داستان:آمیز نصرالله و بی‌بی صدیقه

زنها در حالی‌که چارقدی برکمر بسته بودند . روسری قهوه‌ای یا مشکی برسرداشتند ،گوشه‌ای از آن را بر بالای ِسرِ خود گره زده بودند،از دوردست‌ها به چشم می‌خوردند.

بی‌بی سکینه  لبخند شیرینی برلب نشانده بود و موهایی حنایی‌اش را با شانه‌های دندانه‌دارِ چوبی شانه می‌زد.او باچشم‌های چروکیده و خندانش به صدای قُدقُدهای مرغان در حیاطِ خانه‌اش گوش فرا میداد.

همیشه روزهای جمعه نوه‌اش گلنار به همراه مادرش به دیدن بی‌بی سکینه می‌آمدند.

گلنار با گیسوان مشکیِ رقصانش در مزرعه‌های شالیزاردر پیِ پروانگان و سنجاقک‌ها می‌دوید.باد در میان شاخه‌های درختان سرک میکشیدو شاخ و برگِ درختان را تکان می‌داد.صدایِ شُرشُرِ جویبار نیز از گوشه و کنارِ شالیزار به‌گوش می‌رسید.

اطرافِ خانه و حیاطِ بی‌بی سکینه با شاخه‌های نازک درهم‌فرورفته احاطه شده بود. درحیاطِ‌شان چوبی بود که به‌نظر میرسد با تنه‌هایی از درختانِ چوبِ‌گردو ساخته شده است.

چنددرختِ‌نارنج زینت‌بخشِ حیاط بود. درفصلِ پاییز عطرِ نارنج‌های تازه به مشام میرسید.بی‌بی سکینه عادت داشت در خورشت‌هایی که تهیه میکرد،مقداری از آبِ نارنجِ تازه را در غذا بچکاند.

غذاهایش در روستا،زبانزد عام و خاص بود. وقتی هنوز از کمردرد و پادرد شکایتی نداشت،افرادِ ده او را به مراسم‌شان دعوت می‌کردند،تا غذایِ مراسم‌شان را تدارک ببیند.

آمیزنصرالله گرچه راضی نبود و همیشه این کلام نقل زبانش بود:”خانوم آخر از پا می‌افتی،اون‌موقع میخوام ببینم کی میاد حالی ازت بپرسه؟

چرا آنقدر کار میکنی؟تو دیگه باید استراحت کنی.”

و بی‌بی سکینه در جوابش این جملات را ادا می‌کرد:”آمیرزا چه اشکالی داره که من تا موقعی که سرِپا هستم بهشون کمک کنم.درضمن روم نمیشه بهشون جوابِ رد بدم.”

آمیزنصرالله:”چرا روت نمیشه؟حداقل نمیزاری من هم بهشون جواب بدم.یکبار که جواب رد بدی،دیگه پاپیچت نمیشن.”

اما بی‌بی سکینه همیشه حرفِ خود را برکُرسی می‌نشاند.

صدایِ ویژویژِ درِچوبی شنیده می‌شد.بی‌بی سکینه گویی قنددردلش آب شد.یکی از دستانش را برروی زانوانش و دستِ دیگرش را بر دیوارِ سپیدِ کاه‌گلی قرار داد. شانه‌ی چوبی را برلب طاقچه تکیه داد .نگاهی در آینه‌ی بیضی شکل و تاری که بردیوار آویزان بود کرد،موهایش را نیز مرتب کرد و در آستانه‌ی ایوان ایستاد.صدای تق‌تقِ پله‌های چوبی نوازشگرِ روحش بود.

وقتی آمیزنصرالله خودرا به بالای پله‌ها رساند،نفس‌نفس می‌زد.گویی زانوانش یارای ایستادن نداشت.او خود را به آمیرزا رساند و زنبیلِ حصیری را از دستش گرفت.

آمیرزا:”لطفا یه چیکه آب بهم بده،گلوم خشک شد.”

بی‌بی صدیقه هراسان به سمتِ آشپزخانه رفت .او در حالی‌که لیوان آبی در دستش بود، مقداری از آن نیز از  لبه‎های لیوان سرریز شده بود و بروی زمین چکه‌چکه می‌کرد،آن را به دست آمیز نصرالله داد.

سپس بی‌بی سکینه به محتوایِ داخلِ زنبیلِ حصیری چشم دوخت. اما متوجه‌شد جز دو عدد ماهی و یک شیشه ربِ انار چیز دیگری درداخلش نیست.

بی‌بی سکینه درحالی‌که ابروانش درهم رفته بود و لبخند از گوشه‌ی لبانش محو شده‌بود،آمیزنصرالله را خطاب قرار داد و گفت:”آمیزنصرالله آخه این چیه گرفتی؟”

آمیزنصرالله:”میدونم اون چیزی رو که گفتی باید می‌خریدم. اما تو که میدونی امسال چقدر پولِ کارگر دادیم از فروشِ برنج هم که چیزی آنچنانی عایدمون نشد.تقی‌خان هم امسال برنج را از ما خیلی ارزون خرید ،اما حالا داره به ملت خیلی گرون می‌فروشه. من که از قیمت و بازار چیزی سر درنمیاوردم. چقدر به همین پسر عزیز دُردونت گفتم به تقی‌خان نفروشه. اما ازبس تو اون قهوه‌خونه کوفتی رفت و اومد تا آخر همین تقی‌خان شستشوی مغزیش داد.آخرشم پسر سادت به یه قیمتِ خیلی پایین برنجا رو فروخت. تازشم همایون پسرعزیزدُردونت فکر میکرد بُرد کرده.حالا هم اون تقیِ بی‌انصاف داره به ریشِ ما میخنده.”

بی‌بی سکینه:”خب حالا اون عروسک رو برای گلنار میخریدی؟مگه پول دیگه نداشتی؟”

آمیزنصرالله:”خانوم جان. توچرا مرغت یه پاداره؟ خب بابا جونش براش میخره دیگه.پولِ کمی این ماه عایدی داریم.نمیدونی آخه بازار چه خبره غلغله‌ست.نمیشه اصلا سمتِ چیزی رفت. ازبس وسایلا گرونه.خب حالاهرسال،هدیه میخریدیم،اما امسال نمیتونیم.مگه اجباره. بعدشم فکر نکنم از ما توقعی داشته باشن.:

بی‌بی سکینه:” من میگم مگه از ما توقعی دارند؟من به گلنار قول داده بودم که براش بخرم.خودت که میدونی همایون کاروکسبیش کساد شده؟ما باید دستشون رو بگیریم.”

آمیرزا:”آخه خانم ما از کجا آوردیم که بهش کمک کنیم؟به‌جای اینکه اون دستِ ما رو بگیره،ما باید دستشو بگیریم؟توروخدا خانوم دست از این اخلاقت بردار.”

بی‌بی سکینه:”تو خودت میگی وضع بازار خرابه.خب پس تقصیرِ پسرم چیه؟”

آمیرزا:”آنقدر از پسرت طرفداری نکن.این همایون.لااله الاالله.اون تا لنگِ ظهر می‌خوابه.خودت نمیدونی یاسمن چقدر از دست این همایون گله می‌کنه؟”

بی‌بی سکینه:”خب پسرم پاش درد میکنه. خسته میشه.حق داره.”

آمیرزا:”ای بابا خانوم،بسه دیگه چقدر ازش طرفداری میکنی. اگر اون دفعه با دوستاش شکار نمیرفت و از اون درخت بالا نمیرفت و آخرش از اون درخت نمی‌اُفتاد.پادرد نمی‌گرفت. آخه بگو پسر تو که عُرضه‌ی بالا رفتن از درخت رو نداری. خیلی اشتباه میکنی که ازش بالا میری.”

بی‌بی سکینه:”خب حالا ولش کن،بعدا درموردش صحبت میکنیم،یاسمن و گلنار دارن از پله‌ها میان بالا،آفرین تا موقعی که من غذا رو حاضر کنم تا مغازه‌ها بسته نشده.برو اون عروسک رو برای گلنار بخر و بیار. همایون رو ول کن. بخاطر گلنار فقط.”

آمیرزا:”تو مرغت یه پاداره؟”

بی‌بی سکینه:”حالا بعدش خدا بزرگه.”

آمیرزا:”اصلا من نمیرم. خسته شدم. پام درد می‌کنه. برم تو اتاق استراحت کنم.”

بی‌بی سکینه:”برو یه‌ذره استراحت کن. اما بعدش صدات میکنم برو عروسک رو بخر. به همایون هم میگم کیک بخره بیاره.حالابرو زود استراحت کن.”

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *