“سپری‌شدن زمان هیچ ربطی با عقربه های ساعت ندارد.

این زمان‌سنج‌ها فقط بر‌روی چرخ‌دندنه‌های بدون احساس و بی‌جان قرار دارند که توانایی اندیشیدن را ندارند و فقط می‌شمارد،یک‌،دو‌،سه‌،‌چهار‌،پنج… این جریان هم یک شکنجه و هم یک لذت و شادی بی‌منتهاست.”

زمان از دید هرشخصی متفاوت است. زمان به‌نظرم حکم طلا را دارد. نباید از وجود آن غافل شویم . برای بسیاری زمان خیلی کمپند و برای بسیاری،سریع در گذر است.شخصی که به‌دنبال خبری از شخصی است،زمان برایش بسیار کند میگذرد . شخصی که فرزندش بیمار است. زمان به سختی و کندی سپری میشود. گفتم فرزند درگیر بیماری‌بود،یاد چندسال پیش افتادم که پسرکوچکترم،صدرا مریض شده و مبتلا به ذات‌الریه شده‌بود.

دو روزی بود که از مسافرت برگشته بودیم. پانزدهم یا شانزدهم فروردین بود.به پیشانی صدرا دست زدم . پیشانیش داغ بود. هرچه قدر شربت مسکن به او میدادم افاقه نمیکرد.ترسان و نگران همراه همسرم مهدی ,به مطب‌دکتر مراجعه کردیم. هوا سرد بود. کاپشن، تن صدرا کرده بودم. به سختی نفس‌می‌کشید،اما چشمانش را نمی‌گشود.دل تو دلم نبود. هیچی نمیخورد. نه لب به غذا میزد،نه شیر می‌خورد.

مطب دکتر شلوغ بود. نیم ساعت یا چهل‌و‌پنج دقیقه منتظر ماندیم. وقتی وارد اتاق دکتر شدیم. دکتر زنی تقریبا چهل‌ساله بود. و عینکی بر چشم داشت. گوشی ای که با آن صدای قلب بیماران را می‌شنید،برگردنش آویزان بود. چند پوستر نیز اطراف دیوار آویزان بود . عکس پسرکی دستش را به نشانه ی سکوت بر روی بینی‌اش قرار داده بود. تخت کوچکی نیز کنار دیوار با فاصله یکمی از میز پزشک قرار داشت . ترازویی که مخصوص کودکان بود، روی میز دکتر قرار داشت.

من روی صندلی نزدیک میز‌پزشک نشستم ،درحالیکه صدرا ،در‌آغوشم بود. پزشک لب به سخن گشود و دلیل مراجعه را جویا شد و من هم دلیل مراجعه را برایش بیان کردم.او به من گفت:”کاپشنش را از تنش در بیاور. تا اورا معاینه کنم.”

کاپشن قهوه‌ای که برتن داشت، در آوردم و پیراهنش را بالا‌کشیدم تا معاینه‌اش کند. به بدن و پیشانیش دست زد،نبضش را گرفت . دمای‌بدنش را اندازه گرفت .پهلویش را دست زد و گفت:” پسرتون مبتلا به ذات‌الریه شده. باید هرچه زودتر بستری بشه.دمای بدنش خیلی بالاست. اگر یه ذر دیرتر می‌آوردید ,حتماَتشنج میکرد.و سپس در برگه چیزی نوشت و گفت هرچه زودتر به نزدیک‌ترین بیمارستان مراجعه کنید و این برگه را نیز بهشون نشون بدید تا هرچه زودتر بستریش کنن.”

از اتاق دکتر خارج شدیم. پله‌ها را دوتا یکی طی‌کردیم و از مطب خارج‌شدیم.مهدی پایش را روی‌پدال فشرد. به نزدیکترین بیمارستان مراجعه کردیم.مهدی ماشین را گوشه ای از حیاط بیمارستان پارک کرد و وارد سالنِ بیمارستان شدیم.مهدی به پذیرش مراجعه‌کرد.سپس ما باید به اتاق کوچکی می‌رفتیم تا صدرا را معاینه کنند.دختر جوانی که به همراه چند‌پرستار گوشه ی یک میز حلقه‌زده‌بودند. صدرا را معاینه‌کرد و سپس گفت:” خانم چیزی نیست. حال پسرتون خوبه. میتونید به خونتون برگردید.

من گیج شده بودم.گفتم:” امکان نداره. پسرم,الان حالش نامساعده و نامه ی دکتر را جهت بستری شدن نشان دادم و از او خواهش کردم. دوباره دمای بدنش را انازه کیری کند و این‌بار متوجه اشتباهش شد.فکر میکنم که دستگاهش مشکل داشت که دمای بدنش را اشتباه نشان‌داده‌بود.بلافاصله مارا به اورژانس انتقال دادند. من حسابی دست‌پاچه شده بودم.

زمان برای من،به‌سختی و کندی می‌گذشت.نمی‌دانستم چه کار کنم تا صدرا زودتر حالش مساعد شود. شب اولی که در بیمارستان بودیم.بدترین شب زندگیم بود.پسرم درتب می‌سوخت و از‌دست من کاری برنمی‌آمد.قطره هایی که از سرم چکه چکه می‌کرد و وارد لوله‌ی باریک پلاستیکی می‌شد و سپس وارد رگ‌های پسرم صدرا را میشد را می‌دیدم. پانیه‌ها به کندی سپری می‌شدند. دوست داشتم،زمان هرچه زودتر سپری شود و من پسرم را درحالی‌که نامم را بر زبانش جاری میکند بشنوم.اما او بی‌حال روی تخت بیمارستان افتاده‌بود. اشک گرم از چشمانم سرازیر‌شده بود.

روبروی تخت ما ،شخص دیگری بستری بود. اما گویا پسرش قصد خوابیدن نداشت و مدام سرش را بالا می‌گرفت و ما را نگاه‌می‌کرد.صدرا چشمانش بسته بود و چشمانش را نمی‌گشود. پرستاری که به‌اتاقم آمد،متوجه نگرانیم شد و به من گفت:” نگران‌نباشید،انشاءالله هرچه‌زودتر پسرتون حالش مساعد میشه.”

لبخندی برلب‌نشاندم،اما تا خودم با چشم خودم نمی‌دیدم،خیالم راحت نمی‌شد.ساعات و دقایق طولانی شده‌بود.خب حالا این را خواستم بگم که زمان برای هر‌شخصی به یه نحوی سپری‌میشه.شخصی که فرزندش بیمار است. با شخصی که مشغول نوشتن و یا تمرکز روی هدفش است،طی شدن زمان برایشان به یک صورت نیست. مثلاً زمانی که مینویسم یا کتاب میخوانم زمانم به سرعت می‌گذرد البته باز هردو به ‌یک صورت نیستند.

زمانی که کتاب را دردستم می‌گیرم و مشغول خواندن می‌شوم. مدام به ساعتم نگاه میکنم تا ببینم چه مقدار از زمانم سپری شده؟در آن لحظه ساعت به کندی سپری می‌شود.اما زمانی که مشغول نوشتن هستم. زمان به سرعت می‌گذرد . شاید دلیلش بر این است که نوشتن را خیلی دوست دارم.

به هرحال زمان نقش تعیین کننده‌ای برای هرشخصی است و نباید آن را دست کم گرفت. به‌قول استاد کلانتری ما هزار سال عمر نمی‌کنیم. باید روی پروژه‌های ناتمامی که داریم،تمرکز کنیم و سعی کنیم آن‌ها را به اتمام برسانیم.باید برنامه‌ریزی درست،اصولی و منطقی داشته باشیم. از زمان مان باید به‌نحو مطلوب استفاده‌کنیم.باید استفاده از‌فضای
‌مجازی را به حداقل برسانیم.

نباید بهانه‌تراشی کنیم. باید روبه‌جلو حرکت کنیم.من اگر می‌خواهم بنویسم‌، همین مطالعه‌کردن و خواندن نباید مانع نوشتنم شود.زیرا بسیاری از ما نویسنده‌تازه کار بیشتر می‌خوانیم تا بنویسیم و این یک اشکال عمده است که از نوشتن طفره می‌رویم.

باید با آن‌چیزی که در ذهن‌مان است و قصدش این است که ما را از نوشتن بازدارد،بجنگیم .باید مغلوب اون غول درونی مان شویم. باید تا آن‌جایی که می‌توانیم بنویسیم.

چند روزی‌ست که من دفتری را اختصاص دادم به این‌کار که هرروز کارهای روزانه‌ام اعم از خواندن ،نوشتن و تایپ کردن،انجام کارهای خانه و حتی چرخیدن درفضای‌مجازی را در آن یاداشت میکنم و احساس می‌کنم با استفاده از این روش بهینه‌تر و بهتر از زمانم بهره می‌گیرم و من نیاز دارم به این برنامه‌ریزی و بهینه استفاده کردن از زمانم تا بتوانم تمام پروژهای نوشتنی ناتمامی که دارم را به اتمام برسانم و به اهدافم جامه‌ی عمل‌بپوشانم.