهی کوچکی که بدنهای زرشکی دارد برمیدارم، روی اجاق گاز میگذارم، زیرش را روشن میکنم و در آن روغن میریزم. بعد سیبزمینیهایی که خلالی کردم، در روغن میریزم. سیبزمینیها روی روغنِ داغ شناور میشوند. همان لحظه که سیب زمینیها را در روغن میانداختم صدای جلز و ولزش را در روغن طلایی میشنیدم.
حالا صدای قلپ قلپ آب کتری که از آن بخار بلند میشد، شنیدم. قوری را برداشتم و از داخلِ ظرف استوانهای سفید که درپوش چوبی داشت، با قاشق چوبیاش یک پیمانه از چایِ خشک و سیاه در قوری سفید ریختم. دستهی سیاه کتری را گرفتم، اما بخارِ نمدار و داغِ آبِ کتری و دستهی داغترش نوکِ انگشتانم را سوزاند، دستمالِ نرمِ که راه راههای صورتی داشت را برداشتم، دستهی سیاهِ کتری را گرفتم و آبش را در قوری خالی کردم و بعد روی کتری گذاشتم.
زیرِ کتری را کم کردم و به سیبزمینیهایی که داشت رنگش عوض و سرخ میشد، نگاه کردم. آنها هم داشتند پخته و برشته میشدند. آنها داشتند پخته میشدند که در مدرسه آن خلالهای ترد و طلایی زیرِ دندانهای ریزِ صدرا صدای قرچ قروچشش در بیاید تا آنها را بخورد.
نگاهی به ساعت گوشی انداختم. ساعت شش و پنجاه و نه دقیقه بود. حالا زمانش رسیده بود که من بساط صبحانه را بچینم و محمدصدرا را بیدار کنم. محمدصدرا علاقه داشت، نان و پنیر، سبزی و گردو را همراه یک فنجان چای داغش بخورد.
