زنجبیلی که رنگش مانند خاکِ بیابان است، دوست دارم. وقتی به گَردَش دست می‌زنم یادِ آفتاب می‌افتم. زمانی که آن را در فنجانم سرازیر می‌کنم، آن طعمِ تلخ و تندش بابِ میلم است؛ تلخی‌اش لحظه‌ای در گلویم گیر می‌کند؛ اما با داغیِ چای، لیز می‌خورد و پایین می‌رود. زنجبیل، مرا یادِ دورهمی‌ها‌ در وسطِ روزهای گرم و درازِ تابستان می‌اندازد؛ زمان‌هایی که با پدر، مادر و خواهرم یک حلقه تشکیل می‌دادیم و دورِ هم می‌نشستیم. یا یادِ خانۀ مادربزرگم می‌اندازد که تک درخت کوتاهِ نارنج با برگ‌های سبز و پهنش در وسطِ حیاط ایستاده بود.
درخت در ذهنم مثلِ مردی است که پاهایش در زمین فرو رفته و ایستاده است و دستانِ درازش را باز  یا شاید هم با دست‌هایش به دوردست‌ها اشاره می‌کند تا چیزی را نشان‌ دهد. مادرم عادت داشت بعد از ظهرها خاکینه‌ای درست کند که وسطش مغزِ گردوی گَرد شده با طعمِ دارچین و گلاب بود. رایحۀ دارچین و گلاب در بینی‌ام جاخوش می‌کرد. وقتی خاکینه‌ای که رنگش مانند تنۀ درختان بود، لای دندانم می‌گذاشتم آن گردوهای شیرین، اول لای دندانم می‌ماندند و بعد با زبانم راهش را به گلویم باز می‌کردند. به‌نظرم درست مانندِ یک مار بود که بدنِ لزج و مارپیچش را دورِ طعمه می‌اندازد.
فنجانِ خالیِ چایِ زنجبیل رویِ میزم قرار دارد و صدایِ افکاری را می‌شنوم که درهای ذهنم را باز و بسته می‌کنند. هر دری یک صدایی دارد. تا به حال برای‌تان اتفاق افتاده:« وقتی که به یک موضوع فکر می‌کنید، موضوع دیگری هم وارد سرتان شود.» نمی‌توانم بگویم همیشه این اتفاق برایم می‌افتد، اما گاهی اوقات که این ماجرا برایم پیش بیاد، سردرگم می‌شوم و تعادلِ کاری که می‌خواهم انجام دهم به هم می‌خورد.
دیشب که می‌خواستم نمایشنامه «آلبرکامو» را بخوانم، این اتفاق برایم تکرار شد. کتاب را کنارم گذاشته بودم و به جملاتِ کتاب نگاه می‌کردم: « مردی برای ثروتمند شدن، از یک دهکده کوچک چک راه افتاده بود. بعد از بیست و پنج سال، متموّل، با یک زن و یک بچه، مراجعت کرده بود، مادر و خواهرش در دهکده زادگاه او، مهمان خانه را اداره می‌کردند. برای غافلگیر ساختن آنها، زن و بچه‌اش را در مهمان خانه دیگری گذاشته بود و به مهمان خانه مادرش که هنگام ورود او را نمی‌شناسد، رفته بود و برای خوشمزگی به فکرش رسیده بود که اتاقی در آن‌جا اجاره کند؛ پولش را به رخ آنها کشیده بود و مادر و خواهرش، شبانه به‌وسیله چکش برای به دست آوردن پولش، او را کشته بودند. صبح، زنش آمده بود و بی‌این‌که هویت مسافر را درک کند، داستان را فهمیده بود. مادر، خودش را به دار زده بود و خواهر، خود را به چاه افکنده بود.»
صفحه اولش را که خواندم؛ فکری در ذهنم سرک کشید:«که چرا به عهدی که با خود بسته بودم عمل نکردم و ویدئوی آموزشی در یوتیوب را گوش ندادم.» اگر کارهایی که باید در طول روز انجام دهم ننویسم، فراموش می‌کنم که برخی از آنها را انجام‌شان دهم. بنابراین در صفحه یوتیوب برندون سندرسون را به انگلیسی تایپ کردم، اما قبل از اینکه تایپش کنم، یادِ فایلی افتادم که قصد داشتم دانلودش کنم تا سرِ فرصت بخوانمش.
می‌توانید تصورش را بکنید که چطور این دورِ باطل تکرار می‌شود؟! اگر بخواهی همان کاری را که ذهنت، همان لحظه می‌گوید، انجام دهی؛ هیچ کدام‌شان را انجام نمی‌دهی و فقط از این شاخه به آن شاخه می‌پری. تنها کاری را که باید انجام دهی اینست که به صدای ذهنت توجه نکنی؛ به آن گوش ندهی و همان کاری را انجام دهی که از همان اول مشغول انجام دادنش بودی. البته شاید بعضی مواقع، عمل کردن به آن سخت باشد.
 یکی از ترفندهایی که به کار می‌برم اینست:« کارهایی که به ذهنم می‌رسد، یادداشت می‌کنم تا بعدا انجام‌شان دهم؛ البته در زمان‌هایی تعیین شده.»
 برای این کار کاغذهای مربع شکلی را خریدم و هنگام مطالعه در آن‌ها یادداشت می‌کنم؛ این کار باعث می‌شود تا سراغ کار دیگری نروم و کاری را انجام دهم که باید به آن عمل کنم. وقتی که فنجانِ خالیِ چای را روی میزم می‌بینم، انگشتم را دورِ دسته‌اش می‌اندازم؛ می‌خواهم به جایش، طعمِ شیرین و کمی تلخِ نسکافه را در گلویم بچشم.
البته قبلش کارهایی که باید انجام دهم را در برگه‌ی مربعیِ سفید با خودکارِ مشکی می‌نویسم:
1. مطالعه کتاب « طریق شاهان»
2. مطالعه یکی از کتاب‌های «هانا آرنت»
3. گوش دادن به فایل‌های آموزشی و بعد از آن با آرامشِ خیال از روی صندلیم بلند می‌شوم.

سری هم به اینها بزن.....

یک پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *