داستان: نازدیا پری

آهنگ خروس خوان نوید صبحی طلایی و دل انگیز را میداد.

او بالهایش را تکانی داد ،پشت گوشش را خاراند و به سوی بیرون از غار پرواز کرد.زمانی که به بیرون از غار می رسید در حالی که خمیازه می کشید صدای آواز پری باغ شاپرکها را می شنید که آهنگ زیبا را با نوای دلنشین زمزمه میکرد. دو موش کور سرشان را از خاک بیرون آورده بودند.

به اطرافش نگاهی کرد پسرک چشم قرمزِ موحنایی را دید.او لباسی از برگ درختان بر تنش بود و زیر سایه درخت سیب نشسته و در فکر فرو رفته بود.

به داخل غار بازگشت. پیراهن سفید حریری که  با گلهای ارغوانی تزیین شده بود، بر تن کرد. در آینه های قندیلی که بر دیواره های غار بود، نگاهی به خود کرد .گوشواره ی قندیلی ستاره ای شکل، را بر گوش خود آویزان کرد . تن آبی رنگش با پیراهن‌حریر ارغوانی ،جلوه زیبایی به او داده بود .موهای صورتی رنگش را شانه کشید و به سوی بیرون از غار پرواز کرد.

اما پسر چشم قرمز را ندید .به اطرافش نگاهی کرد .ولی خبری از او نبود. ناگهان سنگینی دست شخصی را بر شانه‌های خود احساس کرد .رویش را برگرداند و او را در حالی که دستش را بر دیواره غار تکیه داده بود مشاهده کرد.

+: سلام تو اینجایی چشم قرمز

چشم قرمز ، سر تا پای او را برانداز کرد و گفت: نازدیاپری، چه زیبا شدی؟فکر نمیکنم در این جزیره کسی به زیبایی تو باشه.

رنگ از رخساره ی نازدیا پری،پرید. رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون.

زمین زیر پای شان شروع به لرزیدن کرد آنها موجی دایره وار از پرندگان را در آسمان دیدند.

نازدیا پری گفت:«راستی شنیدی پیشگو گفته همین روزا آتشفشان فوران میکنه.

چشم قرمز:نه نشنیدم،البته فرقی هم به حال من نمیکنه،به حال تو فرق می‌کنه. راستی به این فکر کردی که اگر ما در کره ای به جز این کره خاکی زندگی می کردیم چی میشد؟

نازدیا: اما همچین چیزی امکان نداره؟ مگه میشه جایی زندگی کرد که ناشناخته باشه میگن در کره های دیگه زندگی سخته.

چشم قرمز:اما من ماجراجویی را دوست دارم.

نازدیا: اما ما چه جوری میتونیم بریم تا اونجا راه زیاده

چشم قرمز: وقتی یه آرزویی داشته باشی برای نیل به او نباید هر کاری بکنیم مسافتش و زمانش برات اصلا مهم نیست تو اینجوری فکر نمیکنی.

نازدیا: تو از بس که  کتاب‌هایی با ژانر وحشت و ماجراجویانه رو خوندی روت تاثیر گذاشته. همه اونا فقط تو کتاباست. بهتره از فضای کتاب‌ها بیای بیرون.

چشم قرمز: تو فکر کنم به غیر از جایی که توش زندگی می کنی به چیز دیگه ای فکر نمی کنی. کتاب هایی که من میخونم .در آن همه چیز ،زنده است ماجراجویی مگه بده ؟اون کلاغ‌های سفید تو آسمون رو ببین .اطرافتو خوب ببین. من بیشتر اوقات می بینم که تو یا به مزرعه شاپرک ها می ری و با پری صحبت می‌کنی یا کنار دریاچه، با غول دریاچه جروبحث می کنی یا تو غارت در حال آواز خوندنی.چرا به اطرافت توجه نمیکنی؟ چرا با دو بالت به بیرون از سرزمین نمیری؟

نازدیا پری: تو هیچی نمیدونی. اما پدر و مادر من ،زمانی که بیرون از این جنگل رفتند .از اون حصارا دور شدند که این بلا سرش اومد و آدما،شکارشون کردند و حالا در قفس های چوبی زندانی هستند تا روزی که زندگی شون به پایان برسه.

چشم قرمز: تو هم اینجا تو غار نشستی و هیچ کاری نکردی؟و دست رو دست گذاشتی؟

نازدیا پری: کار نمیتونستم بکنم من مگه زورم به آدم نمیرسه.

چشم قرمز: حداقل میتونستی یه تقلایی کنی. حالا اینو ولش ، اصلاً به این موضوع فکر کردی که اگه حرف های پیشگو به حقیقت بپیوندد و آتش فوران کنه نمی تونی اینجا زندگی کنی بعدش می خوای چیکار کنی؟ بالاخره از این حصارها باید بزنی بیرون.

زمین زیر پایشان شروع به لرزش های مدام کرد . تکه هایی از زمین ترک برداشت .

غول دریاچه که حرف‌هایشان را شنیده بود سرش را از آب بیرون آورد و گفت : که داشتم با ببر دریایی صحبت می‌کردم بهش گفتم باید به اعماق اقیانوس ها پناه ببریم و این جوری از گزند هر چیزی در امان هستیم. حالا شما هم به فکر خودتون باشید پرندهای تو آسمون رو ببینید همه دارن پرواز می کنن. همه دارن فرار می‌کنن. هر کدام از حیوانات و پرنده ها به فکر فرار از این جزیره هستند .به فکر جون خودتون باشید و زودتر یه کاری بکنید.

اینها را گفت و از آن ها خداحافظی کرد و از نظرشان ناپدید شد.

چشم قرمز پس از شنیدن این حرف‌ها به سمت کتاب‌های زنده ی پرنده اش رفت و به آنها گافت:باید زودتر فرار کنید .چون هر لحظه این جزیره نابود خواهد شد .آنها نیز در یک چشم بر هم زدن در آسمان نیلگون پرواز کردند .سپس نزد نازدیا پری  برگشت و گفت :اطرافت رو نگاه کن همه حیوانات دارن فرار می کنند تا هم زود تصمیمتو بگیر تا دیر نشده همراه من میای یا میخوای تو این جزیره بمونی و خاکستر بشه حالا خود دانی من میرم.

چشم قرمز بالهای سرخش را برهنه زد و قصد پرواز کرد که ناگهان گفت:باشه چاره ای ندارم بیام،چون این جزیره و هرچی توش هست به یه چشم بر هم زدن خاکستر میشه.

چشم قرمز لبخندی زد و سپس گفت:تا دیر نشده زود پرواز کنیم . آتشفشان فوران کرده ،تا ذراتش به ما نرسیده باید از اینجا دور باشیم.

نازدیا سرش را به نشانه تایید تکان داد . بال هایش را گشود و به سوی آسمان پرواز کردند آنها زمانی که سرزمین زیر پایشان را دیدند . متوجه شدند،ذرات آتش فشان ،جزیره در خود فرو برده،برهم‌زدن جزیره سرسبز با رنگ های زیبا و دلنشین به سرخی گراییده بود.

نازدیا آهی از روی ناراحتی کشید و سپس به چشم قرمز گفت حالا از این به بعد باید چه کار کنیم؟کجا میریم؟

چشم قرمز: نگران نباش

نازدیا پری: مگه میشه نگران نباشم دارم با تو به جایی میام که ناشناخته است.

چشم قرمز: میشه انقدر آیه یأس نخونی. اولین کاری که ما می کنیم باید تو فکر یه راهی یا نقشه ای باشیم تا پدر و مادرت رو از قصری که توش زندانی و اسیر هستند نجات بدیم.

نازدیا پری:اما چه جوری؟

چشم قرمز:حالا فعلا به این موضوع فکر نکن. فعلاً نگرانی رو از خودت دور کن. سفر ما تازه آغاز شده. حالا وارد سرزمین آدم ها شدیم. باید به فکر یه جای امن باشیم تا شب مون رو اونجا سپری کنیم.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *