بعضی چیزها را که می‌فهمی مثل یک پتک به سرت می‌خورَد. شاید با خودت بگویی:« کاش نمی‌دانستم. کاش نمی‌فهمیدم.»

بعضی واقعیت‌ها مثلِ یک سیلی هستند که در صورتت کوبیده می‌شود.

زنی با صورتِ کک‌ومکی به پهلویش خوابیده. یک چیز در دستش گرفته. آن یک آینه مدور است با دسته‌ای همرنگِ خون. به صورتش نگاه می‌کند. آن کسی که در آینه است، هم خودش است و هم نیست. انگار دیگر شبیهِ خود قبلیش نیست. به چروکِ دورِ چشم تا پایینِ لبش دست می‌کشد. کِی آن چروک‌ها در انجا سبز شده بودند؟

خیلی وقت بود که صورتش را در آینه ندیده بود. با خودش فکر کرد:« زمان زیادی است که روزهایش ایستا و بی‌ماجرا شدند.» از روزهای کسل‌آورش به تنگ آمده بود. باید تغییری در حالش می‌داد. باید کاری می‌کرد تا از این رخوتی که مثل یک طناب بخواهد دارش بزند، رها شود.

 رها شدن را دوست دارد. حسِ زنانگی‌اش را می‌پسندد. حسِ زنانگی‌اش چیست؟ هرچه باشد فقط اشکالِ زنانه‌اش نیست.

یادِ یک ویدئو افتاد، مردی زن‌ها را خطاب قرار داده بود و می‌گفت:« اگر تو به کوچه و بازار می‌آیی و به قولِ قدیمی‌ها سرخاب سفیدآب می‌مالی و تیپی می‌زنی، فقط بخاطر غیرهم‌جنست است.»

از غیرهم‌جنس‌هایی که این‌طور تنگ‌نظر و در سطح بودند بدش می‌آمد. سیلویا پلات هم از همان‌ها به سطوح آمده بود. از همان‌ها که سطحی‌نگر و شکل‌پسند بودند. آخَر هم آن یک چیز و جورهایِ دیگر در فکرهایِ آزاردهنده‌اش بلایِ جانش شد. شاید وقتی به عمق‌ِ بعضی‌های‌شان فکر می‌کرد نتوانست تحمل کند. تحمل برایش تحمل ناپذیر شد. خدا نکند به جایی برسیم که چیزی برای‌مان تحمل ناپذیر شود. مدام به اشکالش نگاه می‌کنیم و آن وقت است که شاید تصمیم نابجایی گرفته شود.

نابجا!

حال چه چیزی می‌تواند نابجا شود؟ چه کار کنیم که از آن رهایی پیدا کنیم.

زن دوباره به صورتش در آینه نگاه کرد. باید روزهایش را بجا می‌کرد. کاری را انجام می‌داد که روزش باماجرا باشد. به راستی چطور می‌توان روزِ باماجرایی ساخت؟

فقط این را می‌دانست که قرار نیست کارِ بزرگی کند. قرار نیست شق‌القمر کند. قرار است یک روتین برای خودش داشته باش تا روزش ایستا نباشد. می‌دانست اگر می‌خواهد  یک نقطه شگفت‌انگیز در روزش بگذارد، می‌تواند کارهایی را انجام دهد که دوست دارد؛ حتی اگر کوچک باشند.

آینه را کنار گذاشت. تکانی به شانه‌اش داد و ایستاد. سمت اتاقش رفت. کنار میز آرایشش ایستاد. یک رژِ صورتی می‌توانست لب‌هایش را خوش‌رنگ‌تر کند. صورتِ رنگ‌پریده‌اش هم با یک آرایش ملایم می‌توانست جان بگیرد. کتِ را‌ه‌راهِ کرمی که تازه خریده و براق بود، قد کوتاهی هم داشت، با شلوار هم‌رنگش می‌توانست تیپ زیبایی به شکلش بدهد. یک عطرِ خوشبو هم می‌توانست خوش‌رایحه‌اش کند.

می‌خواست کارِ ریزی انجام دهد تا روزش ایستا نباشد. هرچیزی می‌توانست یک ماجرای کوچک برایش بسازد: بیرون رفتن، پیاده‌روی، دیدنِ آدم‌ها و توجه کردن به آنها، خریدِ یک چیزِ کوچک که حالا می‌توانست هرچیزی باشد.

می‌خواست کاری انجام دهد تا روزش کسل‌آور نباشد.

تو چه کاری انجام می‌دهی تا روزت یک ماجرایی داشته باشد؟ 

سری هم به اینها بزن.....

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *