داستان :آوای پرنده(بخش اول)

«آوای پرنده»

پرنده صدایش را در گلو می غلتاند

هنوز هزاران آرزو و شور در سر دارد

آوازش آدم را می گزید

پرنده انعکاس جثه اش را در آب دید, بال های آغشته به خونش را میدید ,

چکیدن قطرات خون روی آبگیر ,آب اطرافش را سرخ کرده بود.پرنده بال هایش را تکان میداد.درد و سوزشی در بالهایش احساس میکرد.به اطرافش نگریست. وجود شکارچی را اطرافش حس می کرد . سعی میکرد هرچه زودتر از آبگیر دور شود تا دست شکار چی به او نرسد .نمیتوانست خوب پرواز کند.هر چه بالهایش را تکان میداد، لحظاتی از زمین فاصله میگرفت و احساس میکرد به پرواز در آمده اما سپس نقش زمین می شد.تلاش هایش بی نتیجه بود.چنگال مرگ را بر اطراف خود حس میکرد .با خود میگفت :”شکارچی مرا به زودی پیدا خواهد کرد. من از دست او در امان نیستم.”

پرنده دهانش خشک شده بود . به سوی آبگیر رفت.به آن نزدیک شد .

چهره ی خسته و درمانده اش در آب انعکاس یافت. نوکش را داخل آب فرو برد و جرعه آب نوشید.بال هایش را گشود و نیمی از بالش را در آب فرو برد و سریع آن را از آب بیرون کشید .ناگهان انعکاس سایه ی شخصی را در آب دید, بر خود لرزید ,او یک آدمیزاد بود ,سعی کرد از آبگیر و آمیزاد دور شود ,اما آدمیزاد سریعتر از او بود و دستش را به سویش دراز کرد و او را در دستانش گرفت. پرنده ترسیده بود . گاهی به انگشتان پسرک نوک میزد تا او را برهاند اما پسرک او را در دستانش گرفته بود.پسرک صورتش را به پرنده نزدیک کرد و گفت:”نترس,نترس” .لبخندی زد و در حالی که پرنده در دستانش بود از آبگیر دور شد .پرنده می دید که از آبگیر دور میشوند و تصویر آبگیر از دور کوچک و کوچکتر میشد تا از اینکه از نظرش پنهان شد.پرنده با خود فکر میکرد و از خود سوال میکرد:”حالا چه اتفاقی برای من می افتد؟”

پسرک از جنگل دور میشد .قدم هایش را با سرعت بیشتری برداشت .پرنده دل تو دلش نبود . بعد از چند دقیقه پسرک ایستاد , دوچرخه ای  را ,که به درختی  تکیه داده بود برداشت .پرنده را داخل سبد جلوی دوچرخه قرار داد و درپوش آن را گذاشت. سپس سوار دوچرخه شد و مشغول رکاب زدن شد.

ابرهای پنبه مانند در آسمان نیلوفری در حال حرکت بودند.رنگ خورشید به سرخی گراییده و در حال غروب کردن بود.پرنده گوشه ای نشسته بود و با خود می اندیشید:”من کاری از دستم برنمی آید.بهتر است ببینم چه پیش می آید و دست از تقلا کردن بردارم.” امیدوار بود پسرک مهربان باشد. اما مگر میشد به آدمیزاد اعتماد کرد. همین آدمیزاد بود که دستش به خون شریک زندگیش آغشته شد . لحظاتی را به یاد آورد که شکارچی بی رحم با قساوت قلب ,شریک زندگیش را در حالی که در آسمان نیلگون ,مشغول پرواز بودند نشانه گرفت,تیر به قلبش اصابت کرده بود وسپس شکارچی او را نشانه گرفت و بالهایش را زخمی کرد.

پسرک به همراه پرنده از جنگل خارج شدند و وارد روستای کوچکی شدند. صدای بوق ماشین ها در خیابان به گوش میرسید.ماشین ها پشت چراغ قرمز ایستاده بودند. چند مغازه ی لباس فروشی و کفش فروشی و یک فروشگاه اطراف خیابان بودند. زمانی که چراغ سبز شد و پسرک نیز به راه افتاد.

پایش را روی پدال های دوچرخه گذاشته بود و رکاب میزد . طولی نکشید که از جاده ای که درخت های سرو و کاج اطرافش را احاطه کرده بودند ,عبور کرد .آنها به مزرعه ای نزدیک شدند. گندمزار از دور به چشم میخورد .

وقتی به مزرعه نزدیک شدند . صدای گاو ها و بع بع گوسفندان را می شنید . تعدادی بوقلمون و مرغ و خروس اطراف مزرعه بودند. جوجه هایی طلایی نیز به دنبال مرغی حنایی رنگ به راه افتاده بودند. مقداری دانه روی زمین ریخته شده بود . جوجه ها به سمت دانه ها رفتند و با نوک زدن به دانه ها,آن را میخوردند.

پسرک از رکاب زدن دست برداشت و ایستاد. زنی جوان که موهایی قهوه ای رنگ داشت و چند تار موی سپید از لابلای موهایش , از پشت گوشش به چشم میخورد, و درحالی که سطلی فلزی در دستش بود.

به پسرک نزدیک شد و گفت:” جورج کجا بودی؟ پدرت دنبالت میگشت؟ پدرت شاید تو اصطبل باشه. من هم دارم میرم شیر گاوها را بدوشم.”

سپس نگاهی به توری جلوی دوچرخه افتاد و گفت:” این چیه جورج؟این پرنده ی زبون بسته را برای چی آوردی خونه؟.”

سطلش را بر روی زمین گذاشت . دستش را داخل توری کرد و پرنده را برداشت و گفت:” این که بالهاش زخمیه.از کجا آوردیش؟ رفته بودی جنگل؟ من چند بار بهت گفتم که دیگه تنهایی جنگل نرو.”

جورج رو به مادرش کرد و گفت:” لطفاً پرنده را به من بده. باید بالش را پانسمان کنم و ببندم.”

مادرش گفت:” باشه. فقط بعد از پانسمان یه جایی بزار که بابات نبینه . وگرنه اگر بفهمه تو تنهایی به جنگل رفتی . حسابی غوغا به پا میکنه. من حوصله ی غرغر هاشو ندارم.”

 

 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *