داستانک: سرگردان

دختری سیگاری برگوشه‌ی لبش نشانده بود، پکی به آن می‌زد، سرِ سرخ شده‌ی سیگار در هوای اطرافش در دودی خاکستری غوطه می‌خورد و سپس رنگِ سرخ شده، جایش را به خاکستری می‌داد.

او بر گوشه‌ی نیمکت نشسته بود و عبورِ سردِ رهگذران را از زیر چشمانِ سیاه شده‌اش می‌دید.

برخی از رهگذران که از کنارش عبور می‌کردند، زیر چشمی به او نگاهی می‌کردند و از نگاهش می‌گریختند.

باد، شلاقِ سردی را بر صورتش می‌نواخت و از او دور می‌شد. صدای هوهویش در لابلای شاخ و برگِ درختان به گوش می‌رسید.

او در اندیشه‌ای گذران از روی نیمکتِ سیمانیِ سرد برخاست تا به سویِ خانه‌اش حرکت کند.

صدای جیغ و دادِ گرمِ شادی‌های کودکانه را می‌شنید که در مغزش سرک می‌کشیدند.

گویی پایِ رفتن نداشت.

نمیدانست برود یا بماند .

در سرش اندیشه‌ای متبسم،هیاهو میکرد تا در تلألؤآغوشِ دستانی، سردیِ دستانش گرم شود .

بر شانه‌ای، گرم تکیه کند.

امّا اینها خیالی بیش نبودند .

میدانست کسی نیست که او را در آغوشِ دستانِ گرمش بفشارد .

از کنار خنده‌های سردِ رهگذران عبور کرد و خود را به باجه تلفنی رساند.

می‌خواست بداند حالِ مادرش چگونه است؟

دستش را بر رویِ شماره گیرِ تلفن قرار داد، امّا منصرف شد، اگر این بار ناپدری‌اش ، گوشی را بردارد و فحشی را نثارش کند،چه؟

دفعه‌ی قبل که تماس گرفته بود، صدایِ هیاهوی فغانِ مادرش را در زیرِ باد کُتکی می‌شنید.

دستش را از روی شماره گیرِ تلفن برداشت و منصرف شد.

تصمیم گرفت به همان خانه‌ای که ناپدری‌اش او را به آنجا سپرده بود، برود.

او باید در قبالِ پشیزی، کارِ نظافت را انجام می‌داد تا میتوانست روز را بگذراند و زنده بماند .

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *