روزنوشت:اشکِ‌مرگ،اشک‌ِتولد

“تولد”

حدود دو روزِ پیش ساعت دو یا سه بعدازظهر خواهرم با من تماس گرفت و خبر بدنیا آمدنِ بچه‌ی خواهرم را اطلاع داد.تازه از خواب بیدار شده بودم و گیج بودم.نمیدانم آن لحظه چه احساسی داشتم. شب گذشته پادرد شدیدی داشتم . باید آن‌روز به باشگاه می‌رفتم،اما نتوانستم.احساس ضعف و بیحالی داشتم،بدنم کرخت و سست گشته بود. نمیتوانستم چشمانم را باز نگه‌دارم. بنابراین پس از اینکه صبحگاه دو ساعت از خواب بیدار شدم. دوباره خوابیدم. تا اینکه با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم . به سختی میتوانستم درخانه راه بروم.تاغروب این حس همراهم بود.

حدود دو ساعت از تماس خواهرم گذشته بود.سرانجام خواهرِکوچکترم ، مهدیه با من تماس گرفت. نمیدانست که آیا من از موضوع فارغ شدنِ خواهرم اطلاع دارم یا نه؟ اما من به او گفتم:” از آن اطلاع دارم.” . سپس خواهرم عکسِ فرزند خواهرم که به تازگی بدنیا آمده‌بود را برایم ارسال کرد. زمانی که عکس را دانلود کردم. حس دلنشینی تمام وجودم را فراگرفت. فرزندی که از بطن وجودت بدنیا آمده باشد. نُه ماه آن را حمل کردی و روز شماری میکنی تو او را در مقابلت ببینی.سرخوشی تمام وجودت را فرامی‌گیرد. با او اشک می‌ریزی. با او لبخند می‌زنی و بااو می‌خندی.دنیا می‌گذرد و تو نیز با آن میگذری. طنین تک‌تکِ ثانیه‌ها را می‌شنوی.دستان ظریف و کوچکش را در دستانت میگیری.

فرزند خواهرم صورتی گرد و سفید داشت.زمانی که به چشمانِ یک نوزاد می‌نگرم، چیزی جز عشق و زندگی نمی‌بینم. از داخلِ قاب گوشی طناز و زیبا بود.یه نفر به من گفت:”بچه‌ها زمانی که به دنیا می‌آیند شبیه یکدیگر هستند. اما به نظرِ من اینگونه نیست.”

از همان لحظه که کودک متولد میشود. نظرات درمورد چهره‌اش آغاز می‌شود.:”نگاه کن چشماش شبیه باباشه،بینیش شبیه مامانشه. “خنده‌ام میگیرد. حتی در آن لحظه شاید بگویند:” چانه‌اش شبیه مادربزرگ یا پدربزرگ مادری یا پدری است.”

اما هرچه باشد شادی را برای خانواده به ارمغان می‌آورد. دوست داشتم از داخل قاب‌شیشه ای تلفن همراه میتوانستم بوسه‌ای بر گونه‌هایش بنوازم. راهِ‌مان دور است و نمیتوانم به دیدنش بروم،زیرا در این شرایطی که محدودیت است ،کسی نیز حقِ عبور و مرور و یا مسافرت به شهری دوردست را ندارد.

برق شادی در چشمانم می‌درخشید. گوشی تلفن را برمی‌دارم. دستم را روی صفحه ی لمسی گوشی فشار می‌دهم و سپس با مادرم تماس می‌گیرم.. صدای شادِ مادرم،از آن‌سویِ تلفن به‌گوشم می رسید.با مادرم که در بیمارستان درکنار خواهرم بود،صحبت کردم و سپس به خواهرم نیز تولد دخترش را تبریک گفتم. از صدای خسته‌ی خواهرم آشکار بود ، ساعات سختی را پشتِ سر گذاشته‌است.

صدای خفیف نوزادش به گوش می‌رسید. او از نخوابیدن فرزندی که چند ساعت از تولدش بیشتر نگذشته بود ،گلایه داشت. یادِ تولد پسربزرگم علی‌اصغر افتادم که با گریه‌هایش اتاق را برسر خود گذاشته بود. دوست داشتم،او نیز پلک هایش را برویِ‌هم قرار دهد تا من بتوانم لحظه‌ای استراحت کنم. خستگی تمام وجودم را فراگرفته‌بود. حالِ خواهرم را درک می‌کردم. اما او چاره‌ای نداشت،تا زمانیکه دخترش بیدار بود،او نیز نمیتوانست با فراغ بال پلک‌هایش را برروی‌هم قرار دهد و بخوابد.

****************************************************************************************

“مرگ”

خورشید در وسطِ آسمان می‌‎درخسید.صدای نوحه‌ی تلخ و غمگینِ مداح به‌گوش می‌رسید. نزدیکانِ متوفی برروی صندلی‌ها نشسته بودند و ناله و زاری می‌کردند.حلما گوشه‌ی مانتوی مشکی‌ام را در دستانش گرفته‌بود. عده ای چادرِ و عده‌ای نیز مانتویی مشکی برتن داشتند. شخصی که کنارم ایستاده‌بود .مانتو و شالی مشکی برتن داشت. پسری پنج یا شش ساله دستانش را گرفته‌بود که آرام و قرار نداشت و دور مادرش می‌چرخید و مادرش گاهی باتشر او را وادار می‌کرد که حرکت نکند و همان جا بی‌حرکت بایستد.اما او لحظه‌ای می‌ایستاد،اما دوباره به‌کارش ادامه می‌داد.ماسک بزرگی بر صورت پسرک بود که مدام از صورتش کنار می‌رفت. مادرش کیفی که بررویِ دوشش بود را باز کرد و یک بسته کیک از داخل آن خارج‌کرد .

