زاویه های تنگ و نقطه های کور در فراسوی ذهنت نقش بسته اند

در نامعلوم ترین لایه های ذهنیت

خواب بود خوابی که در کابوس گذشت و کابوسی که در بیداری میگذرد

تلاش میکنی

گرچه میدانی تلاشی است عقیم

در دنیایی هستی گم در غبار

دنیایی فراسوی فراموشی و تاریکی

میخواهی خودت را برداری و ببری

به کجا؟

به ناکجاآباد

میخواهی برداشت و اندیشه هایت را ,لایه لایه های هستی ات را فریاد کنی

از ورای هزاران پرسش سرگردان,در پی پاسخی

از میان هزاران فکر لولنده

با منقاش بیرون بکشی

زاویه های دل و ذهنت را باز کنی

اگرچه زندگانی را حتی به هیچ انگاری بسنده نیست

پل پرترک ارتباط,جابه جا شکسته

ارتباطی تکه تکه شده

از جنس بلور

از جنس شیشه

سخن از حادثه و عاطفه به ورایث نیستی

گوش هوش گیرنده,تو را وامی داردبه عالم شدن آگاه شدن

تو نمیخواهی آرامش ناداشته ی برخی آدمیان را,بیهوده و بیشتر,برهم نزنی

محبت بستگان را پاس داری.