موهایش را با دستانش جمع کرد و با گیره‌ی زیبایی که شبیه پروانه و به رنگ طلایی بود،بست. صدای دوره‌گرد را از پشت پنجره می‌شنید.هرروز صبح با صدای آواز گنجشکان از خواب بیدار می‌شد. پتو را از خود کنار کشید. با خودش گفت:” این موقع صبح آخه دوره‌گرد اینجا چی می‌خواد؟”

سمت پنجره رفت. پنجره‌ی آلومینیومی را گشود و به کوچه نگاه کرد. هیچ خبری از بچه‌ها داخل کوچه نبود.یک شخص در وانت نشسته بود و آرام رانندگی می‌کرد و با بلندگو داد می‌زد:” مس،مفرغ،یخچال سوخته خریداریم،آهن‌آلات،ضایعات خریداریم.”

درخت همسایه‌ی شان گلنار خانم از دور به چشم می‌خورد. گلنار خانم حیاط زیبایی داشت . از پشت پنجره به حیاط گلنار خانم چشم دوخت. گاهی اوقات همراه دو دخترش به منزل گلنار خانم می‌رفت. منزل گلنار خانم به سبک خانه‌های قدیم بود. حوض کوچکی در وسط حیاط بود. اطراف حیاط با انواع گل‌های زینتی تزئین شده بود. وقتی به همراه دو دخترش الهه و فرزانه وارد حیاط می‌شدند. عطر دلنشین یاس و گل‌محمدی در هم آمیخته ، به مشامشان می‌رسید.

صفورا به همراه گلنار خانم زیر سایه‌ی درختان نارنج بر روی تخته ای چوبی که روی آن قالیچه ای به رنگ قرمز با گلهایی به رنگ صورتی و نارنجی نقاشی شده بود،  می‌نشستند و با یکدیگر صحبت می‌کردند.الهه و فرزانه نیز در حیاط می‌دویدند و بازی می‎کردند.

وقتی برای اولین بار همراه همسرش پیام،به این محله‌ی ناآشنا نقل مکان کردند. حس خوبی نداشت. در آنجا احساس تنهایی می‌کرد. با خود می‌گفت:” من چگونه می‌تونم به این محله عادت کنم.”همسرش پیام را مقصر می‌دانست. اگر پیام با رئیس اداره به مخالفت برنمی‌خواست و رشوه را قبول می‌کرد. این بلا سرش نمی‌آمد. چندین بار بر سر این موضوع با یکدیگر جروبحث کرده بودند. پیام گفته بود:” صفورا جان،فقط همین یکسال را تحمل کن. من حتماَکار بهتری پیدا می‌کنم و تو را از اینجا می‌برم .”

ولی از آن زمان چهارسال گذشته بود.با تنها کسی که هرازچندگاهی به دیدنش می‌رفت گلنار خانم بود. گلنار خانم پیرزنی تنها بود. شب اولی که آنها به این محله نقل مکان کردند. گلنارخانم درحالی که پارچ بلوری داخل سینی فلزیبه همراه  چند لیوان  اطرافش بود،زنگ در خانه‌ی شان را به صدا در آورد. او چادری گل گلی به رنگ صورتی بر سر داشت.صفورا در را باز کرد.

گلنار خانم به او سلام کرد و خود را معرفی کرد و سپس سینی را به سوی صفورا دراز کرد و گفت:” شما خسته‌اید. این شربت را بریا شما درست کردم. بهتره از این شربت‌های خنک بخورید. فکر می‌کنم خسته هستید. صفورا لبخندی برلب نشاند و تشکر کرد. گلنار خانم گفت:”خونه‌ی ما این روبروست. ”

صفورا از او خواست که به داخل منزل بیاید. اما گلنار خانم گفت:” نه عزیزم،خونه مون مهمان دارم . بچه‌هام اومدن. بااجازه‌تون من برم.” صفورا از او تشکر و خداحافظی کرد.

وقتی که چند روز بعد از اسباب‌کشی، به منزل گلنار خانم رفت تا سینی را به همراه پارچ و لیوان به او بدهد. با اصرارهای گلنار خانم وارد حیاط شد. از دیدن حیاط زیبا به همراه گل‌ها و درختان میوه به‌وجد آمده‌بود.

گلنار خانم به او گفته بود:” من تنها دهستم مادرجان. هروقت دوست داشتی با دخترات به اینجا بیا .هم من از تنهایی در میام. هم بچه‌ها اینجا بازی می‌کنند. میدونم خونتون نقلیه و بچه‌ها به راحتمی نمیتونن بازی کنن.”

صفورا به او گفت:” مگه بچه‌هاتون بهتون سر نمیزنن؟”

گلنارخانم:” مادرجان،اونا هم گرفتارن. هر از چندگاهی به دیدنم میان. یه پسرم چند تا کوچه با من فاصله داره. هرچند روز یکبار به دیدنم میاد و وسایلی را که لازم دارم برام میخره. چون من پاهام درد می‌کنه. اون زحمتشو می‌کشه و برای من میاره. بچه‌های دیگه هم که سرگرم زندگی‌های خودشون هستند گاهی اوقات به دیدنم میان.”

گلنارخانم همیشه لبخند زیبایی برلب داشت. گوشه های چشمش چروک‌های ریزی بود. دستانش چروک خورده ‌بود. چین‌های ریز و چند لک قهوه‌ای در صورتش بود. چشمانش به رنگ آبی و درخشان بود. بیشتر اوقات موهایش را می‌بافت و دور شانه‌هایش می‌انداخت. پیراهن گل گلی که تازنوانش بود را می‌پوشید و شلواری نیز به رنگ همان پیراهن بر تنش بود.

صفورا به گلنار خانم عادت کرده‌بود. هروقت احساس تنهایی و دلتنگی می‎کرد به دیدن گلنارخانم می‌رفت .آنها درمورد هر موضوعی صحبت می‌کردند.صفورا یک بار به گلنار خانم گفت:” که به این محله علاقه‌ای ندارد.”  و دلیل این همه تنهایی را پیام می‌دانست و مخالفت پیام با رئیسش را عنوان کرد. اما گلنار خانم دست صفورا را در دستانش گذاشت و گفت:” دخترم،نگاه کن. همسرت راه‌درست را انتخاب کرد. یعنی تو راضی بودی، شوهرت رشوه بگیره؟”

صفورا:” نه اما…”

گلنارخانم:” اما و اگر نداره،حالا که همسرت خدا را شکر بیکار نیست.”

صفورا:” اما اونجا شرایطش و مزایاش و حقوقش خیلی بیشتر بود.”

گلنارخانم:” اما نباید همسرت را بابت این موضوع سرزنش کنی و بهتره این موضوع را فراموش کنی. اینجا هم جای بدی نیست. همسایه‌هاش خیلی خوب هستند.”

همیشه یک سماور زغالی روی تخت بود و چند پشتی نیز اطراف تخته چوبی چیده شده بود. گلنارخانم زن مهمان‌نوازی بود.

صدای قرآن از دور به گوش می‌رسید . گلنار باخود گفت:” باید امروز به دیدن راحله خانم برم و بهش تسلیت بگم. ”

پسرِ راحله‌خانم،  چند روز دیگه عروسیش بود. آنها  در تدارک عروسی و خوشحال بودند. اما یک روز که عروس و پسرش به خرید رفته بودند در اثر سهل‌انگاری و سرعت زیاد یک جوان بیست‌و‌چندساله تصادف کردهبودند و پس از چند روز بستری شدن دربیمارستان، جان خود را از دست داده‌بودند.

ناگهان با صدای دخترش اله به خود آمد. الهه در حالی که موهای مجعدش دور شانه‌اش ریخته شده بود و دست صفورا را گرفته بود با چشمان مشکی‌اش به صفورا گفت:” مامانی گشنه‌مه. ”

صفورا گفت:” باشه دختر نازم تو برو دست و صورتت را بشور . من هم صبحانه را روی میز آماده می‌کنم عزیزم.”

الهه گفت:” باشه مامانی، فقط صورتت رابیار جلو تا من ببوسمش. بعد برم صورتم را بشورم.”

صفورا سرش را خم کرد و الهه را بوسید . الهه نیز  بر صورت شفاف و نرم ِمادرش بوسه‌ای زد و از او دورشد. چند قدم برنداشته بود مادرش را خطاب قرارداد و گفت:” راستی مامانی خاله گلنار کی میاد؟ دلم براش تنگ شده.”

صفورا:” نمیدونم چندروز دیگه فکر کنم بیاد.”

الهه:” آخه چرا آنقدر طول کشید.”

صفورا:” خب مامان جان . قلبش را عمل کرده. یکی باید باشه مراقبش باشه. حالا تو برو صورتت را بشور. من هم صبحانه را حاضر میکنم.”

الهه:” باشه مامانی مهربونم. من رفتم.”

صفورا نیز پنجره را بست و پرده‌ها را کنار کشید و از پنجره دور شد.