دخترک فال فروش در حالی که در یک دستش فال وگل و در دست دیگرش آدامس بود با چشمانی مشکی درشت آبدارش به چهره ی عابرانی که از کنارش با سردی عبور میکردند چشم دوخته بود و با چشمان ملتمس و معصومانه اش میگفت:”آقا آدامس بدم,خانوم فال بدم.”

پسری حدود ۱۴ یا ۱۵ ساله با موهای مشکی براق و چشمانی

سرکش سمت دخترک آمد و در حالی که خنده ی نیشداری میکرد او را خطاب قرار داد و گفت:”آهای دختر چرا هرروز گل,آدامس و فال دستت میگیری,میخوای بفروشی؟اصلا کسی ازت میخره؟

چرا آن قدر خودت را خسته میکنی؟ اگر جلوی رستوران بری و لباس عرروسک ها را بپوشی  یا دلقک بشی به نظرم خیلی بهتره؟”

سپس خنده ی مستانه ای سر داد و از او دور شد.

دخترک دور شدن پسرک را می دید که از او دور شده و به چند تن از دوستانش  که کنار مغازه ی کفش فروشی ایستاده بودند

نزدیک شد و سپس یکی از آن ها را خطاب قرار داد و گفت:”آتیش داری ؟”

یکی از آنها فندکی را از جیبش در آورد و به او داد.پسرک نیز  سیگاری از داخل جیبش برداشت و آن را روشن کرد.او سیگار را گوشه ی لبش گذاشت و پکی به آن می زد.همان لحظه مردی که اندام ورزیده, صورتی استخوانی و لباسی اتو کشیده بر تن  داشت

به پسرک نزدیک شد سیگار را از گوشه ی لب پسرک قاپید و گفت:”تو دوباره با اینا خلوت کردی؟ من تو را گذاشتم مواظب مغازه باشی یا این کار ها رو انجام بدی؟خب اگر کسی بیاد داخل مغازه,تو اصلا متوجه میشی؟ من به خاطر داییت تو را اینجا استخدام کردم به فکر خودت نیستی به فکر خواهر و مادرمریضت که چشمشون به دست های توست فکر کن.” پسرک سرش را به زیر انداخته بود و هیچ نمی گفت.

مرد  خطاب به دوستان پسرک گفت:”چرا معطلید هر چه زودتر از اینجا برید.هیچوقت هم اینجا پیداتون نشه.”

دخترک چشمان درشت تبدارش را به آن ها دوخته بود. پسرک زیر چشمی به دخترک نگاه می کرد که آن ها را به نظاره ایستاده.وقتی مرد از پسرک چند قدمی او دور شد پسرک روبه دخترک کرد و گفت:”چیه آدم ندیدی؟” آن مرد صدایش را بلند کرد و گفت:”چرا معطلی؟میخوای بیکار بشی یا میای مشتری ها را راه میندازی؟”

پسرک چشمان تحقیر آمیزش را از دخترک بر گرفت و وارد مغازه کفش فروشی شد.دخترک به ابرهای سرگردان و آبی که در آسمان حرکت آهسته ای داشتند چشم لحظه ها چشم دوخت وسوزش سرما را بر روی صورت بلوریش حس می کرد صورت و انگشتان دستش به سرخی گراییده بود. او به خود می لرزید .کفش هایش دهان باز کرده بود و موزاییک های کف خیابان را لمس می کرد .او جز چند ورق فال و دوشاخه گل چیز دیگری نفروخته بود.او به چهره ی دخترکی که دستان پدرش را گرفته بود نگاه میکرد.دخترک پالتوی شنلی صورتی,دستکش و کلاه زیبایی برسر داشت.آن ها نزدیک دخترک فال فروش ایستاده بودند.دخترک گفت:”بابایی,آجیل یادت نره.”

پدر دخترک گفت:”خوب شد گفتی.یادم رفته بود.خب حالا یه لحظه اینجا صبر کن . تا من برم داخل مغازه و بیام.”

دخترک روبروی دخترک فال فروش ایستاده بود .پدرش از او دور شده و وارد مغازه شد.دخترک چشمش به دخترک فال فروش افتاد و او را ورانداز کرد تا اینکه نگاهش به کفش های دخترک میخکوب شد.دخترک فال فروش متوجه نگاهش شد و سعی کردکه کفش های پاره را از دید دخترک دور کند .به همین خاطر یک پایش را پشت پای دیگر قرار داد تا آن را پنهان کند.

دخترک به او نزدیک شد و گفت:”هوا سرده تو سردت نمیشه.این لباسی که برتن داری نازکه.”

دخترک فال فروش چشمان معصومش را به او دوخته بود.ناگهان پدر دخترک به آن ها نزدیک شد و گفت:”دخترم این جا چه کار میکنی؟بیا زود بریم.”دخترک لبخندی به دخترک فال فروش زد و از او دور شد .دخترک فال فروش متوجه مکالمه ی دخترک با پدرش شد می گفت:” بابایی اون دختره کفشش پاره بود. میشه براش یه کفش بخریم.”

پدرش گفت:”نه دخترم نمیشه.اگر این جوری باشه من باید به همه ی گداهای این شهر کمک کنم.”

دخترک فال فروش سرخی خورشید را می دید که در حال غروب کردن بود. ابرها اطرافش را احاطه کرده بودند.او گاهی با خود می اندیشید کاش هیچگاه به این دنیای رازآلود و خشن پا

 نمی گذاشت. او گریستن پرسوز و گداز ابرها را می شنید که اشک های خود را بر روی سر عابران فرو می ریختند شاید به حال لو می گریستند. یکی از عابران دخترک را خطاب قرار داد و گفت:”آهای دختر .چرا یه گوشه وایسادی.زود برو خونتون مگه نمی یبنی بارون میاد.”دخترک  سردی قطرات اشک ابرها را بر روی صورتش احساس میکرد. دستان و پاهایش یخ زده بود.

روز بعد در روزنامه چاپ شد دخترکی در حالی که لبخندی برلب داشت در گوشه ای از خیابان با دستان و صورتی سرخ از این جهان دم فرو بسته بود.آری آلام و درد های دخترک فال فروش به پایان رسیده بود.کسی چه میداند در آن لحظه به دخترک فال فروش چه گذشته بود شاید در نهایت سرما و خشنی از یک چیز خوشحال بود و می خندید. او در اوج درد می خندید.