داستان: ملکه اسپرانزا و جادگر هلیناس۲

جادوگر، کوتوله ها را در حالی که سنگی از آتش، در دهانشان بود به نزد آنها فرستاده بود.

ملکه :”درنگ نکنید و هرچه زودتر از اسب هایتان پیاده شوید و به منظره ی  بالای سرتان نیز توجهی نکنید.”

ملکه از اسبش پیاده شد و سپس سربازان نیز پشت سرش به راه افتادند. ناگهان بادی نیز شروع به وزیدن کرد.

یکی از سربازان که ترس خود را پنهان کرده بود و  آرام آرام گام برمی داشت ،گاهی به پشت سر و گاهی به بالای سرش نگاه میکرد ،نیز به راهش ادامه داد.

سطحِ زمینِ قلعه را سنگ هایِ مربع شکل فراگرفته بود .ملکه پایش را رویِ اولین سنگ قرار داد و سنگ ها را شمارش کرد  و رویِ سومین سنگ پرید. سپس پایش رویِ سنگِ سمتِ راست قرار داد و بر روی دومین سنگ پرید.

همین گونه ادامه داد تا به پنجاهمین سنگ رسید .سپس باید عزم خود را جزم می‌کرد و پرشی طولانی انجام می‌داد ،از روی شش سنگ می‌گذشت ،بدون اینکه پایش با آنها برخورد کند و سپس پایش را بر روی اولین پله قرار می داد، زمانی که پایش را بر روی اولین پله گذاشت، نفسی از رویِ آسودگی کشید و به دیوار تکیه داد.

سربازانش پشت سرهم آن مسیرها را طی کردند تا خود را نزد ملک رساندند.

یکی از سربازان که مدام به پشتِ سر و بالایِ سرش نگاه می کرد ،ترتیبِ سنگ ها را فراموش کرد .پایش میلرزید، یاد صحبت‌های ملکه افتاد که زمین زیر پایشان پوشیده از سیاه چاله است .

صدای ملکه را می شنید که به او می گفت: “زود باش عجله کن نترس .وقتی به چهل و نهمین سنگ رسید ایستاد.”

ناگهان زمین شکافته شد .زمین زیر پایش لرزید ، ترک های بزرگی برداشت و سنگ ها را در خود فرو برد .سرباز مثلِ بید بر خود می لرزید و یارای حرکت کردن نداشت. ملکه فریاد می زد، اما او صدایی نمی شنید .ناگهان زمین‌ِزیرِ پایش خالی شد و او نیز به سیاهچاله فرو رفت. کوتوله هایِ بالدار در آسمان، سنگ هایِ آتشین را از دهان خود به داخل سیاهچاله رها کردند .سیاهچال ،غرق در آتش شده بود. در عرض چند دقیقه، زمین شکافته شد و به همان حالت اول بازگشت و سنگ های مربعی شکلی بر روی آن قرار گرفت .سربازان از دیدن این صحنه تعجب کردند.

ملکه به ترسی که در وجود سربازانش پنهان شده بود ،پی برد و گفت :”نباید ترس را به دل خود راه دهید. وگرنه شکست خواهیم خورد .”

یکی از سربازان گفت: “اما  ما بی دفاعیم. ما در مقابل جادوگر هیچ شانسی نداریم.”

ملکه: “اگر هر کاری که من میگم را به درستی انجام بدید، حتماً پیروز خواهیم شد.”

یکی از سربازان:” اما ملکه، اگر ما از همه دام ها جان سالم به در ببریم.زمانی که نزد جادوگر باشیم چه کار میتونیم انجام بدیم نیروی زیادی داره اصلا به این فکر کردید؟”

ملکه: “شما نگران نباشید.فعلا حواستون به مسیری باشه که باید طی بشه.”