زمانی‌که پسرش بسته‌ی کیک را در دستانِ مادرش دید، برقِ‌شادی در چشمانش جلوه‌گر شد.

مادرش ، در حالی‌که بسته‌ی کیک را باز می‌کرد مرا خطاب قرار داد و گفت:” میدونی چیه ؟زنعمو زهرا خیلی آدم خوبی بود. هیچگاه خنده از لبانش محو نمی‌شد. اما در این دوسه‌ماه که گرفتار سرطان شده‌بود. امیدش را از دست داده‌بود.درست بیست روز پیش من و همسرم به دیدنش رفتیم. اما او درمیان خنده‌هایش مدام از ترس و ناامیدی‌هایش سخن میگفت.از اینکه هربار شیمی‌درمانی می‌شد و زمانی‌که دکترها به سمتش می‌آمدند،می‌ترسید.”. سپس ادامه داد:”همسرم محسن به او گفته‌بود:زنعمو نباید بترسی چیزی نیست.باید امید داشته باشی. نگاه کن زهره زنداییش شش هفت ساله درگیر سرطانه. اما امیدش را از دست نداده و با سرطان زندگی می‌کنه و کارهاشو انجام میده و حتی از پسرِ مریضش که مبتلا به عقب‌ماندگی ذهنی است،نیز مراقبت می‌کند.اما او مدام از ترس و ناامیدی‌اش صحبت میگفت و می‌گفت محسن جان من میدونم حالم خوب نمیشه.”سپس به صحبت‌هایش ادامه داد:” اما خب پیمونه‌اش پرشده‌بود. اما ناامیدی او را ازپادرآورد. چون خیلی ناامید شده بود و روحیه‌اش را از دست داده‌بود.دیگه از اون زنعمو زهرایی که همیشه می‌خندید. خبری نبود.”

یه ضرب‌المثل هست که میگه ترس برادرِ مرگه. اما به نظرم قبل از اینکه مرگ از پا دَرِش بیاره،احساسات منفیِ خودش ،ناامیدی و ترس او را نابودکرد.

ناامیدی

ترس

ترس و ناامیدی.

درست یکماهِ پیش نیز پسرداییم را براثر کرونا از دست دادم. او همسنِ من بود.او بیست روز در بیمارستان بستری بود.هرگاه یادِ پسرداییم میافتم،چیزی جز مهربانی و خوشرویی در ذهنم نیست. اما دز زمانی که در بیمارستان بستری بود و به‌گفته‌یِ همسرِمهربانش که بربالینش ایستاده‌بود و به او دلداری می‌داد که بزودی حالش مساعد خواهدشد و با یگدیگر به مسافرت خواهند رفت.اما او امیدش را از دست داده‌بود و از مرگ صحبت می‌کرد و می‌گفت”من میدونم خوب نمیشم.”

ما هرانرژی که به کائنات بفرستیم،همان را نیز دریافت خواهیم‌کرد. زمانی که به مرگ بیاندیشیم،آن را به خود نزدیک می‌کنیم. اما زمانی که به اُمید،شادی می‌اندیشیم،همان را نیز دریافت خواهیم‌کرد.

**********************************************************************************************

گاهی یک مسأله را به‌قدری در ذهن‌مان واکاوی میکنیم که تبدیل به دغدغه‌ی ذهنی‎مان می‌شود.ترس حقیقت دارد،ما باید قبل از آنکه بتوانیم بر ترس غلبه کنیم ،وجود آن را درک کنیم. امید نقطه ای است برای پیروزی.تردید تنها باعث بزرگ‌تر شدن ترس می‌شود.اغلب نبود اعتمادبه‌نفس، به‌خاطر حافظه‌ی مدیریت نشده ایجادمی‌شود.

در ذهن همگی انسان‌ها یک راوی وجود دارد و ما به‌هرچیزی که بیاندیشیم،راوی همان را انتخاب می‌کند و به آن وسعت می‌بخشد و سپس آن مسأله تبدیل به حقیقت وجودی‌مان خواهدشد.

اگر موقعیتی ناخوشایند را در ذهن و قلبِ‌مان حفظ کنیم،آن موقعیت‌ها هیچگاه مارا رها نمی‌کنند و حافظه به‌آن دامن می‌زند و به‌گونه‌ای می‌شود که حتی در زمان خواب ،آخرین موضوعی که به‌آن می‌اندیشیم، آن موقعیت ناخوشایند است.

زمانی که افکار مثبت را در ذهن‌مان مرور می‌کنیم،بالطبع جسم‌مان نیز عملکردی مثبت خواهدداشت.

افکار منفی خود را باید قبل از اینکه تبدیل به هیولاهای ذهنی شود،نابود کنیم.هرفکر منفی درصورتی که با یادآوری مکرر بارورشود،می‌تواند تبدیل به هیولاهای ذهنی واقعی شود و اعتماد به‌نفس را از بین‌ببرد.

ذهن ما تمایل دارد موارد ناخوشایند را فراموش کند.اگر خودمان همکاری نکنیم،عوامل ناخوشایند به‌تدریج کمرنگ می‌شوند و راوی بانک حافظه‌تان به کلی حذف‌خواهدشد.مااگر از یادآوری موارد ناخوشایند امتناع کنیم،به‌راحتی می‌توانیم آن‌ها را به‌دست فراموشی بسپاریم.

سخن آخر:درمقابلِ هرغم ، شادی ، درمقابل هر مرگ ، تولدی و در مقابل هرتولدی مرگی‌ست.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *