خورجین کلمات۲ “پیرمرد ماهی گیر”

“پیرمردِماهی‌گیر”

تلألو خورشید بر پهنه‌ی اقیانوس ،رده های طلایی بر روی امواج دریا باقی می‌گذاشت.هیاهوی مرغان دریایی بر روی گستره‌ی آن به گوش می‌رسید. ماهی‌گیر در قایق نشسته بود و چرت می‌زد. بردستان مرتعش خود قلاب ماهیگیری را گرفته بود و بر ماهی هایی که از کنار طعمه می‌گذشتند ،چشم تنگ می‌کرد.غرش رعد مانند کشتی را می‌شنید. هرروز رأس ساعت۷:۲۰ بعدازظهر، کشتی باری به لنگرگاه نزدیک می‌شد.

دراعماق دریا صندوق زرینی قرار داشت.

یکی از دوستانِ‌پیرمرد ماهی‌گیر این موضوع را به‌او گفته‌بود. پیرمرد نمی‌دانست :”آیا این موضوع حقیقت دارد یا او را سرِکار گذاشته است؟”

دوستِ‌پیرمردِ‌ماهی‌گیر جوانی ۳۰ ساله بود که در کلبه‌ای به دور از اجتماع آدمیان زندگی می‌کرد و روزها را به شب می‌رساند.

وقت را غنیمیت دانست . نخِ‌قلاب ماهی‌گیری را بالا کشید و آن را در گوشه‌ی قایق رنگ و رو رفته‌اش قرار داد. گوشه هایی از لبه‌های قایق ترک‌خورده بود.او به امتداد تابش اشعه‌های خورشید در امتدادِ‌اقیانوس چشم تنگ می‌کرد.

طمطراقِ‌قوس‌و قزح برفراز آسمان جلوه میکرد.او درامتداد خط ساحلی قایق را می‌راند و پارو می‌زد. چندماهی کوچک به‌دنبال قایقش به‌راه افتاده بودند. در آسمانِ‌لاجورد ابرها حرکت میکردند.پیرمردِ ماهی‌گیر به خطِ ساحلی رسید. قایق خود را بررویِ ساحل نشاند تا خود را به منزل پسرِ‌جوان برساند.نسیم ملایمی می وزید و موهای سفید پیرمرد را برروی پیشانی اش پراکنده میکرد.

در تف‌و‌برد باد که از جانبِ اقیانوس بر صورتِ پیرمرد فرود می‌آمد،او کرنشِ آسمان را بر زمین را بر آسمان احساس می‌کرد.بر استغلاظِ مه بر اطرافش افزوده می‌شد و مه ،او را در خود فرو می‌برد. در  خیالات فارش او در پی راهی بود که از این مخمصه نجات پیدا کند. دستانش از حرکت باز ایستاده‌بود. از خیالِ پسرک و گنجی که در اعماقِ آب‌ها قرار داشت،در سکرتِ آزادی از مه بود.

احساس کرد در چنگالِ مه اسیر شده‌است و راه فراری ندارد.بادگیری که گوشه‌ی قایق افتاده‌بود را برداشت و آن را پوشید و در نزعِ‌خانواده‌ش گریست.باخود می‌اندیشید:”غرامتِ طمع او را خانواده‌اش پس می‌دهد.”

او در خود فرورفت و گوشه‌ای از قایقش به‌خواب فرورفت.

همه جا را مه فراگرفته‌بود. مردی مابین زمین و آسمان ایستاده‌بود. او ریش سفید بلندی داشت که برروی آبها قرار گرفته بود. او برروی دریاچه راه‌میرفت. تا اینکه خود را به پیرمرد رسانید. شانه‌هایش را تکان داد. پیرمرد چشمان مشکی‌اش را به‌سختی گشود.

شیدی سوزان را برروی صورتش احساس کرد که وجودش را مملو از گرما کرد.سرما و مه ناپدید شده‌بود.

مرد ریش سفید او را خطاب قرار داد و گفت:”ورود به این منطقه مخطور است.فکر میکنم که ماهی‌های بازیگوش تو را به این منطقه کشانده‌اند،البته آنها به آن چیزی که در سرت میگذشت اطلاع داشتند. شاید به‌همین خاطر به این منطقه پاگذاشتی. ”

سپس دستش را به‌سوی مردِ ماهی‌گیر دراز کرد و به‌او گفت:” این را بگیر. این یاقوتِ بنفش تو را از تنگدستی نجات می‌دهد. اما این را نیز بدان هرچیزی که بدونِ تلاش به‌دست آوری،به‌زودی از کفت خواهدرفت. حال بهتر است به خانه‌ات برگردی.”

پیرمرد پلک‌هایش را تکان داد. کفِ دستش را برروی صورتش قرار داد.اشعه‌هایِ نورانی و طلایی خورشید چشمانش را نوازش می‌کرد.

پیرمرد با خود گفت:”فکر کنم همه‌ی اون اتفاقات فقط یه خواب بوده. ”

قایقش کنار اسکله بر روی امواجِ آرام قرار گرفته‌بود.به اطرافش خیره‌شد. قصدداشت نزدِ پسرک بازگردد که یاد صحبت‌های مردِریش‌سفید افتاد که به او گفته‌بود:” هرچیزی را که بدون رنج بدست آورد،بزودی از کف‌اش می‌رود.”

در گوشه‌ای از قایقش احساس کرد در مقابل نور آفتاب شیء براقی می‌درخشد. خم شد تا آن را بردارد که متوجه شد،آن یاقوت، شبیه همان یاقوت بنفشی است که در خواب مرد ریش سفید به او داده بود.

 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *