سرزمینِ کتابخانه

سرزمینِ کتابخانه

هوا در سرزمینِ کتابخانه روشن است. عقربه‌های ساعت بر روی ۷:۵۰ دقیقه ایستادند.هوایِ داخلِ کتابخانه گرم و آفتابی است ورنگش سپیدِ صدفی است. مهتابی‌ها، دیوارها و آسمانش نیز سپید است.

اشعه‌های طلاییِ طناز، نازکانه از گوشه‌ی پنجره‌ای که کرکره‌های خاکی‌رنگ بر روی پرده ایستاده است، سایه‌هایی خاکستری را بر زمینِ سنگ‌شده نقاشی کرده‌اند.

سایه‌ام و لباسی که بر تنم است خاکستری است. البته خاکستری که به طوسی می‌زند. اما نقش‌هایی که بر لباسم است، سبز، خاکستری، سفید و آبی است.

بر روی لباسم جغدی به اطرافش با چشمانِ درشتِ سیاه ومژه‌های برافراشته‌اش نگاهِ تیزی می‌کند. او گردنبندی از سنگ‌های آبیِ فیروزه‌ای بر گردن دارد و با چنگال‌های آبی‌اش بر روی شاخه‌ی قهوه‌ایِ درختی نشسته است.

هوایِ گرم در سرزمینِ کتابخانه

در این ساعت از سپیده‌دمِ صبح،  سه نفر در صندلی‌هایی جدا از هم نشسته‌اند. دختری با گیسوانِ مشکیِ بسته‌شده‌اش و پیراهنِ زرشکیِ مخملِ ساده‌اش که به اندازه‌ دو ردیف از نیمکت‌ها از من فاصله دارد، در صندلیِ سفیدش نشسته است. کتاب و دفترها و کوله‌پشتی‌اش بر رویِ نیمکتِ سپید در کنارِ دستانِ سپیدش قرار دارد.

در سمتِ دیگری از کتابخانه که در سمتِ راستم قرار دارد، دختری با کتِ راه راهِ پشمیِ سفید و سیاهش بر صندلی‌اش تکیه داده است. او در حالی‌که انگشتانش را در موهایِ کوتاهش که بر شانه‌هایش افتاده است فرو می‌کند، مشغولِ مطالعه‌ی کتابی است که بر رویِ نیمکتِ سپید قرار دارد وبا چشمانش سطرهای کتاب را دنبال می‌کند.

در قرینه‌‌ی نیمکتش در سمتِ راست، دختری با پیراهنِ سفید وهندزفریِ سپیدِ فرورفته در لاله‌ی گوشش  نشسته است . اوکلماتی را بر کتابی که کنارِ دستش قرار دارد، هایلایت میکند و می‌نویسد.

در این ساعتِ صبح صدایی چشم چرانی نمی‌کند و من در این لحظه از صداها در ساعت‌هایِ شلوغ در امان هستم:

صدایِ غژغژِ کشیده شدنِ صندلی بر زمین،صدایِ ورق زدنِ کتاب، صداهای نخودیِ خنده‌ها، صدایِ خش خشِ بازکردنِ بسته‌های بیسکوییت، صدایِ جیرجیرِ باز و بسته شدنِ درِ قهوه‌ایِ سالنِ مطالعه، صدایِ فش فشِ بالا و پایین کشیدنِ گرکره‌های پرده‌ی آویزان بر پنجره.

و نیز بوهایِ لذیذِ تلخ و شیرینِ نسکافه و یا قهوه و یا بویِ لقمه نان و ساندویچی به مشامم نمی‌رسد. گاهی اوقات این عطرهایِ خوشمزه بر معده‌ام چنگ می‌اندازد و من نیز معده‌ام را با لقمه نان و یا چند تکه بیسکوییت مهمان میکنم تا با معده‌ ومغزی که در آن گرسنگی تکلم نمی‌کند بتوانم با قلم وکتابم گرم بگیرم.

هیاهو در جهانِ کتابخانه

دیروز بعدازظهر که با دو فرزندم به سالنِ مطالعه مراجعه کردم، جایِ سوزن انداختن نبود و من مجبور شدم به سالن مرجع مراجعه کنم. اما در آنجا نتوانستم تمرکزی کافی برای خواندن ونوشتن داشته باشم.

با آنکه درِ اتاق را بسته بودم، اما صداها در مغزم سرک می‌کشیدند:

صدایِ تندِ گام برداشتنِ دخترها و پسرها، صدایِ خندیدن و صحبت کردن‌هایِ ممتد، صدایِ کشیده شدنِ صندلی بر رویِ زمین، صدایِ تق‌تقِ کوبیدنِ چکش بروی میخی بر دیوار.

و همه‌ی آنها همچون میخی در ذهنم فرو رفته بودند ومانندِ این بود که شخصی با چکش بر ذهنم ضربه می‌زند.

گذشته از همه‌ی اینها دو دخترِ پرگو و پرشیطنت که حدس می‌زدم دانشجو باشند در اتاقِ مرجع حضور داشتند که رشته‌ی ذهنم را از همگسسته بودند. آنها با یکدیگر جلسه‌ای به زبانِ انگلیسی ترتیب داده بودند و آن را با ادا و اطوارهای‌شان با صدایِ بلند و خنده‌های‌شان به نمایش گذاشته بودند.

اما با این‌حال من نیز در آن محیطِ پرحرکت، پرجنب‌وجوش و پرهیاهو سعی می‌کردم ذهنم را در سطورِ کتاب متمرکز کنم.

 

 

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *