روزنوشت:سردرگمی

وقتی کتاب تا میتوانی بنویس که نویسنده‌ی آن “ناتالی گلدبرگ” است را مطالعه میکردم،نگاهم متوجه یک جمله شد:” ذهن عبارتی است که ما بیشتر اوقات به ماندن در سرسرای آن قناعت میکنیم.”

به نظرم در هر جمله ای بسیاری از نکات و رازها پنهان است. به‌راستی ما چقدر در این سرسرا توقف میکنیم و به آن اطلاعاتی که داریم بسنده میکنیم.بسیاری از انسان ها تصور میکنند اطلاعاتی که در ذهن شان است ،کافیست و در پی توسعه ی آن نیستند.

آیا من هم اینگونه هستم؟

وقتی درخود فرو میرم. به این نکته میرسم ،من هم تاچندین سال درگیر روزمریات زندگ بودیم. احساس کمبود در وجودم داشتم. احساس میکردم یک موجود ناقص هستم. دلیلیش را هم نمیدانستم. این مسأله برای من تبدیل به یک معما شده بود.

من احساس خوبی نسبت به خود و یا زندگی نداشتم و هرچه فکر میکردم به یچ نتیجه ای نمیرسیدم. اما از زمانی که وارد حیطه‌ی نویسندگی شدم. آن احساس گم‌گشتگی و سرگردانی از وجودم رخت بربست.دلیل اصلی بی‌هدف بودنم بود. در این چندسال رؤیایی نداشتم که مختص به خودم باشد.درک درستی از آرزو و هدف نداشتم. اما حال که وارد این حیطه شدم،حس خوشایندی دارم و وجودم سرشار از حس رضایتمندی از زندگی است. نوشتن باعث تغییر بسیاری از احساسات در وجودم شد. باعث تغییر بسیاری از باورها و اعتقادها،در ذهنم شدکه من بر درستی آنها سالیان متمادی پافشاری میکردم.

حال اگر شخصی از من سؤال کند:” آیا از خودت راضی هستی؟”

صریح جواب خواهم داد:”بله !درسته،زمانی طولانی سپری شد تا من به‌حقیقت وجودی خود و زندگی پی ببرم و زمان های زیادی را به هدر دادم تا به این نکته دست یابم. اما با این حال از خود خشنود هستم و روز به روز سعی میکنم تا به هدفم و خودِواقعی نزدیکتر شوم.”

زمانی که صبح‌ها چشمانم را باز میکنم و قلمی در دستم میگیرم و مینویسم و یا مشغول خواندن کتاب میشوم،لحظاتی که بدین‌گونه سپری میشوند،لذت میبرم.روزهایم یکنواخت نیستند،کتابها و نوشته‌هایم را روزم را زیبا میسازند. من با کتابی که میخوانم تجربه‌اندوزی می‌کنم.هر کتابی دیدِمرا نسبت به جهان و حتی خویشتنم وسعت می‌بخشد.”

زمانی که مشغول خواندن کتابی داستانی میشوم،همانند سفری است که در تاروپود هر برگه از کتاب،با شخصیت ها هم‌کلامم میشوم. با آنها اشک میریزم. با آنها ترس را تجربه میکنم و گاهی با آنها میخندم.در همه ی لحظات با آنها همراه می‌شوم.

روزی که نمینویسم یا کتابی را مطالعه نمیکنم،آن روز حس خوبی ندارم.احساسِ‌سرگردانی میکنم.

اما حال باید به این جمله ای که در ابتدا نوشته بودم،پاسخ بگویم:”ذهن عبارتی است که ما بیشتر اوقات به ماندن در سرسرای آن قناعت میکنیم.” به نظرم بسیاری از انسانها دچار توهم دانایی هستند و حس میکنند اطلاعاتی که در ذهن شان است کافیست. اما به نظرم تا آن لحظه ای که نفس می‌کشیم و بررویِ این کره‌ی خاکی زندگی میکنیم ،باید بر اطلاعات مان بیافزاییم تا هم دنیای خوبی برای خود و دیگران متصور شویم . در بدست‌آوردن اطلاعات بهیچ‌وجه نباید قانع باشیم و هرروز بروسعت اطلاعاتِ‌مان بیافزاییم.

به اشتراک بگذارید
اشتراک گذاری در facebook
اشتراک گذاری در whatsapp
اشتراک گذاری در twitter
اشتراک گذاری در telegram
اشتراک گذاری در linkedin
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *