دل مشغولی‌های فضایِ مجازی

دیالوگ نویسی

گفت:« من برای خودم برنامه‌ای نوشتم، امّا نتونستم بهش پایبند باشم .»

گفتم:« چرا؟»

+:« خب وقتش سراغم نیومد؟»

-:« یعنی تو می‌گی نتونستی زمانی رو به نوشتن اختصاص بدی؟»

+:« آخه مگر میشه؟ تو نفست از جایِ گرم بلند میشه .»

-:« خب اگر برنامه ریزی درستی داشته باشی، مگر میشه نتونی به اون عمل کنی؟»

+:« اتفاقا برنامه ریزیِ من، مو لا درزش نمی‌رفت.»

-:« خب اگر مو لا درزش نمی‌رفت، پس چرا نتوانستی؟

من که این حرفتو درک نمیکنم.

مگر می‌شه برنامه‌ای بچینی، اون جلوی چشمت باشه،

امّا به اون عمل نکنی؟ میشه یه همچین چیزی؟»

+:« بله که میشه! تو که حرف منو درک نمی‌کنی؟

همین جوری یه چیزی برای خودت میگی؟»

-:«میدونی مشکل اصلی تو چیه؟»

+:«من که نمیدونم، اگر تو میدونی به من بگو، شاید ملتفت شدم.»

-:«خب بهت میگم شاید ملتفت بشی.»

+:«بگو که دارم گوش میدم.»

-:« خب تو میگی یه دونه وروجک داری که کلّ وقتت رو وروجکت گرفته.درسته؟»

+:« آره خب دخترم نمیزاره من زمانی برای نوشتن و یا خوندن بزارم.»

-:« امّا بزار بگم اینا یه بهونه است که یه کاری رو نتونی انجام بدی و

دنبالِ یه مقصر بگردی و بعد تقصیر را به گردنِ اون بندازی.»

+:« ای بابا تا وقتی تو جایِ من نیستی، نمیتونی چیزی بگی.»

-:« خب عزیزم من هم مثلِ تو دو تا بچه دارم،

یه پسرم کلاسِ چهارمه، یه پسرم هم پنج سالشه.»

+:«خب شاید اونا شیطنتی ندارن.»:

-:« مگه میشه آخه بچه‌ای شیطنت نداشته باشه. بچّه‌ای که بازیگوشی نکنه مریضه.»

+:«خب بچه های تو بزرگن. دیگه عاقل شدن و شیطنتاشون کاری به کارت نداره.»

مدام سراغِ نوشتن را گرفتن

-:« مگه میشه که شیطنت هاشون کاری به کارم نداشته باشه.

بیشتر وقتا که یه کتابی تو دستم میگیرم و یا اینکه دارم تایپ میکنم، مدام صدام میکنن.

میدونی در طولِ خوندن کتاب و یا نوشتن چندبار نوشتن رو رها میکنم بخاطرِ بچه هام،

بعد دوباره میام سراغِ خوندن و کتاب.»

+:« مثلن چندبار؟»

-:« چند ده بار؟ نمیدونم زیاد در طولِ روز اینکارو انجام میدم.»

+:« خب حالا چی میخوای بگی؟»

-:« میخوام بگم که من هم یه مادرم دل مشغولی های خودمو دارم.

من یه همسرم دل مشغولی های خودمو دارم.

من یه زنِ خانه‌دار م دل مشغولی هایِ خودمو دارم.

من یه زنم دل مشغولی های خودمو دارم .

فکر نکن اونی که داره مینویسه کلا فکرش آزاده که داره مینویسه.»

+:« خب حالا میگی من چه کار کنم؟»

سحرخیزی

-:« الآن من میخوام بهت بگم اشکالِ کارت کجاست؟ صبحا ساعت چند بیدار میشی؟»

+:«خب نمیدونم نُه ده، همین حدودا بیدار میشم.»

-:« خب چرا صبحا زودتر بیدار نمیشی؟»

+:« نمیتونم چون شبا دیر میخوابم.»

-:«چرا شبا دیر میخوابی؟»

+:« خب بخاطرِ بچم دیگه.»

-:« خب عزیزم من هم بخاطرِ دوتا پسرام، شبا دیر میخوابم.»

+:« یعنی منظورت اینه که صبحا زودتر بیدار بشم؟»

-:«آفرین باید زودتر بیدار بشی.»

+:« امّا من نمیتونم. سخته که صبحا زود بیدار بشم.»

-:« تو صبحا اگر زودتر بیدار بشی. چندتا مزیت مهم برات داره.»

+:« چه مزیتایی؟»

-:« صبحا زمانِ بیشتری داری که فکر کنی. صبحا زمانِ بیشتری داری که در آرامش بنویسی.

صبحا بچت خوابه، پس با خیالِ راحت، زمانی رو به خوندن و نوشتن اختصاص میدی.

میتونی تو اون زمانی که بچت خوابه بی‌دغدغه بنویسی.»

+:«امّا سحرخیز بودن سخته. فکر نکنم بتونم سحرخیز باشم.»

-:« میدونم سخته. برای من هم اوایلش سخت بود. چند روز سحرخیز میشدم، دوباره رهاش میکردم.

امّا زمانایی که سحرخیز میشدم، مثل این بود که از روزم جلوتر بودم.

بنابراین تصمیم گرفتم به هر سختی که هست،

سحرخیزی را جز برنامه اصلیم بدونم و حتما بهش عمل کنم. باید سحرخیزی جزیی از عادتت بشه.»

+:« خب یعنی من سحرخیز بشم، مشکلم حل میشه دیگه.»

-:«نه»

+:«چی نه؟»

-:« آره عزیزم نه. حالا بهت میگم چرا.

چون بخاطر این موضوع هرچی که در سحرخیزی به دستش آوردی، همه رو از دست میدی.»

سرک کشیدن در فضایِ مجازی

+:« اون چی هست که من حتی با سحرخیز بودنم باز از دستش میدم.»

-:« تو زیاد در طولِ روز در گوشیت سرک میکشی.

من مطمئنم اگه سحرخیز هم بشی باز وقتی اون گوشی دمِ دستت باشه، به ضررت خواهد بود.»

+:«خب نیازش دارم که دمِ دستمه.»

-:« نه  گاهی اوقات هم بهش نیاز نداری. امّا مدام چسبیدی بهش.»

+:« خب بعضی اوقات حوصلم سر میره

یا مثلن به یکی از دوستام میخوام پیام بدم و یا اینکه میخوام پست های دوستامو ببینم.»

-:« خب من فکر میکنم تو بیش از حد در مجازی سرک میکشی.

اگر تو اون زمانهایی که تو گوشی سرک میکشی، بنویسی،

نمیتونی بگی که من نمیتونم به برنامه ام برسم.»

ارتباط با دنیایِ مجازی

+:« خب یعنی میگی من کلا ارتباطمو با دنیای مجازی قطع کنم؟»

-:« من هیچوقت همچین چیزی نگفتم. تو از حرفای من اینو برداشت کردی؟»

+:« خب خودت داری میگی با گوشی زمانمو به هدر میدم. خب منظورت همین میشه.»

-:« نه منظورم این نیست. من میگم به جای این سرک  کشیدن تو گوشیت، از وقتت استفاده کن.

مثلن اگر هرروز،۱۵ یا ۲۰ بار تو گوشی سرک میکشیدی، امروز ده بار این کارو بکن.

یه کاری کن که در یه ساعتِ خاص گوشی رو تو دستت بگیری و در دنیایِ مجازی باشی.

یه ذره به زمانهایی که در مجازی سرک میکشی فکر کن.

ببین چقدر در طولِ روز بی هدف در گوشیت سرک میکشی!

یه چیزی رو هم یادت نره و اون هم اینه که یه ساعاتهایی در روز آفلاین باشی،

گوشیتو خاموش کنی و یا از دسترست دور باشه.

مثلا زمانی که داری مینویسی و یا روی کارت وقت میزاری،

گوشی رو جایی بزاری که ازت دور باشه. چون گوشی حواستو پرت میکنه.

فضایِ مجازی بیقرارت میکنه. حتی باعث میشه اون چیزایی که یاد گرفتی فراموش کنی. »

+:« با اینکه سخته که گوشی رو از خودم دور کنم، امّا اینکارو میکنم.

راستش که حالا فکرشو میکنم، میبینم به این گوشی خیلی عادت کردم.

باید سعی کنم از این وابستگی در بیام. خب پس دیگه حل شد مشکلم؟»

-:« نه بطورِ کامل.»

+:« یعنی چه که نه بطور کامل؟»

-:« فعلا تو به این دوتا عمل کن که از واجباته.»

+:«خب بعدیاش چیه؟»

تقسیم بندی وظایفِ روزانه

-:« باید روی وقتت حساس باشی. روی کاری که انجام میدی. از رسیدگی به بچت، غذا دادن بهش،

تفریحاتش و تفریحاتت. از همه شون باید لیست تهیه کنی.باید حتی برای کاری که میخوای انجامش بدی یه زمانی تعیین کنی و به خودت بگی در طیِ اون زمان کارتو تمومش میکنی و بعد میری سراغِ نوشتن. تو از هر زمانی میتونی برای نوشتن اختصاص بدی.

زمانی که بچت داره با اسباب بازیاش بازی میکنه و یا برنامه کودک نگاه میکنه، تو اون زمانا بنویس. خب بچه های منم بیدار شدن، من باید برم کنارِ صدرا، چون داره گریه میکنه.»

+:«خب باشه. دستت درد نکنه. سعی میکنم به هرچیزی که گفتی عمل کنم.»

-:« خب باشه. فقط مراقبِ زمان هات و خودت باش.»

خدانگهدار.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *