جوانک غریبه واردشهر شد،هواتاریک و سرد بود. او کوله ای بردوشش  و برگه ای در دستش داشت. پرسان پرسان از اهالی  سرزمین آدرسی که در کاغذ نوشته شده بود را جویا شد. زمانی که آدرس میپرسید، آنها نگاه های پرسشگرشان را متوجه او میکردند. پسرکی که مقصد مایکل را میدانست به او گفت:«چرا میخوای به اون قصر بری؟ هیچ کس  بیشتر از چند روز اون جا دووم نمیاره، بهتره از همین راهی که اومدی برگردی.»

او بی توجه از کنار پسرک رد شد.از کنار ساختمان ها با آجر های  قرمز رد شد. اطراف خیابان بوی تعفن آشغال های گندیده و تلنبار شده می آمد، صدای موش ها از کنار جوی های آب به گوش میرسید، میدانست اگر ساختمان های آجر نما  را طی کند. به آن قصر میرسد. دوست داشت  زودتر  از آن محله تاریک و کثیف  دور شود. کف پایش زخم شده بود. کفشش نیز دهان باز کرده بود، چند روزی پیاده، راه را پیموده بود.

لبانش خشکیده بود،خسته و تشنه بود.

خورجینش را از داخل کوله اش برداشت تا جرعه ای آب بنوشد اما بجز یک قطره آب،چیزی نصیبش نشد.خورشید سرخ شده و در حال غروب بود.

به صحنه ی روبروی دیدگانش چشم دوخت.در بزرگ چوبی که دیوار های بتنی اطراف قصر را احاطه کرده بودند،بیشتر شبیه قلعه بود. قدم هایش را استوارتر و بلند تر برداشت تا زودتر  خود را به در قصر برساند. وقتی به در چوبی بزرگ  نزدیک شد، کلون آن  را چندین بار محکم نواخت. سر یک گوزن نیز  بر بالای در چوبی به چشم میخورد.

دودل بود،نمیدانست کار درستی میکند یا نه؟

شاید باید به حرف اهالی سرزمین گوش میداد و وارد آن قصر نمیشد.

چشمانش را لحظه ای بست و نفس عمیقی کشید.همان لحظه در چوبی آهسته باز شد.