از نردبان بالا رفتم و شیشه ها را دستمال کشیده و تمیز کردم. خسته شده بودم .شانه هایم درد میکرد. درد امانم را بریده بود.در آخرین جلسه ای که به پزشک مراجعه کرده بودم . به من هشدار داده بود که نباید زیاد تحرک داشته باشم . چند جلسه ی فیزیوتراپی برای من تجویز کرده بود و من همه ی آنها را انجام داده بودم .

زمانی که دستم را می کشیدم تا وسیله ای بردارم . احساس درد شدیدی در شانه هایم احساس میکردم. اعضای خانواده خواب بودند که من از خانه خارج شدم . هوا ساعت ۶ عصر بود.مینا خانم روی مبلی نشسته بود و ناخن هایش را سوهان میکشید . من از پله های نردبان پایین آمدم . به سوی دستشویی رفتم تا دستانم را بشویم.

صورت خود را در آینه دیدم . حلقه ی قهوه ای دور چشمم را گرفته بود . آبی به صورتم زدم . دستانم را با مایع دستشویی شستم و سپس از دستشویی خارج شدم . مینا خانم در پذیرایی نبود . حدس زدم که داخل آشپزخانه باشد. وارد آشپزخانه شدم و مینا خانم را خطاب قرار دادم و گفتم:” با اجازتون مینا خانم , اگر کاری ندارید من برم.”

مینا خانم رویش را به من کرد و گفت:” زهرا خانم, حالا اینجا روی صندلی بشین یه ذره از این میوه و شیرینی هم بخور . خسته هستی . من هم یه چایی برات میریزم.تا خستگیت در بره.بیا اینجا بشین.”

من گفتم:” نه مینا خانم . من باید زود برم ,هوا داره تاریک میشه.اگر کاری ندارید من برم.”

مینا خانم:” باشه . خب پس یه لحظه صبر کن تا من بیام.”

سپس از آشپزخانه خارج شد و پس از چند دقیقه نزدم برگشت و روبرویم قرار گرفت. اسکناس هایی که در دستش بود را به من داد و گفت:”زهرا خانم. خسته نباشید.راستی دخترم پروین هم هفته ی دیگه خونش را عوض میکنه . میتونی وقتی که به خونه جدید شون نقل مکان کردند. یک روز به دخترم کمک کنی؟”

بااینکه دودل بودم . اما قبول کردم. همسرم ,حسن, تازه بازنشسته شده بود و حقوق بازنشستگی کفاف زندگی مان را نمی داد.

مینا خانم, پاکتی که در دستش بود را به من داد و گفت:” زهرا خانم, این برای شماست.”

گفتم:” ببخشید این چیه؟”

میناخانم:” مبلغ ناقابلی هست. یه هدیه است از طرف من . میدونم دخترت بارداره . ان شاالله که قدمش خیر باشه.”

گفتم:” اما شما از کجا میدونستید؟”

مینا خانم:”حالا چه فرقی میکنه؟ ”

گفتم:” واقعاً نمیدونم چه جوری از شما تشکر کنم. مونده بودم چه جوری میتونم سیسمونی دخترم را جور کنم.”

مینا خانم:” عزیزم این چه حرفیه!حالا بشین که برات یه چایی بریزم تا خستگیت در بره.”

گفتم:” ممنونم اگر اجازه بدید من زودتر برم . که هوا داره تاریک میشه.”

مینا خانم:” باشه . خدا به همرات. ماسک هم یادت نره.”

ماسک را از داخل کیفم برداشتم و آن را به صورتم زدم و از مینا خانم خداحافظی کردم و از منزلش خارج شدم . پله ها را دوتا یکی طی کردم . هوا کاملا تاریک نشده بود . خورشید به رنگ سرخ در آمده بود. از لابلای ساختمان ها حضور خورشید را میدیدم. در خیابان ایستاده بودم تا سوار تاکسی شوم .

اولین تاکسی جلوی پایم ایستاد. من نیز بدون معطلی سوار شدم.راننده رادیو را روشن کرده بود . رادیو تعداد افراد کشته شده بر اثر ویروس کرونا را اعلام میکرد . اصلاًدوست نداشتم, این اخبار را دنبال کنم.پس از چند دقیقه تاکسی نگه داشت و من از ماشین پیاده شدم . مترو خیلی شلوغ بود .

افراد زیادی در کنار یکدیگر راه میرفتند به چهره های افراد نگاه میکردم . تعدادی از افراد ماسک زده بودند و تعدادی نیز بدون ماسک بودند. هرگاه که وارد مترو میشدم . دلهره ی عجیبی داشتم.احساس ضعف میکردم . دوست داشتم زودتر به خانه برسم و دراز بکشم. باران میبارید. صدای رعد و برق به گوش میرید . گام هایم را سریعتر برداشتم . و خود را به دستگاهی که کارت مترو را روی آن قرار میدادیم , رسیدم.

کارت مترو را از داخل کیفم خارج کردم و آن را روی صفحه ی مشکی قرار دادم در باز شد و از کنار دستگاه عبور کردم . پله هایی که سمت را ستم قرار داشت را بالا رفتم . تعداد زیادی از مردم در کنار خط های سبزی که کنار سکو قرار داشت ایستاده بودند . تعداد زیادی از مردم نیز روی صندلی های شان نشسته بودند. چند نفر نیز که نایلون های بزرگ رنگی در دستانشان بود , ایستاده بودند و منتظر قطار مترو بودند. صدای قطار شنیده میشد که به ایستگاه نزدیک میشود. افرادی که روی صندلی های شان نشسته بودند, برخاستند تا خود را به قطار برسانند.

زمانی که قطار به ایستگاه رسید , ایستاد و درهایش باز شد . به محض باز شدن,بسیاری از افراد از داخل قطار خارج شدند. بسیاری از افراد نیز قصد داشتند از گوشه و کنار جعیت وارد قطار شوند. مردم همدیگر را هل میدادند تا زودتر وارد قطار شوند . به هرسختی بود خود را به داخل قطار کشاندم. نای ایستادن نداشتم . دوست داشتم ,جایی برای نشستن پیدا کنم . اما همه نزدیک به هم نشسته بودند. میله ای که بالای سرم بود را گرفتم تا تعادلم را از دست ندهم. گاهی اوقات از فرط خستگی لحظه ای چشمانم را بروی هم قرار میدادم . ناگهان تعادلم را از دست میدادم و سرم بر روی شانه ی مسافری که نزدیک من ایستاده بود, می افتاد. همان لحظه چشمانم را میگشودم و از مسافر معذرت خواهی می کردم. یکی از اشخاصی که روی صندلی نشسته بود از جایش بلند شد و شانه های مرا تکان داد و گفت:”لطفاً ,بیایید شما اینجا بنشینید , من ایستگاه بعد پیاده میشم.”

خیلی خوشحال بودم که میتوانستم بنشینم. شخصی که نزدیک من ایستاده بود , به من خیره شده بود. من لبخندی برلب نشاندم و روی صندلی نشستم. پس از چند لحظه قطار مترو ایستاد و اپراتور از بلند گو گفت :” ایستگاه ولیعصر.”

سپس درها باز شد و پس از چند دقیقه, دوباره درها بسته شد و قطار حرکت کرد. صدای فروشندگان را میشنیدم که اجناس خود را در معرض فروش گذاشته بودند. شخصی که کنار من نشسته بود , زنی میانسال حدوداً پنجاه ساله بود . دور چشمانش چروک های ریزی بود . اما پوست صورتش صاف و شفاف بود.بر عکس من که صورتم را لک ها و چروک پهنای صورتم را پوشانده بود. انگشتانش ظریف و ناخن هایی لاک زده و زیبا داشت. او در حالی که گوشی در دستش بود , به شخصی که آن طرف خط بود, صحبت می کرد و میگفت:” ساناز جون , امروز رفته بودم سالن زیبایی. صورتم را پاکسازی کردم . همه چیزش خوب بود فقط یه ماسکی بود که میگفت از جلبک های دریاییه. وای نمیدونی وقتی که اون را روی صورتم گذاشت , داشتم خفه میشدم.داشت حالم بهم میخورد . بوش رفته بود تو بینیم.بوی میگو و ماهی میداد. بعدش یه فویل روی صورتم گذاشت و بعدش هم یه حوله روی فویل قرار داد و گفت باید یه ربع در همین حال بمونم. اون یه ربع به اندازه ی یه عمر برای من گذشت.داشتم خفه میشدم.بعدش که ماسک را برداشت , چه قدر احساس سبکی کردم.آخر سر هم یه آینه دستم داد و گفت: ببین چه قدر عوض شدی. وای عالی شدی. آخه مگه میشه در همون جلسه ی اول آنقدر آدم عوض بشه. آهان راستی یه کرم دور چشم خریدم چهار میلیون با یه ماسک صورت دو میلیون.”

من دیگر صدایش را نمیشنیدم . فقط میدیدم که لب هایش تکان میخورد.

صدای یک نفر را شنیدم که شانه هایم را تکان میدهد و به من میگوید:”خانم بیدار شید . باید این ایستگاه پیاده بشید.”

من متوجه نشدم کی خوابم برده بود. اپراتور از پشت بلندگو میگفت:” مسافران گرامی! ایستگاه شهرری. این ایستگاه, ایستگاه پایانی میباشد.”