گرچه بعضی از سربازان ترس و تردید به وجودشان راه یافته بود اما حرفی نزدند و به دنبال ملکه راه افتادند ملکه از سمت چپ پله ها ،حرکت کرد، ۵ پله را طی کرد،سپس در مرکز آن ایستاد.سپس باید پای خود را سریع ،گوشه ی سمت راست پله قرار می‌داد. زیرا در این صورت لامپ هایی که بر سقف آویزان بود، می ترکید و از داخل آن ها نیزه های بلند و نوک تیز خارج می شد و بر روی زمین فرود می آمد و سپس به سمت بالا حرکت می کرد و در سقف محو میشد .سربازان از تماشای این صحنه، در جای خود میخکوب شدند. ملکه از وحشتی که بر وجودشان راه یافته بود، آگاه شد و به آنها گفت می دونم که نگران هستید اما زمانی که از همین راهی که من میام شما هم دنبال کنید ،مشکلی پیش نمیاد.

یکی از سربازان که ترس و دلهره اش دو چندان شده بود، از پله ها پایین رفت و خود را به حیاط قلعه رساند، اما زمانی که وارد حیاط قلعه شد، در باتلاقی از سیاه چاله ها فرو رفت در عرض چند ثانیه محو شد.

سربازان با دقت راهی را که ملکه طی کرده بود، دنبال کردند و پشت سر او به راه افتادند و توانستند خود را به بالای پله ها برسانند. زمانی که به بالای پله ها رسیدند خیالشان آسوده شد.

آنها وارد راهرویی شدند که قاب عکس های فراوانی بر دیوار نصب شد.آنها از کنار قاب عکس ها عبور کردند. افرادی که داخل قاب عکسها بودند،  با هم پچ پچ می کردند و ملکه و سربازانش را به یکدیگر نشان می دادند.

سپس آنها به در آهنی بزرگی رسیدند که به محض اینکه ملکه و افرادش به آن نزدیک شدند ،در باز شد و آنها به اتاق راه یافتند گرچه افراد ملکه یقین داشتند که وارد اتاق شوند.  اما نمی دانستند که خارج از اتاق چه سرنوشتی در انتظارشان است.

ملکه روبروی جادوگر قرار گرفتن.جادوگر بر روی تختش نشسته بود.به محض دیدن ملکه و همراهانش قهقهه بلندی سر داد و گفت: به جای اینکه جان افرادت را به خطر می‌انداخت آن گویی را به من می‌دادی.

ملکه: بهتر نیست این کینه و دشمنی را رها کنیم.

جادوگر :تو با پای خودت به قتلگاه آمد . زمانی که تو کشته بشی، اون سرزمین هم دست من میوفته.

سپس به کوتوله‌ها دستور داد همه افرادی که در اتاق بودند،را دستگیر کنند و درون سیاهچاله ها بیاندازند.

کوتوله‌ها به سمت سربازان ملکه راه افتادند .اما با کمال تعجب در کنار ملکه و سربازانش دیواری دفاعی ،محکم و نامرئی کشیده شده بود که هیچ کس نمی توانست به آنها نزدیک شود و هرکس به آن نزدیک میشد پرتاب میشد و با دیوار برخورد میکرد. جادوگر عصبانی شده بود به سوی آینه سفید برفی رفت و آن را پرتاب کرد و شکست.

ناگهان پنجره ای که ملکه قبلاً کنارش نشسته ، گشوده شد و اژدهایی سرخ رنگ وارد اتاق جادوگر شد و بر یک چشم به هم زدن آتش آبی رنگی را از دهانش خارج کرد و جادوگر و همراهانش را نابود کرد.

اژدها فرزند همان اژدهای بود که قلبش در گوی قرار گرفته بود و زمانی که اژدها ،قصد گریختن از آتشفشان را داشت، توسط جادوگر زندانی شده بود.

زمانی که ملکه قصد رفتن به قلعه جادوگر را داشت ،گوی آبی رنگ با قابلیت ذهن خوانی که داشت و می‌توانست با وجود فرسنگ ها فاصله، ذهنیت خود را انتقال دهد و به اژدها  الهام شد که در مرحله آخر که جادوگر قصد نابودی ملکه را دارد، از آنها مراقبت کند و جادوگر را نابود کند.

او نیز که چندین سال کینه جادوگر را در ذهنش پرورانده بود ،آنها را نابود کرد.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *