خورشید پشت ابرها پنهان شده بود.گاهی از میان ابرها,بیرون می آمد و نورهای طلایی و گرمش را به عابران می رساند. اما من شیشه های ماشن را بالا کشیده بودم تا نورهای کوچک و طلایی رنگ خورشید را احساس نکنم.

پسرکوچکم صدرا روی دستم خوابیده بود . موهایش را از روی پیشانیش کنار زدم و بوسه ای بر پیشانیش زدم . علی اصغر پسر یزرگترم . صندلی عقب نشسته بود و با گوشی بازی میکرد. ضبط ماشین در حال خواندن آهنگی بود. صدای ضبط ماشین بلند بود.

صدای آن را کم کردم تا صدایش ,صدرا را اذیت نکند.هوای گرم را دوست نداشتم. گرمایش مرا می آزرد.نمیتوانم وجود گرما را تحمل کنم . چون باعث سردردم میشود.

میخواستم به دیدن یکی از دوستانم بروم و امانتی که در دستم داشت , به دستش برسانم. نام دوستم زهراست. اوفردی چادری است که دارای دو فرزند که یکی از آنها دختر و دیگری پسر است که فاصله ی سنی چندانی باهم ندارند.

زهرا , زمانی که نوجوان بود. پدرش را از دست داد و به همراه مادرش با برادر بزرگترش زندگی میکرد. من از دوران دبیرستان با او او آشنا شدم.

زهرا,دختری سخت سختکوش و مهربان بود و تا آنجایی که میتوانست به اطرافیانش از لحاظ مالی کمک میکرد.حال چند سالی ست که ازدواج کرده. اما اون زهرایی که من میشناختم با زهرای الان خیلی با هم تفاوت دارند. او شور و نشاط اولیه اش را از دست داده. او تبدیل به فردی افسرده شده و با مشکلات زندگیش دست به گریبان است. او تبدیل به شخصی منزوی شده .

اون زهرایی که به خیلیا امید میداد و هیچگاه خنده از لبانش محو نمیشد. حال در غم ها و رنج های خود غوطه ور شده.و از اندیشیدن به مشکلاتش لحظه ای آرام نمی گیرد.

وجودش با هراس آمیخته شده. من در دوران نوجوانی دوست داشتم . شخص محکمی مثل او باشم . اما حالا میبینم چیزی از او باقی نمانده. احساس میکنم, آن شخصیت کلاً تخریب شده.

من نمیدانم چه رنج ها و سختی هایی کشیده . چون چند سالی از احوالش بی اطلاع بودم . ای کاش حواسم بهت بود. زهرا جانم.

یادم میاد , حدواً یکماه پیش بود. منزل مادرم بودم زهرا به من زنگ زد و گفت دوست دارد مرا ببیند . من منزل مادرم بودم. او به منزل مادرم آمد.اما چون منزل مادرم را به خوبی بلد نبود.من خارج از منزل مادرم منتظرش ظدم . تا به همراهش به منزل مادرم برویم.

خیلی وقت بود که او را ندیده بودم. او عینکی به چشم داشت و چادری نیز بر سر داشت. ماسکی قهوه ای رنگ نیز بر صورتش بود.از دیدنش بسیار خوشحال شدم. نمیتوانستم او را در آغوش بگیرم. چون ویروس کرونا این لذت را از من گرفته بود.

باهم سلام و احوالپرسی کردیم . دو فرزندش همراهش نبودند. زمانی که قصد داشتیم سوار آسانسور شویم. او دو دل بود. به او گفتم:” چیزی شده؟”

زهرا:” نمیشه از پله ها بریم . من از آسانسور میترسم.”

گفتم:” چرا آخه. مگه آسانسور هم ترس داره . یه حرفی میزنی.”

زهرا:” من اصلاًسوار آسانسور نمیشم . چون اگر یهو برقا بره و ما در آسانسور گیر کنیم. میدونی چه اتفاقی میافته؟من همیشه موقع سوار شدن آسانسور, به این موضوع فکر میکنم. ”

تعجب کرده بودم . زمانی که این حرف را شنیدم.آخه مگه میشه این حرف را از زهرا بشنوم.

گفتم:” عزیزم این ها همه احتماله. نباید به دلت بد راه بدی. ”

دکمه آسانسور را فشردم و وارد آسانسور شدم. اون زهرایی که کل تهران را زیر پا میگذاشت وم از هیچ چیز دلهره ای نداشت. حال از آسانسور میترسه. مادرم , زمانی که زهرا را دید. بسیار خوشحال شد. تمام مدتی که زهرا منزل مادرم بود.از مشکلات و رنج هایش سخن گفت. متوجه شد او در زندگیش بسیار سختی کشیده . رنج ها او را از پا در آورده.

اما یک مساله ی مهم را متوجه شدم و آن هم این بود که او مدام رنج ها و سختی هایش را در ذهنش جسجو میکند.به درد ها و ناراحتی هایش می اندیشد.در کتابی از اسکاول شین میخواندم :” اگر به رنج بیاندیشید, رنج نصیبتان میشود. اگر به درد یا بیماری  بیاندیشید . همان هم نصیبتان خواهد شد.ما له هر چیز بیاندیشیم به همان تبدیل خواهیم شد. حتی اگر به فقر نیز بیاندیشیم . همان نیز نصیب مان خواهد شد.”

به نظر من بزرگترین مشکل زهرا خودش است . ذهنیت هایی که دارد و تلقین هایی که به خود القا میکند . باید خود و ذهنیاتش را تغییر دهد که تا حدودی آرامش نصیبش شود و از رنج رها شود.

او زندانی افکارش است و تا زمانی که خودش نخواهد در دست افکارش به بند کشیده میشود . او در پای افکارش به غل و زنجیر کشیده شده است. او باید از این غل و زنجیر رهایی پیدا کند.

کاش زهرا در مقابل رنج ها و سختی ها ,خود اصلی و اصیلش را از دست نمی داد و فراموش نمی کرد. احساس میکنم , خودش را فراموش کرده و دیگر از آن زهرای قبلی چیزی باقی نمانده . او ذره ذره خودش را از بین برده. کاش به این حقیقت پنهان ,پی ببرد و در راه نجات خود ,قدم بردارد.